زندگی دوگانه من

حتمن دیده اید این طرح قبل و بعد لباس پوشیدن سوپر من را که در یکی کت و شلوار مد آن زمان با فوکول کراوات و عینک دارد و در دیگری از همین ساپورت ها منتها آبی اش را پوشیده و شورتش را روی شلوار تنش کرده و شنل بزرگ مسخره ای هم روی دوشش است .

می شود من را و زندگی احمقانه ام را همینطور از وسط نصف کرد . یک طرف کارمند رسمی دولت که هر روز ساعت هفت از خواب بیدار می شود و مسواک می زند و قهوه می خورد و بعد می رود موهای زشتش را شانه می زند و پیراهن مردانه می پوشد و کت و شلوار و کفش های چرمی قهوه ای اش را واکس فوری می زند و از خانه بیرون می زند که قبل از هشت کارت ورودش را بزند .

عصر همان آدم است که عاشق عکاسی است و کلی کتاب خوانده و فیلم دیده است و دوست هایی دارد که هیچکدامشان دغدغه بیدار شدن صبح زود و تحمل کسوت کارمندی را ندارند . شب ها عمومن با رفقا است و تا نیمه شب بیدار است . آدمی که برای هر کسی تعریف می کند کارمند است دهانشان نیم متر باز می ماند که اصلن به تو نمی آید و باورمان نمی شود و همینگونه خزعبلات که زیاد می شنود .
از یک طرف دیگر من را که ببینی می گویی ازین الکی خوش های پفیوز است و مدام نیشش باز است و دخترها از سر و کولش بالا می روند و هر جایی که می رود یک بعد زر زر می کند و ملت می خندند و چه روحیه با حالی دارد و خوش به حالش ولی کافی است همه این حرف ها بزنی و بعد بیایی جایی که کسی نیست که ببینی عمومن در غم زیادی -اینکه می گویم زیاد یعنی خیلی زیاد – با خودش نشسته و حوصله هیچ چیز را ندارد و نکته مهم اینجا این است که  اصلن نمی خواهد افه غمگین بیاید که آنقدر این ناراحتی های بی دلیل و با دلیل زیاد هستند و نبودنشان خوب است که خیلی باید احمق باشیم که ادایشان را در بیاوریم .

من،اسم این حالم را دو رویی که نه دو گانگی می گذارم .اینکه جایی طوری باشیم و جای دیگر به شکلی دیگر،می تواند به خاطر شرایط و مخاطبین و آدمها باشد یا حالت ،که خوب و بد است و می تواند متغیر باشد.یا خود جا و حس مکان که  تو را از شکلی به شکل دیگر درمیاورد .
ما الوار نبودیم که همینطور از ابتدای بودنمان سیخ و چهار گوش یک گوشه بشینیم . ما آب بودیم و هر لحظه این زندگی ظرفی جدید را به مان نشان داد .

بی خوابی سرم

ساعت یازده می شود و با خودم می گویم امشب زود می خوابم . می روم چراغ ها را خاموش می کنم و ولو می شوم در تخت و خوابم نمی آید . این پهلو و آن پهلو و زل زدن به سقف و بستن چشم ها و باز ،خوابی که نیست که نیست . از تخت بیرون می آیم و سیگاری روشن می کنم و می آیم در اتاق و زل می زنم به بیرون و خانه ها و بام ها و جریان آرام زندگی که هر زندگی چراغی است روشن که هر چقدر زمان می گذرد یکی یکی خاموش می شوند .

 می روم کامپیوتر را روشن می کنم و به ضرب و زور به فیس بوک سر میزنم . سیل آدمها و حرف ها و عکس ها . خنده هایی که در عکس ها کش می آید و ناله هایی که پای استتوس ها توی ذوق می زند . عکس دخترکان تازه بالغ با آرایش های اگزجره و سینه های نارسشان که سفت فشارش بدهی مثل جوش می ترکد و سیل سرسام آور دماغ ها و لب های کلفت شده و ابروهای پهن شده صورتها با گونه های قلمبه و عشوه های مهوع شتری،عکس از میهمانی ها و شلوغی ها و فریاد ما را ببینید که چقدر خوشبختیم و علامت های پیروزی ،وی های حواله شده بیلاخ های خوشبختی به کسی که درش مالیده،پرتره های مکش مرگ مای تف و چسبی فتوشاپی و مردها و سبیل ها و عینک ها و سبیل ها روی لب و پشت لب و روی ماگ و انگشتر و گل سینه و روسری و پروفایلهایی که دارند عینک کایوچویی و سبیل بالا می آورند و عکس های شعرا نویسنده ها بزرگان ادبا فضلا و اعاظم اینترنتی ،جوگیرها خود گوز بزرگ پندارها و کامنت ها و کامنت ها و زر زر ها و آروغ های روشنفکری و کسشر ها که رج می زنند و پاراگراف می شوند .
خوابم نمی برد ،بیخوابی آزار می دهد . سر درد می دهد و نور مانیتور و فیس بوک و سیگار هم سر درد می دهد .

این شور لجام گسیخته

انتخابات ایران تمام شد و حسن روحانی که از سوی اصلاح طلبان و هاشمی رفسنجانی حمایت می شد، حایز اکثریت آرا شد . اتفاقی که نشان داد حاکمیت به آرای مردم احترام گذاشته است و می شود به حضور مثمرثمر مردم امیدوار شد .

 همان شبی که نتیجه انتخابات مشخص شد خیلی از مردم خصوصن در تهران به خیابان ها آمدند و شادمانی کردند . شادمانی که عمومن نه برای انتخابات که تخلیه انرژی جمع شده این چند سال خصوصن رنج های انتخابات قبل و فشار اقتصادی بی سابقه دو سال اخیر بود .

 دیدن صحنه حرکات مردم به جای اینکه خوشحالم کند بسیار غمگینم کرد . حسی تلخ از خضور مردمی که مطمین بودم نیمی از آنها در انتخابات شرکت نکرده نبودند . چهره هایی که پشت موتور سیکلت ها و در خیابان رقص و پایکوبی می کردند و مشخص بود تنها آمده بودند از فضای هرج و مرج استفاده کنند و فریاد بزنند و در شهری که تا دیروز نمی شود به پلیس نگاه کرد در برابر ایستگاه هایش نعره بکشند . شعارهایی که کم کم به مرگ بر و درخواست های تند می رسید .

 من از خضور در بین مردم خوشحال نبودم با این هیجان بی شعور ارتباط نمی گرفتم . یاد دوران خاتمی و توقع های زیاده از حد مردم-با توجه به شرایط حکومت و قوانین آن –می افتادم . روحانی قرار نیست معجزه کند . روحانی از دیدگاه من آدمی است که بیشتر از آنکه به آنچه می گوید ایمان داشته باشد ،هل داده شده است .

همین جمعیتی که زیر پل کریمخان و ونک شعار ارتش سبز می داد کافی بود بیست نفر بسیحی بیاید و یک تیر هوایی در شود تا دنیال سوراخ موش بگردد . از این هم قپی الکی و شعارهای تند عصبی شده بودم . از اینکه آزادی زندانی سیاسی سر می دادند و بعد با آهتگ های دو زاری امیر تتلو بندری می زدند و در این چهار سال به تخمشان هم نبود چه کسی زندانی است حالم به هم می خورد .

 به فرض دغدغه شان برای زندانی های سیاسی، می توانستند به احترامشان سکوت کنند نه اینکه بیایند و حلقه بزنند و خودشان را تکان بدهند .

 همان هایی که تا دیروز مدام از تحریم و برندازی حرف می زدند حالا آمده بودند در جشن پیروزی شرکت کنند . تحریمی های امسال عمدتن از طبقه عامه بودند کسانی که زود جو گیر می شوند همان ها که سال 84 با عدم شرکتشان در انتخابات راه را برای آمدن احمدی نژاد باز گذاشتند . همان ها که فکر می کردند چون او همانند خودشان حرف می زند و فکر می کند می تواند به دادشان برسد .

 اصلاحات در ایران شکل گرفته بود و ثابت شده بود هر جا مردم در انتخابات شرکت کنند می توانند روند رو به بهبود را حفظ کنند .

 دموکراسی در کشورهایی این چنین که عمومن از مردمی با شعور سیاسی پایین و زیاده خواه و عافیت طلب که عجله دارد به چیزی که هنوز لیاقتش را برای کسب آن ندارد  برسد ،کارکردی معکوس دارد و نتیجه اش همین هشت سال غم انگیز زندگی ما می شود .

 حالا که به نظر می رسد حاکمیت هم خواستار ایجاد آرامش در فضای سیاسی کشور است بهترین کار پرهیز از هرگونه تند روی و توهین و هیجان بی جا است . هیجانی که اگر زیاد شود نه تنها کارکردی برایمان نخواهد داشت که شرایط برایمان روز به روز سخت تر می شود .

اتنخابات

 هیچ بحثی نیست که جمهوری اسلامی ایران برایند خواسته های من از یک حکومت ایده آل نیست . اما به جد معتقدم که این حکومت با همین ساز و کار از سر مردم آریایی ایران هم زیاد است و هیچ آلترناتیو به درد خوری برایش متصور نیست و همین ها را به صد تای سلطنت طلب ها و مجاهدین ترجیح می دهم .

 اعتقادی به حرکات هیجانی و کله خری و انقلاب و تغییر آنچنانی ندارم که نمونه اش را در سوریه و لیبی و مصر دیده ام و به شدت از هرج و مرح و بی قانونی می ترسم . از این مردم از انباشت عقده های حقارت و حسادت که در چشم های پسرک نوجوان پایین شهری وقتی سه ترک روی موتور قراضه دارند به جوان پورشه سوار نگاه می کنند می ترسم .می ترسم که همه چیز به هم بریزد و عقده گشایی های این مردم را بدون ترس از عقوبت به چشم ببینم .

 ایران هرچه باشد در مقایسه با کشورهای دور و برش جای امنی است و همین امنیت و عدم اعتقادم به شعور مردم باعث می شود تحت هیچ معیاری، معاند و برانداز خوانده نشوم .

 امید من به اصلاحاتی هر چند کوچک است . اینکه کسی بیاید و حرف بزند و پشت تریبون های جهانی برود که شرمنده ام نکند .خجالت زده ام نکند که یادم نمی رود روزی که خاتمی در سازمان ملل سخنرانی کرد و همه در مقابلش ایستادند و تشویقش کردند . یادم نمی رود هر جای دنیا که رفتم به من بابت ملیتم احترام گذاشته شد . یادم نمی رود همین اصلاحات بود که باعث شد زیر پل کریمخان نشر چشمه ای باشد که بهترین کتاب های زندگی ام را از آن بخرم و بخوانم . یادم نمی رود که بعد از خاتمی دولتی آمد که همه چیزش بد بود .یادم نمی رود که همان سری مشارکت نکردن مردم این بلا را سرمان آورد .

 و ایمان دارم که حکومت هیچ احتیاجی برای کشاندن ما پای صندوق ندارد . و اگر می رویم و رایی می دهیم تنها و تنها تلاش ممکن و شاید مسمر ثمر مان در شرایط زندگی مان باشد .

حتما در انتخابات روز جمعه شرکت می کنم و به حسن روحانی رای خواهم داد .

در ستایش انگشت

  آن وقت ها ـمنظور بیست سال پیش است-منابع و امکانات مثل امروز نبود و امکانات و کون و مکان جهت گشنی تشنگان امور ذاله فراهم نبود . دوسدختر واژه ای بود غریب که تا سال ها بعد ما نفهمیدیم این واژه ترکیبی از دو کلمه دوست و دختر است .

 آن روزها یکی از تفریحات جوانان این کهن مرز و بوم آریایی انگشت رساندن به بانوان محترم بود به این صورت که در فرصتی مقتضی به قربانی در واقع به ک و ن قربانی نزدیک می شدند و بنا به دلخواه بین یک یا چهار انگشت را به طرف می مالیدند و عمومن بعد از ارتکاب به عمل فرار می کردند .آری ، آزار و اذیت آن وقتها با امروز کلی فرق داشت و از دست فراتر نمی رفت .

  در کوچه ما خانم محترمی زندگی می کرد که نامش عفیفه میم بود . شوهرش قاچاقچی بود در واقع چون موهای فرفری خیلی بلندی داشت ما مطمین بودیم که قاچاقچی است . تازه، لباس های پیچ اسکن براق مشکی هم می پوشید و یکبار در حالی که بلند بلند می خندید به ما اخم کرد .

  عفیفه خانم بدن غیر متقارنی داشت و استخوان های لگنش دروغ نگفته باشم به اندازه این توپ های بدنسازی بود . به همین علت اهل محل به او عفی ک و ن گنده می گفتند .

  یک روز با مهدی زیر درختی که بعد ها اعدام شد و منصور که الان در سینما صدا برداری می کند .کنار کوچخ نشسته بودیم و عفی هم داشت جوی کنار خانه شان را جارو می زد . دولا شده بود و سخت درگیر رد کردن آشغال ها از جوی آب بود و باسنش برادر ها دلشان نخواد مثل یک سیاره کوچک در خال حرکت بود و مطینم اگر کمی بزرگتر بود گرانش پیدا می کرد و همه آشغال ها و مورچه ها جذب جاذبه اش می شدند .

  خیلی جدی مشغول کار بود که دو فقره گولاخ قدیمی با پشت مو های بلند ،لاغر دستهای بزرگ و صورت های استخوانی سوار بر موتوری درب و داغان وارد کوچه شدند .

  گولاخ راننده، بهمن جوجه ای گوشه لبش بود و یک چشمش را تنگ کرده بود و گاز می داد و تا عفی را در آن پوزیشن دید سیگار از دهنش افتاد و گاز داد و نزدیک عفی شد .در همین حال فریاد زد که ممد ممد برو تو کارش .ممد هم که لات ریغویی بود زبر دست .دستش را دراز کزد و هر چهار انگشتش را داخل ک و ن عفی کرد و جوووون کشداری گفت و فرار کردند .

  عفی یک لخظه همینطور هم ماند و نگاهش جدی شد . بعد آرام بلند شد و دستش را پشت کمرش گذاشت و نیم چرخی زد و ما را دید که کنار کوچه مثل بزغاله نشسته ایم و داریم او را نگاه می کنیم .

  عفی منفجر شد . با فریادی رعد آسا با جاور به سمت ما حمله کرد و در حالیکه ما را بی غیرت می خواند جارو را با قدرت در صورت مهدی زیر درختی کوباند . ما مثل اسب می دویدیم و عفی دنبالمان بود . تا دو تا کوچه تعقیبمان کرد و کم کم خسته شد و ما توانستیم فرار کنیم .

 روزهای سختی بود . خیلی سخت .

ز ل ز ل ه …

بد هم نیست که یک شب وقتی که خواب هستی یکهو زمین بلرزه و تا بخواهی بفهمی چه اتفاقی افتاده زیر خروارها آوار خانه ات له بشوی و برای همیشه تمام شوی . مگر همین خانه و چاردیوار را دور خودمان نمی کشیم که حفاظتمان بکند از بیرون از جامعه از مردم و آرامش را برایمان به همراه بیاورد ؟

گاهی اوقات زندگی فی نفسه آزار مدام می شود و خانه که می داند کارش  محافظت از توست روی سرت خراب می شود و کاری می کند که دیگر دست هیچکس به تو نرسد .

 زندگی در تهران همین است و هر لحظه ممکن است شهر بلرزد و خلاصت کند از دلی که می لرزد . دلی که که در برابر این حجم خشونت از بیرون خیلی کم می آورد . هر چقدر سنم بالاتر رفته تحمل آدم ها برایم سخت تر شده است و بیشتر از قبل از آدمها و رفتارشان متنفر می شوم .

 تحمل دیدن این مردم طماع خودخواه را ندارم . زور زدن ها و خایه مالی ها . این شده تمام راز زندگی شان . خشونت نگاهی که به هم شلیک می کنند . زوری که برای دو زار پول بیشتر دراوردن می زنند و چاپلوسی مهوعشان از همدیگر واقعن چندش آور است .

 تهران امروز اگر بلرزد و زیر و رو بشود مصداق کامل شهر هایی است که در کتاب دینی می گفتند مورد غضب قرار گرفت و زیر و زبر شد . شهری که مردمش به جان هم افتاده بودند و می خواستند همه دار و ندار همدیگر را غارت کنند . شهری که خاکش را متری به قیمت خون پدر جاکششان می فروختند و بی محابا طبیعت را نابود می کردند که خانه ای بسازند و سرمایه شان را زیاد کنند .

 از این شهر متنفرم از این کشور متنفرم از مردمش با همه عقاید احمقانه و طمع و خودخوای چندش آورشان متنفرم . و نمی دانم شاید همه اینها فرا فکنی تنفرم از خودم و جایگاهم و زندگی مسخره دو روزه باشد .