در ستایش انگشت

  آن وقت ها ـمنظور بیست سال پیش است-منابع و امکانات مثل امروز نبود و امکانات و کون و مکان جهت گشنی تشنگان امور ذاله فراهم نبود . دوسدختر واژه ای بود غریب که تا سال ها بعد ما نفهمیدیم این واژه ترکیبی از دو کلمه دوست و دختر است .

 آن روزها یکی از تفریحات جوانان این کهن مرز و بوم آریایی انگشت رساندن به بانوان محترم بود به این صورت که در فرصتی مقتضی به قربانی در واقع به ک و ن قربانی نزدیک می شدند و بنا به دلخواه بین یک یا چهار انگشت را به طرف می مالیدند و عمومن بعد از ارتکاب به عمل فرار می کردند .آری ، آزار و اذیت آن وقتها با امروز کلی فرق داشت و از دست فراتر نمی رفت .

  در کوچه ما خانم محترمی زندگی می کرد که نامش عفیفه میم بود . شوهرش قاچاقچی بود در واقع چون موهای فرفری خیلی بلندی داشت ما مطمین بودیم که قاچاقچی است . تازه، لباس های پیچ اسکن براق مشکی هم می پوشید و یکبار در حالی که بلند بلند می خندید به ما اخم کرد .

  عفیفه خانم بدن غیر متقارنی داشت و استخوان های لگنش دروغ نگفته باشم به اندازه این توپ های بدنسازی بود . به همین علت اهل محل به او عفی ک و ن گنده می گفتند .

  یک روز با مهدی زیر درختی که بعد ها اعدام شد و منصور که الان در سینما صدا برداری می کند .کنار کوچخ نشسته بودیم و عفی هم داشت جوی کنار خانه شان را جارو می زد . دولا شده بود و سخت درگیر رد کردن آشغال ها از جوی آب بود و باسنش برادر ها دلشان نخواد مثل یک سیاره کوچک در خال حرکت بود و مطینم اگر کمی بزرگتر بود گرانش پیدا می کرد و همه آشغال ها و مورچه ها جذب جاذبه اش می شدند .

  خیلی جدی مشغول کار بود که دو فقره گولاخ قدیمی با پشت مو های بلند ،لاغر دستهای بزرگ و صورت های استخوانی سوار بر موتوری درب و داغان وارد کوچه شدند .

  گولاخ راننده، بهمن جوجه ای گوشه لبش بود و یک چشمش را تنگ کرده بود و گاز می داد و تا عفی را در آن پوزیشن دید سیگار از دهنش افتاد و گاز داد و نزدیک عفی شد .در همین حال فریاد زد که ممد ممد برو تو کارش .ممد هم که لات ریغویی بود زبر دست .دستش را دراز کزد و هر چهار انگشتش را داخل ک و ن عفی کرد و جوووون کشداری گفت و فرار کردند .

  عفی یک لخظه همینطور هم ماند و نگاهش جدی شد . بعد آرام بلند شد و دستش را پشت کمرش گذاشت و نیم چرخی زد و ما را دید که کنار کوچه مثل بزغاله نشسته ایم و داریم او را نگاه می کنیم .

  عفی منفجر شد . با فریادی رعد آسا با جاور به سمت ما حمله کرد و در حالیکه ما را بی غیرت می خواند جارو را با قدرت در صورت مهدی زیر درختی کوباند . ما مثل اسب می دویدیم و عفی دنبالمان بود . تا دو تا کوچه تعقیبمان کرد و کم کم خسته شد و ما توانستیم فرار کنیم .

 روزهای سختی بود . خیلی سخت .

ز ل ز ل ه …

بد هم نیست که یک شب وقتی که خواب هستی یکهو زمین بلرزه و تا بخواهی بفهمی چه اتفاقی افتاده زیر خروارها آوار خانه ات له بشوی و برای همیشه تمام شوی . مگر همین خانه و چاردیوار را دور خودمان نمی کشیم که حفاظتمان بکند از بیرون از جامعه از مردم و آرامش را برایمان به همراه بیاورد ؟

گاهی اوقات زندگی فی نفسه آزار مدام می شود و خانه که می داند کارش  محافظت از توست روی سرت خراب می شود و کاری می کند که دیگر دست هیچکس به تو نرسد .

 زندگی در تهران همین است و هر لحظه ممکن است شهر بلرزد و خلاصت کند از دلی که می لرزد . دلی که که در برابر این حجم خشونت از بیرون خیلی کم می آورد . هر چقدر سنم بالاتر رفته تحمل آدم ها برایم سخت تر شده است و بیشتر از قبل از آدمها و رفتارشان متنفر می شوم .

 تحمل دیدن این مردم طماع خودخواه را ندارم . زور زدن ها و خایه مالی ها . این شده تمام راز زندگی شان . خشونت نگاهی که به هم شلیک می کنند . زوری که برای دو زار پول بیشتر دراوردن می زنند و چاپلوسی مهوعشان از همدیگر واقعن چندش آور است .

 تهران امروز اگر بلرزد و زیر و رو بشود مصداق کامل شهر هایی است که در کتاب دینی می گفتند مورد غضب قرار گرفت و زیر و زبر شد . شهری که مردمش به جان هم افتاده بودند و می خواستند همه دار و ندار همدیگر را غارت کنند . شهری که خاکش را متری به قیمت خون پدر جاکششان می فروختند و بی محابا طبیعت را نابود می کردند که خانه ای بسازند و سرمایه شان را زیاد کنند .

 از این شهر متنفرم از این کشور متنفرم از مردمش با همه عقاید احمقانه و طمع و خودخوای چندش آورشان متنفرم . و نمی دانم شاید همه اینها فرا فکنی تنفرم از خودم و جایگاهم و زندگی مسخره دو روزه باشد .

رخوت خوب بی حالی

از یک حایی به بعد شل می کنی . دیگر هیچ اهمیتی حائز نمی شود . کم کم خسته می شوی و دلت میخواهد بنشینی یک گوشه برای خودت زل بزنی به دیوار روبرو و ناگهان می بینی ذهنت مثل همان دیوار شده است . اولش که بچه ای و مثل سنده در کوچه و خیابان قل می خوری بعدش هنوز همان سنده ای اما به ضرب مدرسه رفتن و آگاهی از جهان چس مثقال پیرامون هوا برت می دارد که آمدنت بهر چیزی بوده و کنکاش می کنی ،شک می کنی ،نظریه می دهی و می خواهی دنیا را عوض کنی . بعدش جوان می شوی و تا می فهمی لای پایت عضوی است که از ادرار کار دیگری هم بلد است عاشق می شوی ، واله می شوی زار می زنی برای طرف که درت مالیده و باز عاشق می شوی و اگر الاغ باشی ازدواج می کنی . اما جایی همین وسط ها ناگهان خسته می شوی و این همان لحظه ای است که سنده تبدیل به گه می شود . گه وارفته چند روزه خشکی که فقط دوست دارد زیر آفتاب بیفتد و مدام خشک تر و خشک تر شود . دیگر برایت هیچ چیز فرق نمی کند . دلت برای کسی تنگ نمی شود . دنیایی که می فهمی سر و تهش کشک است را به حال خودش می گذاری و از زور زدن و سگ دو زدن ملت خنده ات می گیرد . دیگر دلت پورشه نمی خواهد، برایت مهم نیست دور دستت تیسوت باشد یا رولکس یا نخ تسبیح ، همان کاکلی که روزی دو ساعت جلوی آینه ژل میزدی که عین دول گربه سیخ بایستد را می بری و از ته میتراشی ، خوشیت از نگاه به دور دستهای افق از بالای مجسمه بودا در سریلانکا به نوری که از پشت پرده اتاق خوابت می تابد تقلیل پیدا می کند . دیگر حوصله جنگیدن و جر دادن نداری . می گذاری همه بیایند و به زعم خودشان گولت بزنند و درت بمالند و بروند . دیگر نمی خواهی انسل آدامز و کارتیه برسون باشی و دغدغه های کامو و رضا رهگذر به یک اندازه برایت مهم می شود . اینجاست که تعریف سرنوشت رفتن زیر گل است و احساسی به رای و سیاست و عاقبتت نداری . همین جا است که دیگر شل کرده ای و شاید همین رخوت بی درد به تمام آنچه از دست می دهی بیارزد .

در حستحوی زمان به گا رفته 5

مادر گفته بود لحظه سال تحویل زمین می لرزد و اگر خوب به تخم مرغ های رنگی که در بشقاب ملامینی که کم کم رنگش به زرد می زد گذاشته بودیم نگاه کنی می بینی که تکان می خورند .
سال تحویل ساعت 12 و نیم شب بود و اولین بار بود که بدون ترس از ساعت خوابیدنم که مامان در دفتر یادداشتم برای خانم صباغیان می نوشت بیدار کنار سفره نشسته بودیم . روشنک تازه نه سالش شده بود و از بعد از جشن تکلیف مدرسه به شدت تمرین نجابت می کرد و چادر نماز مادر را روی سرش کشیده بود و جانماز مادر را هم دور کله عروسکش پیچیده بود و هر دو محجبه کنار سفره نشسته بودند .
مامان و بابا در اشپزخانه سیگار می کشیدند –آن وقتها مامان هنوز سیگار می کشید تا یکروز که تصمیم گرفت دیگر نکشد و دیگر نکشید – و هنوز بوی ماهی سرخ شده در خانه مانده بود .
مادر گوشه خانه روی تشکش نشسته بود و داشت برای خودش چای میرخت .کنار گمد چوبی قهوه ای و رادیوی ترانزیستوری قدیمی که هیچگاه به آن گوش نمی داد .
تلویزیون روشن بود و شبکه سه چند مجری زشت چاق آمده بودند و چند دقیقه مانده به سال تحویل مدام زر می زدند .
حس عجیبی در من بود که باید همه دور سفره در لحظه سال تحویل حاضر باشند و زیر لب دوست داشتم یا مقلب القلوب بخوانم و بعد به خدا بگویم که هیچ آرزویی ندارم و فقط اعضای خانواده ام تا سال دیگر نمیرند . ترس شدیدی از مرگ اطرافیان داشتم شاید جنگ و بمب و پیری مادر اینطور حساسم کرده بود .
پنج دقیقه مانده به تحویل سال گیر دادم به بقیه که بیایند و کنار سفره هفت سین بنشینند . مامان مثل همیشه مهربان و زیبا آمد و سرم را بوسید و کنارم نشست . بابا کمی لجبازی کرد و باز یک سیگار دیگر کشید و در نهایت او هم کنار ما نشست با سر رسیدی در دست که می دانستیم عیدی من و روشنک را در آن گذاشته است .
مادر نیامد گفت : روله،پام درد می کنه از همین جا هم قبوله . ناراحت شدم نمی خواستم که کنارم نباشد اما نیامد و سال تحویل شد و منهم مدام زیر لبم دعا می کردم و زل زده بودم به تخم مرغ ها که تکان بخورند .
تخم مرغ ها تکان نخورد و مادر همان سال مرد .

روز زن

چه فرقی می کند . گیرم عباس آشتیانی باشی یا پرهام معتضد . عباس کارمند عالی رتبه یک ارگان دولتی است که بیست سال سابقه خدمت دارد و هجده سال است با مرضیه محب زندگی می کند و حاصل ازدواجشان دو فرزند است . عباس کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید می پوشد و هر روز کفشهایش را واکس می زند .گاهی شجریان گوش می دهد و کارهای محمد اصفهانی را بسیار دوست دارد . عاشق آژانس شیشه ای است و آخرین کتابی که خوانده است را هیچکس یادش نیست .عباس هر روز تا ۸ شب کار می کند و قبل از بازگشت به خانه به سوپر سر کوچه شان می رود و مایحتاج روزانه را می خرد .عباس دوست ندارد زنش کار کند. عباس بیستم جمادی الثانی را روز مادر می داند و هر سال در این روز برای زنش یک ربع سکه بهار آزادی هدیه می خرد . عباس سال ها می شود که از هماغوشی با زنش لذت نمی برد و تنها بعضی شب جمعه ها بدون اینکه رکابی سفید رنگ و پیژامه اش را از پایش کامل در بیاورد روی زنش می خوابد و دامن لباس زن را بالا می زند و خودش را با زن ا رضا می کند و بعد پشتش را به او می کند و می خوابد .
عباس به تازگی با یکی از همکارهایش که زنی بیوه و سی و چند ساله اش وارد رابطه شده است .کسی از ماجرا خبر ندارد و خانه ای کوچک در خیابان سنایی اجاره کرده است و هر از گاهی به بهانه اضافه کار با زن خلوت می کند .عباس آشتیانی امسال ،دو قطعه ربع سکه بهار آزادی از بازار خرید .
پرهام معتضد سی و چهار ساله است . مهندسی خوانده اما علاقه اش به کتاب و فیلم او را به سبک دیگری از زندگی سوق داده است .پرهام تنها زندگی می کند و اعتقادی به ازدواج ندارد . او شلوار جین می پوشد و عینک کایوچویی می زند و کفش اسپورت می پوشد . موزیک راک و آلترناتیو دوست دارد و همیشه در خانه اش مشرو ب و علف پیدا می شود . او دو سالی می شود که با فریناز مهرآیین دوست شده و رابطه به قول خودشان پارتنر شیپ بر قرار کرده اند . پرهام هر سال روز ۸ مارس برای فریناز هدیه به رسم یادبود می خرد .امسال از خانه هنرمندان کیف چرمی قرمزی خرید و درون پاکتی مقوایی گذاشت و رویش با ماژیک ساین زنانگی کشید و هدیه داد . پرهام و فریناز عمون هفته ای یکبار هماغوشی می کنند و آنقدر که پرهام نگران نشان دادن توانایی هایش در همخوابگی و توجه به خواسته های پارتنرش است گاهی یادش می رود بپرسد که آیا فریناز خواهان رابطه هست یا نه .
پرهام هر از گاهی با کسانی غیر از فریناز وارد رابطه می شود و برای فریناز توضیح داده است که این مسیله کاملن شخصی است و برای او ثابت کرده است که جنس نر تک همسر نیست ولی ماده ها احتیاج به یگانه آِغوشی دارند که در آن پناه بگیرند و فریناز هم با قضیه کنار آمده است و شکایتش را به زبان نمی آورد . پرهام سارتر و فوکو و رورتی خوانده و تروفو و گدار و فون تریر می بیند .
پرهام اعتقادی به مطلق بودن اخلاقیات ندارد و علیرغم علاقه فریناز او را مجبور می کند که در میهمانی ها دامن کوتاه بپوشد و در خصوص مسایل تختخوابی شان در جمع صحبت می کند .
عباس و پرهام هر دو در ایران زندگی می کنند و شیوه زندگی خود را بسیار دوست می دارند .هر دو برای زن هایی که تعلق خاطری به آنها دارند هدیه می خرند و در روزهای مختلفی روز زن را به طرفشان تبریک می گویند .