روزبه

من زان خودم چنان که هستم،هستم

عطش

ما را تشنه دفن می کنند

شاید فرزندانمان

فردا

بالای قبرهامان

مست

پایکوبی کردند.


روز مادر

 می روم خانه اشان . مامان روی مبل نشسته و پایش را روی آن دراز کرده است . نمی خواهم عصای کنار دستش را ببینم . چند وقتی است پایش درد می کند . با همان حال می خواهد با عصا بلند شود و بیاید در آغوشم بکشد . از دیدن صورتش که درد می کشد پشتم یخ می کند . نمی گذارم بلند شود . دستهایم را دور گردنش  می اندازم و می بوسمش . برایش کتاب آشپزی مستطاب را هدیه گرفته ام . از دیدن کتاب خوشحال می شود . عینک مطالعه اش را می زند و کتاب را ورق می زند . به دستهایش نگاه می کنم . روی دستش کمی چروک شده است . دلم می گیرد . با هر چروکی که روی دست و صورت مامان و بابا افتاد چیزی در من کم شد .کوچک شد . می شود اسم اینکه دارد همینطور کوچک و کوچکتر می شود را  خوشبختی گذاشت .  تراژدی زندگی است دیگر، نمی شود توقع چیز زیاد خوبی از آن داشت .  همه مان با سرنوشت محتوم ،آرام آرام در ابدیت محو می شویم .


در نمایشگاه چه گذشت؟

ساعت ده صبح پنجشنبه در معیت استاد کیوان ارزاقی راهی نمایشگاه شدیم . استاد بهترین لباسهایش را پوشیده بود و اینقدر-یعنی دو تا دستهای من کنار هم قدر کاسه- به موهایش ژل زده بود و با بورس آنقدر به آنها ور رفته بود که موها مثل براده آهنی که آهن ربا زیرش گذاشته باشی همه منظم و در یک جهت روی سر به ترتیبی عجیب و باور نکردنی قرار گرفته بودند . تی شرت مشکی تنگ و بسیار نویی که هنوز خط تایش مشهود بود پوشیده بود و از شدت وسواس و نادانی شلوار لی را هم اتو زده بود . همه اینها دلیل داشت . چون امسال اولین کتاب استاد  چاپ شده است و کیوان هم که مطمین بود خیل عظیم طرفداران با دیدن او در نمایشگاه جامه و عمومن مانتوها از تن می کنند و هر وله کنان از سر و وریش آویزان خواهند شد ،کمال دقت را به خرج داده بود تا بهترین تیپی که می تواند را بزند و الحق هم که قیافه خیلی مضحکی پیدا کرده بود .

 تا متروی میرداماد با ماشین کیوان و از آنجا تا مصلی را با مترو  رفتیم . نمایشگاه امسال هم مثل هر سال پر از خیل عظیم جوانان کتاب خوان بود که در صفهای به هم فشرده و تو در تو مشغول خریدن آیسپک و ساندویچ بودند . هر طرف را که نگاه می کردی کپه کپه ملتی را می دیدی که دور هم نشسته بودند و آیسپک می خوردند و می خندیدند و لیست کتاب های .انتشارات مختلف را زیرشان گذاشته بودند که باسنشان خاکی نشود . اما ما تسلیم این صحنه آرایی بورژوا جماعت نشدیم و با گامهای محکم و استوار ،برای خرید کتاب به شبستان رفتیم . نمایشگاه خیلی خلوت بود و عمومن پر از مردمی بود که دیکشنری و حافظ خریده بودند و نمایشگاه را بالا پایین می کردند .

 از معضلات اصلی نمایشگاه که باعث خلوت تر شدن محیط بود و اتفاقن کیوان با دید عجیبش به آن اشاره کرد .استفاده خانمها از کوله پشتی بود .چون همه می دانیم که مهمترین علت حضور در نمایشگاه های شلوغ ،استفاده از شلوغی جمعیت و چسباندن به مردم است .اما این کوله های بزرگ و ضخیم مانع این کار می شوند و شما هر چقدر که شلوغ باشد و هر چقدر که عزمتان برای چسباندن و انگشت کردن جزم باشد، نمی توانید یک کوله پشتی را له کنید و به  مقصود برسید .

 علت دیگر خلوتی هم ،نبود سیب زمینی سرخ کرده بود که نمایشگاهی که در آن سیب زمینی نباشد مثل جعبه پیتزایی است که در آن پیتزا نباشد .پس دلیلی برای حضور در چنین مکانی باقی نمی ماند .

در انتشارات سخن بودیم که از دور دیدم شمایلی غیر استاندارد در حالیکه دارد یواشکی از ما عکس می گیرد به ما نزدیک می شود . شمایل غیر استاندارد کسی نبود غیر از شراگیم که به همراه خانم شین به نمایشگاه آمده بود . واقعن قابل ستایش است که این زوج جوان و خوشبخت فرسنگ ها راه را آن هم بدون هیچ وسیله نقلیه ای با پای پیاده و تنها با تکیه بر ایمان و اراده شان پیموده باشند .البته بعدن فهمیدیم این حماقت فقط از شراگیم سر زده و همسر مکرمه شان از خانه مامانشان در سعادت آباد آمده اند . شراگیم یکسره خاک و خل بود و از هفت چاکش عرق می ریخت اما با اعتماد به نفس به همه لبخند می زد و هر آن منتظر بود تا یکی از مردم به سمتش بیاید و او را به اسم صدا بزند و از وبلاگ خوبش تشکر کند . اما شما بگویید حتی یک نفر لبخند او را جواب داد . خدا شاهد است حرف مفت زده اید . طفلک اینقدر دو طرف دهانش را کشید و به هر کس و ناکس لبخند زد ،دهانش فرم گرفته بود و آب که می خورد از دو طرف لبش روی زمین می ریخت . کار به جایی رسید که بر اثر شلوغی و گرما و فشار ناشی از این به تخم انگاری ناجوانمردانه از سوی مردم شراگیم به سمت یک آب سرد کن دوید و آن را بقل کرده بود و اصرر می کرد از طرفدارهای اوست و می خواست ما از آنها عکس بگیریم .

 در همین اثنا بود که به انتشارات افق رسیدیم . کیوان ناگهان سرخ شد و دکمه های تی شرتش را باز کرد و با خنده ای شریرانه و حشر ی به سمت کتاب ها رفت . اما معلوم شد که کتابش هنوز به نمایشگاه نرسیده و هنوز کیوان یک نویسنده معروف و مردمی نشده است .

 حالا قرار شده دوباره یکشنبه به نمایشگاه برویم و اگر مداوا و شوک های الکتریکی شراگیم هم جواب بدهد و بشود تکانش داد، هر دوی این عزیزان را به آنجا ببریم . خواهش دوستانه من از شما یاران و همراهان قدیمی و خوانندگان این وبلاگ این است که یکشنبه با حضور گسترده خود در نمایشگاه هم اقدام به خرید کتاب کیوان بکنید و از او امضا بگیرید . هم شراگیم را بشناسید و تحویلش بگیرید . جان یک انسان در خطر است . برای آندسته از عزیزانیکه نامبرده را ندیده اند لازم است توضیح بدهم که هر موجود یک متر و هشتادی که پاها و کپل بسیار کپل و تنومندی داشت و دوربین اس ال آرش را به ترتیبی خنده دار دور گلویش گره زده بود و بی دلیل می خندید، می تواند شراگیم باشد .


کابوس یا رویا

 من هر شب خواب می بینم که البته مسله خاصی نیست و همه انسان ها هر شب خواب می بینند . اما خواب های من همیشه رنگی با کیفیت اچی دی و صدای دالبی است و مهمتر از همه اینکه عمومن خوابهایم را به  وضوح به یاد می آورم .

 اما جالترین خوابی که دیدم مربوط به چند ماه پیش می شود .در خواب از خواب بیدار شدم . در تختخواب چوبی بزرگی که هیچ ربطی به تختخواب کوچک یکنفره اتاقم ندارد . دور تا دور اتاقم را پرده های آبی بزرگ پوشانده است . زنی مسن بالای سرم می آید . لختم! خجالت می کشم و خودم را جمع می کنم .همینجا لازم به ذکر است که زن غریبه، مسن بود پس خودم را جمع کردم والا او را هم دعوت به پهن شدن در تخت می کردم . زن صورتی لاغر و استخوانی دارد . از او می پرسم من کجا هستم . می گوید : تو در خواب بودی و همه آنچیزی که تا بحال به عنوان زندگی تجربه کرده ای خواب بوده است . این خواب مرحله ای از زندگی ما است و وقتی آن را پشت سر گذاشتی یعنی آنقدر بزرگ شده ای که می توانی به زندگی واقعی پا بگذاری .

 آشفته می شوم و با ناراحتی می گویم : من داشتم زندگی می کردم . پدر و مادر داشتم .خواهری که عاشقش هستم .سر کار می رفتم . کلی غصه و ناراحتی و در ازایش کلی هم شادی و دغدغه در زندگی ام داشتم . زن لبخند می زند و می گوید همه آنها خواب بود . زندگی واقعی اینجاست .

 کاملن گیج شده ام . از تخت پایین می آیم و ناگهان از دیدن قیافه ام در آینه خشکم می زند . قدم بلندتر شده و به جای صورت شل و ول و تپلم، صورتی لاغر و سیاه چرده دارم و انگار سال هاست مو و ریشم را نزده ام . دستهای بسیار بزرگی دارم و آلت تناسلیم بسیار کوچک شده است .

 هنوز درگیر موقعیت جدید هستم که دو نفر مرد، شبیه خودم با همان قیافه و آنها هم برهنه درون اتاق می دوند . دارند با هم کشتی می گیرند . مادر جدیدم سر تکان می دهد و می گوید برادرهایت هستند . نگاهی به برادرهای جدیدم می کنم و لبخندی به آنها  می زنم . سپس به اتاق مشرف به اتاق خوابم می روم . هالی بسیار بزرگ و چوبی که پنجره های قدی بسیار بزرگ دارد .

 بچه که بودم بازی فکری به نام longest jurney  داشتم که مدت ها پای کامپیوتر اسیرم کرده بود . محیط این هال به شدت شبیه مرحله آخر همان بازی است . سمندری طوسی رنگ روی دیوار دارد راه می رود . مادر جدیدم به محض دیدن سمندر دمپایی اش را از پایش در می آورد و دنبال سمندر می دود . در این دنیای جدید به جای سوسک ،با دمپایی سمندر می کشند . دمپایی را چنان روی حیوان می کوبد که دل و روده اش روی دیوار پخش می شود .

 به سمت زن می روم و با التماس از او خواهش می کنم که بگوید همه اینها خواب است و من را بیدار کند . می گوید آری این هم خواب است اما باید این دوره را هم بگذرانی تا در دنیای بعدیت بیدار بشوی اگر نتوانی این مرحله را تمام کنی تا ابد در همین دوره متوقف خواهی شد . با دنیای قبلی و آدمهایش هم خداحافظی کن . آن مرحله تمام شده دیگر بر نمی گردد .

 احساس خفقان به من دست داده خودم را به در و دیوار می زنم تا بیدار بشوم . شروع می کنم به فریاد زدن . ناگهان از صدای فریاد خودم از خواب بیدار می شوم . همه جا تاریک است و تنها صدای خش خش جاروی سوپور پیر به گوش می رسد . در تخت تنگ یکنفره ام هستم و بالشم را محکم در بغل گرفته ام . تنم هنوز مرتعش است .