روزبه

فوریه 8, 2010

نقدی بر روبان سفید میشاییل هانکه یا زمانی که ارتش رایش سوم در مدرسه بود

دسته: گفتار — برچسب‌ها, — روزبه @ 11:17 ق.ظ

هفته گذشته موفق به دیدن فیلم شدم فیلمی محکم و خوش ساخت از کارگردان مطرح آلمان هانکه که روایت روزگار روستایی است در آلمان که در سال های قبل از جنگ جهانی اول می گذرد .فیلم راوی دارد که معلم مدرسه بوده و در زمان بیان داستان پیر شده و در ابتدا می گوید شاید بعضی خاطرات در گذر زمان تغییر کرده باشد و همین اول تکلیف با بیننده روشن است و باید با نگاهی سوبژکتیو به تماشایش نشست .

  فیلم از روزی که دکتر ده به خانه بر میگشته و در نزدیک خانه با حادثه ای عمدی زمین می خورد و راهی بیمارستان می شود آغاز می شود .کسی نمی داند مقصر اصلی کیست و در نمای بعدی خانه کشیش روستا نمایان می شود و در اینجا شاهد نظامی پدرسالارانه از آداب غذا خوردن بگیر تا بوسیدن دست پدر و مادر موقع شب به خیر گفتن در بیرحم ترین نوع ممکنش هستیم .

 و اینجا است که پدر روحانی که به بچه ها در خصوص اتفاقی که برای دکتر افتاده مشکوک می شود برای دختر و پسر بزرگش با ذکر این ادله که در کودکی به دلیل معصومیتشان روبانی سفید بر بازو می بسته اند این بار هم که گناه کرده اند دوباره همان روبان را بر بازویشان خواهند بست تا معصومیت گذشته را احیا کنند .

 از این جا است که اتفاقات ناخوشایند پشت هم می افتد مثل کشته شدن زن روستایی در حادثه ای در انبار ، خراب کردن مزرعه در روز جشن ، دزددین و تنبیه شدید پسر سرمایه دار و شکنجه وحشتناک کودک عقب افتاده که فضایی رعب آور بر روستا حاکم می کند .

  از سوی دیگر شاهد رفتار غریب و بیمار گونه افراد این جامعه کوچک در محیطی مذهبی و قرون وسطایی هستیم .دکتر که نشانی از فرد تحصیل کرده روستا است با دختر خود بعد از مرگ همسرش رابطه جنسی دارد بچه های کشیش سراسر خشونتند و اوج این خشونت کشتن پرنده مرد به دست دخترش است که قیچی را طوری در بدن حیوان کرده که شکل صلیب به خود بگیرد .کشیش برای اینکه پسرش خود ار ضایی نکند دست های او را به تخت می بندد و پیرمرد مستاصل روستایی وقتی کاری برای انجام ندارد خودش را دار می زند و زن مالک روستا که به شوهرش خیانت می کند .

جامعه روستایی که هانکه تصویر کرده درگیر خرافه و تفکر قرون وسطایی است جامعه ای اصم که با بیرون خود رابطه ای ندارد و می شود آن را حتی به جهان خرافی امروز تسری داد .

 فیلم در پی یافتن جواب شدت سیعیت ارتش رایش سوم است .ارتشی که قلب اروپای مدرن و روشنفکر را هدف قرار داد و درگیر جنگی بزرگ کرد . نسلی که از تربیت خشونت را دریافت می کند و هنوز بالغ نشده طعم مرگ زیر زبانش می رود می تواند کل دستاورد بشر را خاکستر کند .

 و روبان سفید معصومیت که بر بازوی کودک می نشیند استحاله به بازوبند حزب نازی خواهد یافت و یکسره شقاوت و خونریزی خواهد an.

 فیلم کاندید اسکار شده و اگر لجبازی کن و اسکار نبود مطمئن بودم اسکار را می برد .

فوریه 6, 2010

حقیقت زندگی

دسته: زاغارت — برچسب‌ها — روزبه @ 9:39 ق.ظ

همه چیز دروغ بود

همه چیز

جز مرگ محتوم

فوریه 4, 2010

برهنه زیر آسمان

دسته: زاغارت — روزبه @ 8:37 ق.ظ

دست هایت بوی باران می دهد

باز ابرها را ارضا کرده ای

فوریه 1, 2010

و ما هبوط کنندگان بودیم

دسته: عکاسی — برچسب‌ها, — روزبه @ 5:38 ب.ظ

img_1211

 و ما هبوط کردیم

از قله ای که خدای باکوس سیرابمان کرد

یادت هست؟

تو می خندیدی و کفش هایت اصل اصل بود

و من سیگار می کشیدم

و به پاهایم فکر می کردم که اصالتش را در راه تو گذاشته بود

 

canon 30d lens 10-20 sigma edited in photoshop cs4 .photo taken in Armenia

ژانویه 31, 2010

بیست و نه سال پیش در چنین روزی …

دسته: گفتار — برچسب‌ها, , — روزبه @ 8:42 ق.ظ

 چهارم بهمن ماهی که گذشت بیست و نه ساله شدم ! این آخرین باری بود که دهگان زندگی من عدد دو را تجربه کرده .به همین سادگی دهه سوم که اگر با خودم رو راست باشم می توانم جوانی بخوانمش تمام شد و رفت پی روزهای رفته دیگر که تنها ارگانی در بدن من به نام مغز می تواند گاهی اوقات برایم مرورش کند .

دورانی که سریع گذشت انگار همین دیروز بود که در تاکسی نشسته بودم تا به دانشگاه شریف بروم برای گرفتن کارت ورودی کنکور هنر و خوشحال زل زده بودم به آینه ماشین و موهایم را که بلند کرده بودم و گلت زده بودم را تماشا می کردم . همین روزهای دهه سوم بود که با کوله باری از آرزو کار کردم دانشگاه رفتم عاشق شدم .شکست خوردم ازدواج کردم و امروز که اینها را می نویسم فکر می کنم دیگر برای آرزو داشتن پیر شده ام.

وقتی می نشینم و این دهسال را نگاه می کنم خاطرات مثل رشته کوه است بعضی قله شده اند و توی چشم می زنند و بعضی دیگر زیر غبار برای همیشه پنهان شده اند .

 بیست سالگی برای من کشف دنیای جدید بود دنیایی که متاسفانه مینی بوس نیروی انتظامی و بسیجی های خیابان پنجم به لجنش کشیدند . هنوز که هنوز است اسم کلاس زبان که می آید صورتم می سوزد و یاد همان مردک می افتم که به جرم همراه داشتن نوار کاست کلاس زبان سیلی محکمی در صورتم زد که فکر می کرد نوار غیر مجاز دارم .همان نوزده بیست سالگی بود که مفتون دخترکی بودم و یادم نمی رود ترسم را وقتی با او راه می رفتم و از پشت سر صدای موتور سیکلت می آمد .

 روزها و سال هایی که تند و تند گذشت و اسمش شد جوانی من ،جوانی بدون جوانی که کاپولا در خیالش هم چنین جوانی نابود شده ای گذر نمی کند . روزگار من روزگار حسرت بود حسرت آزادی حسرت جوانی حسرت فریاد حسرت دوست داشتن و بوسیدن و چه بد که تمامش بغضی شده امروز در گلوی همیشه ام .

 آرزوهایی که بود و محقق نشد یا محقق شد و فهمیدم چقدر دم دستی و کم ارزش بوده است. در این دهسال خودم را به هر دری زدم تا آرامشی ذهنی پیدا کنم .هشت سال است که جسته گریخته وبلاگ می نویسم .از گفتار نیک اولی و زاغارت که تا روزی 6 هزار نفر هم بازدید داشت تا این یکی آخری که فکر نمی کنم اصلا کسی نگاهش هم بکند . سراغ موسیقی رفتم ساز دهنی زدم سولفژ کار کردم و گیتار را دو سه سالی در دست گرفتم . الان قدر گاو از موسیقی سررشته ندارم . عکاسی کردم دوربین و لنز چند میلیونی گرفتم و چند سالی پای کامپیوتر عکس ادیت کردم الان یکسالی می شود وسایل عکاسی خاک می خورد . گرافیک خواندم دانشگاه و کلاس رفتم با چند شرکت بزرگ همکاری کردم ولی الان مدت ها است یک پاپاسی از گرافیک عایدی نداشته ام . گیر دادم به داستان نویسی با شروعی خوب آنقدر کتاب خواندم که چشمم ضعیف شد الان سالی شده که کلامی ننوشته ام . دلمشغولی اینروزهایم هم شده فیلم و کتاب و فلسفه و در این هم دارم افراط می کنم .روزی سیصد صفحه کتاب می خوانم و دو فیلم می بینم در همین

هفته ای یک کتاب گردن کلفت را تمام کرده ام و قدر تمام عمرم فیلم دیده ام .می دانم این هم موقتی است و به زودی زیر دلم می زند .فکر کنم بعدش تنها کاری که نکرده باشم مسافر کشی باشد که باید بروم پیش و خودم را مشغول کنم.

 هنوز در یک قدمی سی سالگی فکر می کنم کودکم و دود دستی چسبیده ام به کودکی و خوشحالم که هنوز یک شعر خوب یک فیلم زیبا یک جمله از کتابی و آوای موسیقی و حتی یک عطر آشنا می تواند اشکم را سرازیر کند .

 اما خودمانی جوانی هم بهاری بود و بگذشت .

 سال 88 کثافت

ژانویه 19, 2010

و فیلم هایی که برایم آنچه تصور کردم نبود

دسته: گفتار — برچسب‌ها — روزبه @ 9:15 ق.ظ

همه نشستن و در باره بهترین فیلم هایی که تو این چند وقت دیده بودن نوشتن گفتم بد نیست درباره فیلم هایی که با چه لذتی گرفتم و پای تلویزیون نشستم تا ببینم و حالم گرفته شد بعد از دیدنش  رو می نویسم .

 

 

1.Righteouse kill  جو اونت محصول 2008

 از یکسال قبل بحث این فیلم بود و همه به دید هماورد دو غول سینما رابرت دنیرو و آل پاچینو به آن نگاه می کردند .من که از شنیدن آمدن این فیلم از خوشی خل شده بودم و منتظر دیدنش بودم البته اینکه کارگردان فیلم همانی است که در 88 minute  یکبار با حیثیت آل پاچینو بازی کرده بود و اینکه  50 cent  گنده بک هم از بازیگران اصلی فیلم است تا حد زیادی مایوس کننده بود . تا اینکه فیلم را گرفتم و دیدم و اساسا ضد حال خوردم .فیلمی بسیار ضعیف با بازی های معمولی که در واقع باید گفت جایی برای بازی بزرگان نداشت و به قولی انگار کفش بچگانه پاری دو غول بکنی و توقع داشته باشی با آن بدوند.

2. Inglorious Bastards تارانتینو 2008

حرامزاده های بی آبرو را نه که بگویم بدم آمد نه ! اتفاقا تا تهش را هم بدون اینکه خسته بشوم دیدم ولی از تارانتینو توقع نداشتم درگیر ژانر بشود و کپی برداری هایش از فیلم های قدیمی را که نمونه اش در کیل بیل زیاد بود را حقیقتا دوست داشتم اما در این فیلم ژانر تا حد زیادی درش تاثیر گذاشته بود و خلاصه اینکه ترانتینویی نبود .تارانتینو برای من جسارت است یک جسارت حقیقی نه اینکه هیتلر را بکشد و عده ای برایش هورا بکشند که استاد چه کرد و تاریخ را به سخره گرفت و هگل و مارکس را در گور لرزاند , البته این نظر من است و شاید خیلی ها این فیلم را دوست داشته باشند .

3.No country for oldmen برادران کوئن 2007

  این فیلم را دوست داشتم خصوصا بازی مخوف خاویر باردمش را اما به نظرم فیلم کوئنی نبود .آن دیوانگی سیال در طول فیلم هایشان را نداشت آن ضرباهنگ دیوانه وار که حد کمالش را در فیلم های امیر کاستاریکا دیده ام نداشت . برای من کوئن ها بارتون فینک و برادر کجایی هستند و این فیلمشان راضیم نکرد البته کوئن ها همین طورند و حتی فیلم مضخرفی مثل ladykillers را هم در کارنامه دارند.

4. Black book پاول ورهون 2006

 خیلی ها تعریف این فیلم را برایم کرده بودند و از اشک هایی که ریخته بودند داد سخن داده بودند و اینکه هیچ فیلمی مثل این جنایات جنگ جهانی را تصویر نکرده است .فیلم را دیدم و راستش حالم به هم خورد از این همه زوری که کارگردان برای ایجاد تاثر در بیننده زده بود و آخرش نتوانسته بود به هدفش برسد .و بعد درباره کارگردان تحقیق کردک و دیدم فیلم هایی مثل مرد نامرئی و دختران نمایشی را ساخته بیشتر فهمیدم که اینکاره نیست .

5. Death proof  تارانتینو2007

این یکی که دیگر به نظر من یه افتضاح کامل بود . فیلمی خسته کننده با دیالوگ های طولانی و خسته کننده که نه اثری از بدعت های تارانتینو در آن است و نه جذابیتی دارد . اینکه تارانتینو آمده ادای دین به فیلم های دوزاری بکند جای خود اما فیلم خودش هم دو زار بیشتر نمی ارزد .کلا فکر می کنم آشنایی تارانتینو با رودریگویز اتفاق نامیمونی برای سینمایش بوده و روز بروز از سینمای خودش دورتر می شود .

6.drag me to hell سام ریمی2009

تعریف این یکی را هم زیاد شنیده بودم که ژانر را ارتقا داده و تک است و اما با دیدنش حالم از هر چه فیلم ترسناک است به هم خورد از ابتدای فیلم که با تعداد زیادی از دوستان نشستیم و فیلم را دیدم تنها شاهد خنده دوستان بودم و اولش خواستم تریپ روشنفکر بگیرم و به هنر نخندم که دیدم نمی شود و جایی که سنگ بزرگی روی سر پیرزن ترسناک خورد و چشمهایش درامد از خنده فرش را گاز می گرفتم .خلاصه افتضاح بود .

7. Inland Empire دیوید لینچ 2006

 فیلم های لینچ را خیلی دوست دارم خصوصا مالهالند درایو و بزرگراه گمشده را که دومی را داستانش را همان بار اول که دیدم فهمیدم و خیلی از خودم خوشم آمد اما این یکی را هر چه نشستم و زور زدم بلکه سر دربیاورم از داستان بیشتر گیج شدم از همان شروع فیلم که خره دارد اتو می کند منهم حس خریت بهم دست داد تا پایان فیلم و هر کاری کردم چیزی از فیلم دستگیرم نشد که نشد و یعد که فهمیدم برادر لینچ فیلم را بداهه ساخته یعنب بیخیال سناریو بوده در کل فیلم دلیل تغفلم را فهمیدم .

8. کلهم هر چی برادر کیمیایی تو این سال ها ساخته یکی از یکی داغون تر بوده .

9. Oliver Twist رومن پولانسکی 2005

  این فیلم را هم درباره اش خواندم که نگاهی سنت پاره کن و بدیع به ادبیات کلاسیک دیکنز و فیلم را که دیدم بیشتر یاد سریال الیور که تلویزیون در پیت خودمان هر سال نشان می داد افتادم و تنها نقطه قوت فیلم برای من نوستالژی و بردنم به دوران کودکی بود و بس و فیلم بسیار شرافتمندانه به فیلم های قبلی که از الیور توییست ساخته بودند وفادار بود و در مقابل فیلم oliver ! چیزی برای گفتن نداشت.

 

 

 

ژانویه 13, 2010

بهترین فیلم های دهه ای که گذشت از دید بنده

دسته: گفتار — روزبه @ 12:19 ب.ظ

در گشت و گذار اینترنتی متوجه شدم چند نفری در باره بهترین فیلم های این ده سالشان می نویسند .دیدم خوب نیست من از قافله عقب بیفتم آنهم با خوره بازی که خصوصا امسال سر فیلم دراوردم و به طور متوسط روزی دو فیلم را دیدم .البته بیستر دوست داشتم از بهترین فیلم های کل تاریخ سینما بنویسم که بهترین های من  بیشتر از کارگردان هایی که امروز دیگر زنده نیستند و کاش بودند و می شد منتظر فیلم های خوب از آنتونیونی ، تروفو ، فلینی ، کروساوا ، هیچکاک و خیلی های دیگر بود .

 این لیست بر اساس اولویت نیست و تنها با حضورشان در ذهن تایپ شده اند.

 

1.     life is miracleزندگی معجزه است امیر کاستاریکا

2.    kill bill vol1بیل را بکش تارانتینو

3.    oldboy همکلاسی قدیمی چان ووک پارک

4.    چهار ماه و سه هفته و دو روز   کریستین مانجو

5.    the lives of othersزندگی دیگران  فلورین هنکل

6.    lornas silenceسکوت لورنا برادران درادن

7.    o brother where art tho?برادر کجایی برادران کوئن

8.    In Praise of Loveدر ستایش عشق ژان لوک گدار

9.    limits of controlمحدوده های کنترل جیم جارموش

10.  snatchاسنچ گای ریچی

11.   mulholland dr. مالهالند درایو دیوید لینچ

12.  spiderعنکبوت دیوید کراننبرگ

13.  bad guyآدم بد کی دوک کیم

14.  dogvilleداگویل لارس وان تریر

15.  amelieامیلی از مونتمار ژان پیر ژانت

16.  irreversableبرگشت ناپذیر گاسپر نوئه

17.  city of godشهر خدا فرناندو میرلس

18.  sin cityشهر گناه روبرت رودریگویز

19.  amorres perrosuar عشق سگی آلخاندرو ایتاریتو

20.  talk to herبا او حرف بزن پدرو آلمادوار

21.  house of fools آندره کونچالوفسکی

 

در ضمن برای تهیه تمام این فیلم ها می توانید به سایت فیلم دونی سر بزنید که از دوستان و سلبریتی های وبلاگستان است

 

ژانویه 11, 2010

یوسف آباد خیابان سی و سوم یا اگر ر. اعتمادی بچه فرمانیه بود

دسته: گفتار — برچسب‌ها — روزبه @ 6:31 ق.ظ

دیروز با دوستی رفتیم شهر کتاب ابن سینا که انگار قرار است تغییر کاربری هم بدهد و دیدم کتاب جدید _از نظر من_ موراکامی آمده پس نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و آنرا خریدم و داشتم می رفتم سمت صندوق تا پولش را بدهم که چشمم به این کتاب سینا دادخواه یعنی خیابان 33 یوسف آباد افتاد و نه که برادر شکرالهی و تنی چند از دوستان تعریفش را کرده بودند آنرا هم به ثمن بخش 2400 تومان خریدم و راهی خانه شدم .

 کتاب را دو ساعته خواندم . از ساعت 7 تا 9 کتاب 114 صفحه ای را خواندم و گذاشتمش کنار و اگر زمان بیشتری صرفش می کردم شاید از خواندنش پشیمان می شدم.به نظر من کتاب نه به آن بدی ها است و نه به آن خوبی ها که برادرا در خصوصش قلم فرسایی کرده اند بیشتر کتابی متوسط است که حقش بود چند تایی فروش کند و خواننده هایی برای خودش دست و پا کند و نه شایسته تعریف آنچنانی است و نه اینکه مصداق سیر قهقهرایی ادبیات معاصر ایران خوانده شود .

 داستان چهار بخش دارد و از نگاه چهار انسان که در زمان اتفاق داستان به هم گره خرده اند روایت می شود مه متاسفانه زبان این سه تن بسیار نزدیک است و جاهایی نمی شود فرقشان را متوجه شد و بزرگترین ایراد داستان تفاوت فاحش قسمت اول با باقی قصه است که نشان می دهد نویسنده از همین نسل است و سایر بخش ها قابل لمس و در دسترس نیست . به نظر من اگر جملات استعاری را از داستان بگیری و بزک و دوزکش را پاک کنی با روایتی کلیشه ای و در حد عاشقانه نوشته های پاورقی روزنامه ها می شود رسید .

 کتاب به نوعی تقلید از کافه پیانو در شیوه روایت است .همان نگاه بورژوایی به کالا و مصرف گرایی و روایت تعلق خاطر  نویسنده به مارک ها و برندهایی که زندگی شهری را تسخیر کرده است با این تفاوت که بیانش در کافه پیانو کمتر توی ذوق می زند و در اینجا خصوصا در فصل اول جاهایی تهوع آور می شود . شاید هم برای من که از پاساژ گردی و windows shopping متنفرم اینطور بوده است .

 داستان خیلی سر راست است و هر چقدر خواندم تا جذابیتی در ادامه داستان برای تعقیبش پیدا کنم بیشتر مایوس شدم  .

 اما کتاب خوبی هایی هم دارد نثرش روان است و جمله های خوب زیادی در آن می شود یافت .اما مملکتی که هدایت و گلشیری را تجربه کرده و همین امروز سناپور و چهلتن و رضا قاسمی دارد آنوقت اینچنین کتابی نباید در صدر قرار بگیرد و حتی در محافل ادبی و روزنامه ها درباره اش بحث می شود در کل می توانم بگویم یوف آباد خیابان سی وسوم  اولین تجربه سینا دادخواه است که با کمی ارفاق می تواند نمره قبولی اولین اثر نویسنده باشد.

ژانویه 6, 2010

کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد

دسته: گفتار — برچسب‌ها — روزبه @ 6:49 ق.ظ

 کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد آخرین فیلم بهمن قبادی است و دو جایزه هم از جشنواره های کن و سائو پائولو برده است .فیلم روایت دو جوان دوستدار موسیقی است که در بدر به دنبال گرفتن مجوز و کنسرت در داخل هستند و چون نا امید از قضیه می شوند با کمک نادر نامی که جوانی لوطی و با مرامی است در پی ویزا و پاس تقلبی می روند و درین بین به دنبال تشکیل گروه موسیقی با افراد زیادی از این قشر دیدار می کنند و در همین اثنا بیننده متوجه وخامت اوضاع دوستداران موسیقی در ایران می شود و فیلم به نوعی درددل اصحاب موسیقی زیرزمینی است و در کل فیلم شاهد نابودی استعدادهای ناب موسیقی این کشور هستیم .

 فیلم ساختاری مستند گونه دارد و بازی ها به غیر از حامد بهداد که به نظر من یکی از بهترین بازی هایش را ارایه داده همه آماتوری است اما غم این بچه ها بدجوری روی دلت می نشیند و با دیدن فیلم سرنوشت را بیشتر لعنت می کنی که درین خراب شده به دنیا آمده ای و دیدن آرزوهایی که در فیلم به باد می رود و نابود می شود خودت و نسلت را جلوی چشمانت می آورد .

  بازی حامد بهداد در فیلم در نقش نادر را بسیار دوست داشتم و غیر آن قسمت فیلم که گروه دارکوب را نشان داد و خودش_ به رغم صدای خوب _ خواند که خیلی تحمیلی به نظر می آمد باقی فیلم خوب کار شده است .خصوصا اجرای زیبا و بینظیر گروه های زیر زمینی که در سبک های مختلف موسیقی کار میکنند خیلی دلنشین است از آن پسرک با ساز دهنی بگیر تا هاردراک در گاوداری و صد البته جوانکی که برای بچه های فقر و اتباع افغانی کلاس گیتار بر پا کرده است.

 این فیلم در ایران اجازه پخش نگرفته و نباید هم بگیرد تماشاگر ایرانی باید چهار چنگولی یا فیلمی سخیف و مستهجن مثاخراجی های 2 ببیند و مطمئنم که اگر مجوز هم می گرفت چندان فروشی نمی کرد که چشم بیننده وطنی عادت به دیدن اینگونه فیلم ها ندارد اینجا است که یاد سگ اندلسی می افتم و دلم می خواهد کاش تیغی بود و چشم همه ما را می شکافت .

 در ابتدای فیلم بهمن قبادی اشاره به ممنوعیت پخش فیلم در ایران می کند و با حلال خواندن دیدن فیلم بدون پرداخت هیچ مبلغی به صاحب اثر خواستار تکثیر فیلم توسط بیننده ها است کاری که شاید خیلی از کارگردان های ایرانی مجبور به آن می شوند .

ژانویه 2, 2010

خیلی خیلی نگرانم !

دسته: گفتار — روزبه @ 9:14 ق.ظ

یه جورایی فکر می کنم این نوشته نظرم نیست پس پاکش کردم ! همین

نوشته‌های کهنه »

با نیروی وردپرس