روزبه

روزنوشته های روزبه روزبهانی

سی و یک سالگی در سریلانکا

 دیروز برگشتم . باورم نمیشد اینقدر به دور شدن از این شهر احتیاج داشتم .بعد از اتفاقاتی که افتاده بود واقعن این چند روز استراحت لازم بود تا همه چیز را فراموش کنم و درگیر اقلیمی دیگر بشوم . در 9 روز 8 شهر مختلف سریلانکا را دیدم از معابد عظیم بودایی و هندو بگیر تا جنگلهای انبوه که به دره ای 800 متری غرق در مه ختم می شد . مردمی فقیر و مهربان که از بودنشان راضی هستند و دغدغه گرانی و نداشتن را ندارند و هر وقت که در صورتشان نگاه می کردی به تو لبخند می زدند .

  برای من سفر بزرگی بود برای منی که عادت به اقامت در هتلهای 5 ستاره داشتم و همسفرم همیشه زنی کسالت بار بود که هیچ حرف مشترکی با هم نداشتیم این سفر با همسفرهایی بسیار خوب و بودن در طبیعت بسیار دلنشین و آرامش بخش بود . اندوه تکرار و روزمرگی را فراموش کرده بودم و در میان این جزیره سر سبز و زیبا گم شده بودم .

  در طی همین سفر سی و یک ساله شدم . شبی زیبا در شهر گال کیک تولدی که بچه ها برایم گرفته بودند فوت کردم و امسال آرزویی قبل فوت کردن نداشتم که از شر 5 سال زندگی مشترک احمقانه رها شده ام و از زنی که به روزمره ام الصاق شده بود و مثل سنگی که به پای زندانی می بندند باید با خودم می کشیدمش خلاص شده بودم . آرزویی مادی هم که ندارم . دوستانی خوب دارم که از جمع بی معرفتی که سال قبل مثل مور و ملخ از سرم بالا می رفتند بسیار کمترند اما هستند و دمشان زندگی را گرما می دهد و از همه مهمتر کسی در زندگی ام هست که دوستش دارم . آدمی را دارم که در کنارش آرامش دارم تنها یک نگاهمان کافی است تا همه چیز را به هم بگوییم .لازم نیست هدف سازی کنیم که خواسته و لذتمان یکی است . و از همه مهمتر درگیر امروز همیم و بدون توقعی از خوشی آینده امروز را سرخوشانه طی می کنیم .

 سی و یک ساله شدم .همین .


برای مرداری که روزی شهر بود

از بالا که نگاه کنی حجمی از دود و سیاهی است که گرداگردش را سنگ چیده اند .آنقدر سیاه که سقف آبی را انگار سالهاست کثافت گرفته است . کثافتی از جنس مردمش که هر روز در انبوه کالبدهای بی روح، از برابر هم می گذرند وتابلوهای ارز و سکه و آلودگی هوا بی محابا بالا می روند .

 تهران شهر خمیازه های کشدار بی حوصلگی است ، شهر ترس های فرو خورده کودکی و آژیر خطر است .شهر عقده های جنسی سر ریز شده در جوهای پر موش لجن گرفته ای که عمری است جاری بودن را فراموش کرده اند . شهری که کودکی و جوانی من را بلعیده و دارد الباقی عمرم را قی  می کند . شهری که اتوبانهایش بن بست است و از پنجره های خاموش خانه هایش تنهایی می بارد.

 شهر خانه های تاریک، که اگر تیک تاک ساعت و عقربه ها  نباشد زمان را نمی فهمی که نور روزنی برای روشن کردن خانه ندارد. خانه هایی که جیب های خالی پدر و دست های رنجور مادر گرمش نمی کند .همه شهر را گرد مرگ پاشیده اند، هر روز آدمهایی را می بینی که بی لبخند از روبرویت رد می شوند صورتهایی که به زور لوازم آرایش هم زیبا نمی شوند . خمودگی کمر شهر را خم کرده است و دود و غم همنشین سینه هامان شده است .

 خیابان های پر ترافیک که از ازدحام بی کسی فریاد می زنند و درختهایی که حتی کلاغ ها رغبت آشیانه ساختن بر آنها ندارند . اینجا شهری است که در آن ادامه می دهم شهری که دوستش ندارم و دوستی در این شهر ندارم . در هجمه دروغ و زشتی آدمها کم آورده ام . روزهای بدی است .روزهایی که بودن برایم علی السویه شده است و در تکرار روزمرگی دارم کوچک و کوچک تر می شوم . نه دست و دلم به عکاسی می رود، نه به کار ،نه حوصله کسی را دارم که وقتم را با او پر کنم، آنهم وقتی خودم اینقدر خالی هستم .

 باید بروم .باید بروم .


حیات نیست

تنهایی، عذاب می دهد
تن هایی که، عذاب می دهند

و به عذاب هایی که، تن می دهم

حتی جعبه فلوکستین هم غمگین است

از همیشه خسته ترم .


یکسال از سی سالگی گذشت

 پارسال همین موقع ها بود . داشتم برای جشن تولد سی سالگی ام آماده می شدم .آنروزها هنوز زن داشتم و طفلک از هیچ کاری برای گرفتن مراسم کوتاهی نکرد . از رو انداختن به خواهرش برای جایی که بتوانم 140 نفر میهمان را دعوتن کنم بگیر تا پخت و پز و هماهنگی همه کارهایی که من تنبل تر از آن بودم که انجامش بدهم .

 حس می کردم سی سالگی سن عجیبی است و رسیدن به آن را باید به نوعی ماندگار کنم برای همین آنهمه آدم را دعوت کردم که بیایند و بخورند و برقصند و سی سالگی من را جشن بگیرند .شب خوبی هم بود و خیلی از آدمهایی که امسال دیگر هیچ رابطه ای با آنها ندارم در شمار دوستان نزدیک من به میهمانی آمدند .

یکسال گذشت و خیلی چیزها که تا بحال در عمرم ندیده بودم در این مدت تجربه کردم . از عمل جراحی و بیهوشی کامل بگیر تا نارو خوردن از کلی دوست نزدیک و تجربه طلاق که هر کدام در نوع خودشان برای من تازه و سهمگین بود .

 اما گذشت ، این یکسال هم با همه فرازونشیبش گذشت و سی سالگی من را پر خاطره و پر مخاطره ترین سال همه عمرم کرد .امسال دنبال بهانه ای بودم که جشن تولد شلوغ و پر سر و صدا نگیرم . هم خانه ام کوچک است و هم سر و صدای زیاد نمی شود برپا کرد . هم اینکه اینقدر امسال روبطم را با آدمها کم کرده ام و دیگر حوصله میهمانی شلوغ و پر از آبکی و دود و رقص را ندارم . که خوشبختانه امسال روز تولدم ،ایران نیستم و اگر هواپیمایمان به جهان آخرت نبرده باشدم باید جایی در جزیره سریلانکا مشغول طبیعت گردی باشم .

 اولین باری است که تولدم را جشن نمی گیرم و الحق هم به این دنیای کثافت آمدن جشن نمی خواهد .هم اینکه تحملش می کنم برایش کافی است که این روزهای غم زده ای که شش هایمان از دود پر می شود و از آه خالی و ذهنم درگیر ابتدایی ترین مسایل انسانی است دیگر نیازی به سرور و دست افشانی ندارد .