دلم هوای یک خانه قدیمی کرده است با یک بهار خواب بزرگ از همان خانه هایی که نه مبل دارد و نه تخت خواب . از همان خانه هایی که هر وقت خوابت گرفت باید بروی سروقت بقچه دشک ها و جایت را بیندازی دم پنجره و درش ولو شوی و آنوقت یک مادر آنهم نه مامان از نوعی که الان دارم و هسه و دولت ابادی میشناسد از همان قدیمیهاش که چاق بودند و همیشه خدا پیر. همان ها که چادر نماز سفید دارند و همیشه اشکی در چشمشان است مبادا بلایی سر تو بیاید .یک سینی با لیوان برنجی و یک پارچ آب که درش قالب بزرگ یخ تلو تلو می خورد بگذارد بالای سرت و شمد سفید را بکشی تا زیر گلویت و به دختر همسایه که صبحی از بالای درخت او را را دید زده ای که موهایش را می بافته فکر کنی و خوابت ببرد .و صبح با صدای مرغ و خروس بیدار بشوم و چشمم را که باز می کنم حوض و درخت توت باشدو توالت ته حیاط باشد از همان ها که همیشه درش باز بود .
دلم کودکی ای می خواهد در کوچه ته خیابان آهنگ همان جا پایین شهر˛ کوچه شهید صبارو پلاک ۱۴ به شماره تلفن ۳۳۸۲۸۲ با کوچه ای که دو تا ماشین به زور از آن رد میشد. حتی دلم برای مریم چل هم تنگ شده همان دختر عقب افتاده خانه روبرویی که پایش را با نفت سوزانده بود و پوستش مثل پلاستیک شده بود .
دلم زمانی را می خواهد که شجاعت گذشتن از میان دو افغانی خسته و داغانی بود که مادربزرگ گفته بود بچه ها را می برند و می خورند . زمانی که همه دنیا یک کوچه بود ته تهران و آینده تا ابد جلوی رویم ایستاده بود .
در صورتی که خواهان عضویت در گروه کتابخوانی “کتابخور” هستید باید فایل انتهای صفحه را دریافت کرده (برای باز کردن این فرم به نرم افزار ورد آفیس 2003 نیاز خواهید داشت) و فرم تکمیل شده را حداکثر تا تاریخ 31/5/89 به ایمیل زیر بفدستید
ketabkhorha@gmail.com
دقت کنید که پر کردن برخی از گزینه ها اجباری و برخی دیگر به اختیار خودتان میباشد. در هر حال ما نسبت به حفظ کلیه اطلاعات شخصی شما متعهد خواهیم بود.
پس از جمع آوری کلیه فرمها و بررسی شرایط متقاضیان و تعیین گروهها، برنامه های کتابخوانی و جلسات بررسی کتاب متعاقبا از طریق همان ایمیل و یا از طریق صفحه فیس بوک و وبلاگی که به زودی راه اندازی خواهد شد به اطلاع شما خواهد رسید.
با تشکر و احترام
شراگیم – روزبه
چند روز پيش شراگيم پيشنهادي داد که راستش خيلي خوشم آمد .پيشنهادي مبني بر خواندن کتاب در جستجوي زمان از دست رفته پروست و اينکه هر يک هفته ده روز هم، دور هم بشينيم و درباره کتاب صحبت کنيم .
ديدم پيشنهاد خوبي است و اين کتاب هم از آن هايي است که اينقدر طولاني است که عمرا بدون همراه نمي توانم بنشينم و بخوانمش و از سوي ديگر بايد بخوانمش که هم افه اش خيلي خوب است که هر جا ازت پرسيدند بهترين کتابي که خواندي بادي در غبغب بيندازي و پکي به سيگار بزني و در حاليکه چشم چپت را مثل کون مرغ کرده اي با طمطراق بگويي : در جستجوي زمان از دست رفته پروست و نفسي عميق بکشي و زل بزني در چشم کسي که ازت سوال کرده تا بقهمد با چه کسي طرف است و بعد هم اصلا ازش نپرسي تو چي ؟ که يعني مني که در جستجو خوانده ام بهترين کتابي که تو خوانده اي به تخمم هم نيست .و هم اينکه مدت ها است دلم مي خواهد اين کتاب را بخوانم .
خلاصه اينها را نوشتم که بگم من و شراگيم و دو سه تا ديگه از دوستا از هفته ديگه مي خوايم شروع کنيم به خواندن اين رمان هفت جلدي اگر شما هم دوست داريد بيايد و در خواندن کتاب و هر ازگاهي جلساتي که براي صحبت در باره اش مي گذاريم شرکت کنيد خوشحال ميشيم در خدمتتون باشيم و هينجا مي تونيد اعلام آمادگي کنيد .
جمعه صبح ساعت شش تک و تنها بلند شدم و رفتم بهشت زهرا ، با خودم کوله دوربین و پاکت سیگار و یک قوطی توبورگ و ساندویچ کلاب هم بردم .رانندگی در آن ساعت که پرنده هم پر نمی زند خیلی لذت بخش است . راستش ماشین را هم یک هفته نمی شود که گرفته ام و بعد شش ماه بی ماشینی لذت گاز دادن را دوباره دارم درک می کنم .
ساعت 6:30 رسیدم قبرستان و رفتم سر قبر مادربزرگم که 15 سالی می شود مرده و اینجا درباره اش زیاد نوشته ام . مادر در قطعه سی چال شده و وسط های قبرستان است .یک سنگ مرمر که امروز پر از ترک و شکستگی است و معلوم است مدت ها می گذرد و کسی سنگ را نشسته است . نشستم روی سنگ قبر کناری که برای جوان ناکامی است که همان سال ها مرده بوده و عکسش را با فکل ناودونی و سبیل انداخته اند رو سنگ قبر انگار در سربازی بوده که کشته شده است ، این را از روی پرچم های ایرانی که اینقدر آفتاب خورده و دیگر به سفیدی می زند می گویم .
قوطی توبورگ را باز می کنم و یک جرعه می خورم ، خوبی این قطعه های قدیمی همین است که هیچکس دور و برت نیست . نگاهم می افتد به اسم روی سنگ قبر مادر –دلشاد تقسیمی- یکهو از فکر به این قضیه که طفلک ابن همه غمگین بود و هر روز برای پسر و شوهرش که به فاصله 40 روز از هم مرده اند گریه می کرد بغضم می ترکد .
آبجو را تا آخر خورده ام و سیگاری هم پشتش روشن می کنم . حس خوبی دارم آرامشی که سال ها است نداشته ام دوباره تجربه می کنم . در خودم فرو رفته ام که پیرمردی چلوسیده و درب و داغان می آید سمتم و می خواهد کتابش را باز کند و زر زر کند که 5 هزار تومان می دهم دستش و می گویم این را بگیر و کلا از این قطعه برو بیرون . سریع قبول می کند و بلند بلند فاتحه می خواند و گورش را گم می کند .
دوربین را بیرون می آورم و رویش لنز 10-22 را می بندم و از سنگ قبر و درختی که تداوم حیات تمام شده مادر است عکسی می گیرم و از قبرستان می زنم بیرون. توی راه شاهین ن جفی دارد انکار را با فریاد می خواند و منهم متاثر از آهنگ و الکل در اتوبان آزادگان تا 180 کیلومتر در ساعت می رانم و تنها چیزی که برایم مهم نیست عکس هایی است که اتوبان از من می گیرد .
سر راه می روم جایی که به دنیا آمده ام و جوانی را حرام کرده ام .خیابان 5 نیروی هوایی و از خانه قدیمی که درش بوده ام عکسی می گیرم .اینبار لنز 24-70 را روی دوربین می بندم . کوچه قدیمی به طرز مسخره ای تنگ تر از زمانی شده که در آن زندگی می کردم .سنگ های ساختمان به اشاره ای نیاز دارد تا روی سر و کله عابربن بریزد .
بعد از آن می روم سراغ خانه ای که درش برای اولین بار عاشقی کرده ام .خانه ای بسیار کوچک و محقر در خیابان اول نیروی هوایی ، طبقه اولش شده بیمه و از طبقه دوم که در 18 سالگی یک نگاه از پشت پنجره اش می توانست دلم را بلرزاند عکس می گیرم اینبار با لنز 70-200 .
دوربین را خاموش می کنم و در کوله می گذارم .سیگاری دیگر روشن می کنم و این بار آرام به سمت خانه حرکت می کنم .
هوا گرم است .آتش است و انگار خدا حوصله اش سر رفته و ذره بینش را از پشت سدر المنتهی برداشته و گرفته بین ما و خورشید و از دیدن جزغاله شدن ما زیر نقطه کانون ذره بین لذت می برد . صاحب ذره بین می داند شما هم بدانید من از عید تا الان ده کیلو چاق شده ام و چربی ای نیست که از اقصی نقاط بدنم بیرون نزده باشد و یکی از ÷ر مخاطب ترین جاهایم لای پایم است به طوری که وقتی می ایستم ادوات تناسلی ام تحت فشار زیادی است و فکر کنم تا آخر تابستان از آن همه افتخار و جبروت دو عدد پبج تومانی و یم فلفل سبز ماسیده باقی مانده باشد .
البته مسئله مهم و اساسی سابیدگی پاهایم به هم است به طوری که بیست دقیقه کافی است راه بروم تا از خشتکم دود بلند شود و دیروز بود که با تاکسی به خانه آمدم در مسیر برگشت نزدیک خانه از شدت سوزش نمی توانستم راه بروم و چنان گشاد گشاد راه می رفتم که سایه ام دقیقا یک مثلث متساوی الساقین را تشکیل می داد و تنها دلخوشی ام از تحمل این همه درد رسیدن به خانه و برهنه شدن بود و فکر خوردن یک توبورگ تگری در حالیکه لخت مادرزاد روی کاناپه ولو شده ام و دارم موزیک گوش می کنم من را دچار لذتی سکر آور می کرد .خلاصه هر طور بود به خانه رسیدم و نفهمیدم چطور لباس هایم را کندم و اسافل سفلا را جلوی پنکه گرفته بود و از پیچش باد در موهایش کیفور می شدم که یاد فانتزی ام در باب توبورگ افتادم و همین طور گشاد گشاد و خوشحال رفتم سمت کابینت .
لازم است در اینجا این نکته را بگویم در خانه ما کابینتی که درش ماگ ها قرار دارد زیرش ماشین ظرفشویی است .
رفتم سمت کابینت و با خوشحالی روی پنجه بلند شدم تا در کابینت را باز کنم که حس خوشایند و دردناکی در نوک قسمت میانی حس کردم و پایین را نگاه کردم و دیدم که حیا و حیثیتم چسبیده به ماشین ظرفشویی که بیشتر مواقع اتصالی دارد و برق زیادی از خود منشر می کند .نه راه پس داشتم و نه راه پیش و آن عضو سرکش هم مثل دم مارمولک از برخورد برق تکان تکان می خورد و من هم همه زورم را جمع کردم و خودم را از ماشین جدا کردم .
الان هم که این سطور را تایپ می کنم انگار کسی زیر مثانه ام دارد سیگار می کشد و هر از گاهی پکی به بیرون دود می کند .
دیشب عروسی روشنک بود .از روشنک قدیمی ترین تصویری که در ذهن دارم ،مربوط به گرمابدر است و گرمابدر همانجایی است که موقع بمب باران صدام به آن فرار می کردیم. روستایی دورتر از فشم که هوشنگ خان پدر زن عمویم خانه ه ای بزرگ در آن داشت. تصویر روشنک هم برای همان موقع است که بغل بابا است و دارد گریه می کند که یکسالی بیشتر ندارد و برداشته کبریت را کشیده توی دستش و بابا نگران دارد می بردش بیرون از اتاق تا هوایی بخورد و آبی به دستش بزند بابایی که آنموقع ها خیلی جوان بود و برای من 5 ساله موهای سیاه سینه اش که از لای پیراهن بیرون بود معنی مردانگی بود و آرزویم این بود تا سینه من هم مو در بیاورد و و بتوانم یقه ام را باز بگذارم تا موهایش را نشان فاطمه زری خانم بدهم .
روشنک از من 5 سال کوچکتر است و الان که 25 سالش شده هنوز برای من همان موجود کوچولوی گردی است که یواشکی سر کیف مامان می رفت و رژ لب قرمز را دور دهانش می کشید و با کفش های مامان که برای عید خریده بود و پاهایش را زده بود و تویش هنوز پنبه بود، جلوی آیینه می رفت . حالا بچه مان بزرگ شده و دارد شوهر می کند و چه تراژدی کتافتی است دنیا که هر روزش وحشتناکتر از روز روز دیگر است و چقدر دلم لک زده برای بچگی و همان کوچه 6 متری ته خیابان آهنگ که اتاق خواب نداشت و شومینه و سونا و اسپیلت هم .اما تویش مادر بود با همان موهای بافته سفید که بغلم می کرد بابایی که جوان بود قوی بود و مثل حالا همه اش نگران پاکت های سیگاری که دود می کند نبودم و مامانی که صورتش یکدانه چروک هم نداشت و کمر درد اذیتش نمی کرد . روزگاری که مجبور نبودی برای تحملش لیوان لیوان الکل بخوری و ادای کثخل ها را در بیاوری .
دیشب عروسی روشنک بود و نکبت کوچولوی من چقدر خوشگل شده بود و تا دیدمش پقی زیر گریه زدم و اینکه تا چند وقت دیگر می خواهد برای همیشه از این مملکت کثافت برود دارد اذیتم می کند. خانواده مگر کلش چند نفر است که یکیش هم به همین راحتی کم بشود . برود و دلخوشیت بشود شنیدن صدایش که گاه به گاه به زور کارت تلفن آن را بشنوی و دلت را خوش بکنی به عکس هایی که برایت ایمیل می شود و دست در دست شوهرش یکجای غریبه دارد به دوربین لبخند می زند .
نسبت من و او به بلندای بودن است نسبت ما خواهش است لذت است عبادت است هوس است خود عشق است .
وقتی تو لابلای کتاب دنبال عشق ازلی موهومت می گشتی ما در لابلای خرمن گیسوی سیاهش قبله گاه ابدی خود را یافتیم . وقتی تو برای سنگ سیاه عجز و لابه می کنی که به مرادت برسی من مرید چشم سیاهی می شوم که نگاهش مستجاب الدعوه است . صفا و مروه من رمل های تنی است که سراب ندارد و خود سرچشمه حیات است .
نسبت ما غریضه است و بلوغی که در ذهن الکن تو رشد موی زاید است برای من پایان عمر زاید است تولد است میلادی که با یک بوسه داغ غسل تعمید می شود .نسبت ما گناه نیست که خود معجزه است و عجیب که هیچ پیغامبری عاشق نبود .
و جالبتر اینکه در ایدئولوژی تو وقتی مردی به جایی می روی که در پاداش این آدم آزاری ها به تو همخوابگی و شراب و طعام فراوان می دهند و دلم برایت می سوزد که هیچوقت حتی در بهشت موعودت نمی فهمی که یک نگاه چطور می تواند دل و دینت را ببرد و نهایت خوشیت ابدیتی احمقانه در فا حشه خانه خدا است
این طرح از ابتدای هفته اجرا شده است و جا دارد همینجا از برادران جان بر کف و دست از جان شسته که از سر صبح با دست و روی نشسته به مبارزه با این ایادی غرب و شرق که تا بن دندان مسلح به انواع اسلحه ها از رژ لب و ریمل گرفته تا سایه چشم و حتی مژه مصنوعی بوده و علیرغم نصایح پدرانه برادر مطهری جهت ابتلای جوانان به بیماری چشم چرانی از هیچ نفاقی خودداری نکرده اند ، کمال تشکر را تقدیم کنم .
در عکس هایی که از این حرکت آحاد پسندانه در خبرگزاری ها منتشر شده است در نگاه اول ممکن است باعث ایجاد این سوئ تفاهم شود که بیشتر دستگیر شدگان شخصا جزو نوامیس به حساب می آیند و نمی شود که ناموس مزاحم ناموس شود اما با کمی درایت ورزی هر احمقی می فهمد که اینها کس و کار عده ای مطمئنا بی ناموس بی همه چیز هستند و انسانی که در خیابان راه برود یا ناموس است یا مزاحم ناموس پس به سادگی می شود فهمید که اینها همان مزاحمین ناموس هستند
حالا که این طرح در حال اجرا است بنده به عنوان قطره ای از دریای خروشان غیرت ملی خواهان اجرای طرح هایی آنهم به صورت موازی مثل مبارزه با مزاحمین آرامش مردم ، مبارزه با مزاحمین آزادی های مدنی و کلا مبارزه با انگشت هایی که اعصاب گه مال مردم را انگولک می کنند هستم .
در پایان جا دارد از برادران دزد ، غارتگر ، متجاوز و کیف قاپ که وقتی برادران نیروی انتظامی مشغول مبارزه با نوامیس هستند با تمام نیرو به صورت تمام وقت در اقصا نقاط شهر با خیال تخت مشغول کیف قاپی ، بانک زنی ، خفتگیری و تجاوز به هموطنان عزیز هستند بابت کار مستمر و خستگی ناپذیرشان یک خسته نباشید جانانه میهمانشان کرد و برایشان علو درجات را آرزو نمود .
بلقیس عمه مامان بود از همان هایی که از بچگی تو پیر اند و در عکس های خانوادگی پیر بوده اند و انگار جوانی از سرشان نگذشته است شوهرش را عمو شعبان می گفتند که پایش را مرض قند از زیر زانو کنده بود و ۲۰ سالی می شود که مرده و یادم هست اخری ها پیرمرد خیلی بد دهن شده بود و تا بلقیس حرفی می زد داد می زد که گوزیدم تو پستونت خفه شو و عمه بلقیس هم یک گوشه می نشست و روی چین های شکمش اشک می ریخت . عمه بلقیس هفته پیش مرد . دلیلش را هم نمی دانم فقط این را می دانم تا همین اخری ها که نزدیک نود سالش شده بود روزی یک سطل روغن حیوانی می خورد وشما نود که هیچ بیست سال روغن حیوانی را در جارو برقی بریزی خراب میشود چه برسدبه معده جادار و خوش نقشه بلقیس .دیروز هم تشییع جنازه اش بود. .همهمه ای بود دیدنیو موقعی که من رسیدم همه مردان فامیل برای دیدن مرده شویی رفته بودند . در همین حین ناگهان مردکی بیرون امد و تابلویی که رویش اسم بلقیس خانم بود را سر دست گرفت منهم نگاهی به دور و برم کردم و دیدم از کس و کار مرده فقط من حضور دارم و الباقی برای دیدن مرده کفی انور هستند پس ناچار رفتم تا مرده را تحویل بگیرم از در رفتم تو و همزمان با من یک خانواده از ایل بختیاری هم منتظر مرده شان بودند و مرده ها که امدند مال انها جلوی مال ما بود پس به ناچار از روی مرده شان پریدم و در حال هر وله روی اسمان بودم که کمرم سوخت که ای بمیری بوی گینی که کلامی بود که از دهان پیرزن لر خارج شد و کلامش منعقد نشده بود که سه چهار پسرش که برای خودشان گاومیشی بودند به سمتم حمله کردند منهم هاج و واج مانده بودم و لال شده بودم که با وساطت خواهران مرده شور نجات پیدا کردم در همین اثنا صاحبان مرده ما بیخیال دید زدن دول میت شدند و امدند و زیر مرده را گرفتیم و بلندیش کردیم وداماد کثیف ان مرحومه پشت من بود و در حالیکی که الکی دستش را به مرده گرفته بود داد های عجیبی می کشید و کل بار مرده روی من بود و نه بلقیس خانم زن چاقی بود و منهم دقیقا جایی بودم که زمانی کو ن مرحومه بود فشار زاید الوصفی روی کمرم حس میکردم و تازه متوجه شدم چرا شوهر این مرحومه از تنگی نفس مرد .علی ایحال مرده را بردیم تا برایش نماز میت بخوانند و اخوندی ترجیحا ۹۰ و اندی ساله امد و در حالیکه موش از کو نش بلغور می کشید فس فس کنان نماز را خواند و نماز تمام شد که پرسید :میت انشاله که ذکور بودندو ما گفتیم نه پس گفت ببیردش صف بقل اینجا مال اقایون هستش و نماز زنها فرق داره .پس دوباره سر مرده را گرفتیم و خرکشش کردیم انطرف و نماز دوباره ای برایش خواندند و باز زبر مرده را گرفتیم و می خواستیم بگزاریمش در امبولانس که ببرندش سر قبر که گفتند رسم است مرده را بالا پایین ببریم و یک ذکرهایی بگوییم درست مثل کلاغ پر بود و کلی نوستالژی در ما زنده کرد بعد کلاغ پر خوشحال از خلاص شدن از بار بلقیس بر دوشم بودم که دخترش جیغ زد و گفت مادرم ارزوش بود رو دوش پسراش بره تو قبر بزاریدش تو امبولانس من خودم رو نمی بخشم .گفتن طرف همان و یک کیلومتری بلقیس را حمل و نقل کردن همان. سر قبر رسیدیم و مرده را که توی قبر می گذاشتند مردکی چاق و بی خاصیت امده بود و عرعری می کرد با میکروفون و باند دیدنی و در همین حین یکی از پسرهای مرحومه که نوجوانی ۶۰ ساله است دوربین موبایلش را برداشته بود و از تاج گل مرده های مردم عکس می گرفت حواسم پیشش بود که دیدم غیب شده داشتم به وجود نکیر و منکر ایمان می اوردم که دیدم مردک دارد طلب کمک می کند نگو وقتی داشته از گلها عکس می گرفته انهم موقعی که مادرش تا حلقش پنبه چپانده بودند و رویش ا برای اینکه بچه هایش برای اخرین بار ببینندش باز کرده بودند شدیدا حواسش به دسته گلی رفته و با مغز افتاده درون قبری که کنده بودند برای مرده ای و پایش مو برداشته است خلاصه مردک را کشیدیم بیر ون و دوباره به عر وعر مداح گوش می دادیم همین موقع پیرمردی امد و شروع کرد بی خود و بیجهت زیارت عاشورا خواندن منم پاشنه دهنم را کشیدم و خواهر و مادری بود که از مرد لخت و اماده مقاربه می کردم که دیدم فامیل همه چپ چپ نگاهم می کنند با تحقیقی میدانی متوجه شدم پیرمرد مداح ،بزرگ فامیل انطرفی ها است و تا لهم نگرده اند باید لال بشوم پس لال شده تا مراسم تمام شد و همه برای مرده خوری به سمت رستوران لوکس طلایی راه افتادیم الباقی ماجرا شاید در پست بعدی برملا شود.