<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزبه</title>
	<atom:link href="http://www.roozbeh.net/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.roozbeh.net</link>
	<description>من زان خودم چنان که هستم،هستم</description>
	<lastBuildDate>Wed, 24 Apr 2013 08:44:57 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.2</generator>
		<item>
		<title>در ستایش انگشت</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1791</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1791#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Apr 2013 08:44:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1791</guid>
		<description><![CDATA[  آن وقت ها ـمنظور بیست سال پیش است-منابع و امکانات مثل امروز نبود و امکانات و کون و مکان جهت گشنی تشنگان امور ذاله فراهم نبود . دوسدختر واژه ای بود غریب که تا سال ها بعد ما نفهمیدیم این واژه ترکیبی از دو کلمه دوست و دختر است .  آن روزها یکی از تفریحات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  آن وقت ها ـمنظور بیست سال پیش است-منابع و امکانات مثل امروز نبود و امکانات و کون و مکان جهت گشنی تشنگان امور ذاله فراهم نبود . دوسدختر واژه ای بود غریب که تا سال ها بعد ما نفهمیدیم این واژه ترکیبی از دو کلمه دوست و دختر است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> آن روزها یکی از تفریحات جوانان این کهن مرز و بوم آریایی انگشت رساندن به بانوان محترم بود به این صورت که در فرصتی مقتضی به قربانی در واقع به ک و ن قربانی نزدیک می شدند و بنا به دلخواه بین یک یا چهار انگشت را به طرف می مالیدند و عمومن بعد از ارتکاب به عمل فرار می کردند .آری ، آزار و اذیت آن وقتها با امروز کلی فرق داشت و از دست فراتر نمی رفت .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  در کوچه ما خانم محترمی زندگی می کرد که نامش عفیفه میم بود . شوهرش قاچاقچی بود در واقع چون موهای فرفری خیلی بلندی داشت ما مطمین بودیم که قاچاقچی است . تازه، لباس های پیچ اسکن براق مشکی هم می پوشید و یکبار در حالی که بلند بلند می خندید به ما اخم کرد .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  عفیفه خانم بدن غیر متقارنی داشت و استخوان های لگنش دروغ نگفته باشم به اندازه این توپ های بدنسازی بود . به همین علت اهل محل به او عفی ک و ن گنده می گفتند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  یک روز با مهدی زیر درختی که بعد ها اعدام شد و منصور که الان در سینما صدا برداری می کند .کنار کوچخ نشسته بودیم و عفی هم داشت جوی کنار خانه شان را جارو می زد . دولا شده بود و سخت درگیر رد کردن آشغال ها از جوی آب بود و باسنش برادر ها دلشان نخواد مثل یک سیاره کوچک در خال حرکت بود و مطینم اگر کمی بزرگتر بود گرانش پیدا می کرد و همه آشغال ها و مورچه ها جذب جاذبه اش می شدند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  خیلی جدی مشغول کار بود که دو فقره گولاخ قدیمی با پشت مو های بلند ،لاغر دستهای بزرگ و صورت های استخوانی سوار بر موتوری درب و داغان وارد کوچه شدند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  گولاخ راننده، بهمن جوجه ای گوشه لبش بود و یک چشمش را تنگ کرده بود و گاز می داد و تا عفی را در آن پوزیشن دید سیگار از دهنش افتاد و گاز داد و نزدیک عفی شد .در همین حال فریاد زد که ممد ممد برو تو کارش .ممد هم که لات ریغویی بود زبر دست .دستش را دراز کزد و هر چهار انگشتش را داخل ک و ن عفی کرد و جوووون کشداری گفت و فرار کردند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  عفی یک لخظه همینطور هم ماند و نگاهش جدی شد . بعد آرام بلند شد و دستش را پشت کمرش گذاشت و نیم چرخی زد و ما را دید که کنار کوچه مثل بزغاله نشسته ایم و داریم او را نگاه می کنیم .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  عفی منفجر شد . با فریادی رعد آسا با جاور به سمت ما حمله کرد و در حالیکه ما را بی غیرت می خواند جارو را با قدرت در صورت مهدی زیر درختی کوباند . ما مثل اسب می دویدیم و عفی دنبالمان بود . تا دو تا کوچه تعقیبمان کرد و کم کم خسته شد و ما توانستیم فرار کنیم .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> روزهای سختی بود . خیلی سخت .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1791</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ز ل ز ل ه &#8230;</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1786</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1786#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Apr 2013 06:40:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1786</guid>
		<description><![CDATA[بد هم نیست که یک شب وقتی که خواب هستی یکهو زمین بلرزه و تا بخواهی بفهمی چه اتفاقی افتاده زیر خروارها آوار خانه ات له بشوی و برای همیشه تمام شوی . مگر همین خانه و چاردیوار را دور خودمان نمی کشیم که حفاظتمان بکند از بیرون از جامعه از مردم و آرامش را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بد هم نیست که یک شب وقتی که خواب هستی یکهو زمین بلرزه و تا بخواهی بفهمی چه اتفاقی افتاده زیر خروارها آوار خانه ات له بشوی و برای همیشه تمام شوی . مگر همین خانه و چاردیوار را دور خودمان نمی کشیم که حفاظتمان بکند از بیرون از جامعه از مردم و آرامش را برایمان به همراه بیاورد ؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">گاهی اوقات زندگی فی نفسه آزار مدام می شود و خانه که می داند کارش  محافظت از توست روی سرت خراب می شود و کاری می کند که دیگر دست هیچکس به تو نرسد .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> زندگی در تهران همین است و هر لحظه ممکن است شهر بلرزد و خلاصت کند از دلی که می لرزد . دلی که که در برابر این حجم خشونت از بیرون خیلی کم می آورد . هر چقدر سنم بالاتر رفته تحمل آدم ها برایم سخت تر شده است و بیشتر از قبل از آدمها و رفتارشان متنفر می شوم .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> تحمل دیدن این مردم طماع خودخواه را ندارم . زور زدن ها و خایه مالی ها . این شده تمام راز زندگی شان . خشونت نگاهی که به هم شلیک می کنند . زوری که برای دو زار پول بیشتر دراوردن می زنند و چاپلوسی مهوعشان از همدیگر واقعن چندش آور است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> تهران امروز اگر بلرزد و زیر و رو بشود مصداق کامل شهر هایی است که در کتاب دینی می گفتند مورد غضب قرار گرفت و زیر و زبر شد . شهری که مردمش به جان هم افتاده بودند و می خواستند همه دار و ندار همدیگر را غارت کنند . شهری که خاکش را متری به قیمت خون پدر جاکششان می فروختند و بی محابا طبیعت را نابود می کردند که خانه ای بسازند و سرمایه شان را زیاد کنند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> از این شهر متنفرم از این کشور متنفرم از مردمش با همه عقاید احمقانه و طمع و خودخوای چندش آورشان متنفرم . و نمی دانم شاید همه اینها فرا فکنی تنفرم از خودم و جایگاهم و زندگی مسخره دو روزه باشد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1786</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رخوت خوب بی حالی</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1779</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1779#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Apr 2013 05:55:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1779</guid>
		<description><![CDATA[از یک حایی به بعد شل می کنی . دیگر هیچ اهمیتی حائز نمی شود . کم کم خسته می شوی و دلت میخواهد بنشینی یک گوشه برای خودت زل بزنی به دیوار روبرو و ناگهان می بینی ذهنت مثل همان دیوار شده است . اولش که بچه ای و مثل سنده در کوچه و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از یک حایی به بعد شل می کنی . دیگر هیچ اهمیتی حائز نمی شود . کم کم خسته می شوی و دلت میخواهد بنشینی یک گوشه برای خودت زل بزنی به دیوار روبرو و ناگهان می بینی ذهنت مثل همان دیوار شده است . اولش که بچه ای و مثل سنده در کوچه و خیابان قل می خوری بعدش هنوز همان سنده ای اما به ضرب مدرسه رفتن و آگاهی از جهان چس مثقال پیرامون هوا برت می دارد که آمدنت بهر چیزی بوده و کنکاش می کنی ،شک می کنی ،نظریه می دهی و می خواهی دنیا را عوض کنی . بعدش جوان می شوی و تا می فهمی لای پایت عضوی است که از ادرار کار دیگری هم بلد است عاشق می شوی ، واله می شوی زار می زنی برای طرف که درت مالیده و باز عاشق می شوی و اگر الاغ باشی ازدواج می کنی . اما جایی همین وسط ها ناگهان خسته می شوی و این همان لحظه ای است که سنده تبدیل به گه می شود . گه وارفته چند روزه خشکی که فقط دوست دارد زیر آفتاب بیفتد و مدام خشک تر و خشک تر شود . دیگر برایت هیچ چیز فرق نمی کند . دلت برای کسی تنگ نمی شود . دنیایی که می فهمی سر و تهش کشک است را به حال خودش می گذاری و از زور زدن و سگ دو زدن ملت خنده ات می گیرد . دیگر دلت پورشه نمی خواهد، برایت مهم نیست دور دستت تیسوت باشد یا رولکس یا نخ تسبیح ، همان کاکلی که روزی دو ساعت جلوی آینه ژل میزدی که عین دول گربه سیخ بایستد را می بری و از ته میتراشی ، خوشیت از نگاه به دور دستهای افق از بالای مجسمه بودا در سریلانکا به نوری که از پشت پرده اتاق خوابت می تابد تقلیل پیدا می کند . دیگر حوصله جنگیدن و جر دادن نداری . می گذاری همه بیایند و به زعم خودشان گولت بزنند و درت بمالند و بروند . دیگر نمی خواهی انسل آدامز و کارتیه برسون باشی و دغدغه های کامو و رضا رهگذر به یک اندازه برایت مهم می شود . اینجاست که تعریف سرنوشت رفتن زیر گل است و احساسی به رای و سیاست و عاقبتت نداری . همین جا است که دیگر شل کرده ای و شاید همین رخوت بی درد به تمام آنچه از دست می دهی بیارزد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1779</wfw:commentRss>
		<slash:comments>22</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هستیم هنوز</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1773</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1773#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Apr 2013 11:11:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1773</guid>
		<description><![CDATA[ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1773</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در حستحوی زمان به گا رفته 5</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1761</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1761#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 16 Mar 2013 12:26:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1761</guid>
		<description><![CDATA[مادر گفته بود لحظه سال تحویل زمین می لرزد و اگر خوب به تخم مرغ های رنگی که در بشقاب ملامینی که کم کم رنگش به زرد می زد گذاشته بودیم نگاه کنی می بینی که تکان می خورند . سال تحویل ساعت 12 و نیم شب بود و اولین بار بود که بدون ترس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مادر گفته بود لحظه سال تحویل زمین می لرزد و اگر خوب به تخم مرغ های رنگی که در بشقاب ملامینی که کم کم رنگش به زرد می زد گذاشته بودیم نگاه کنی می بینی که تکان می خورند .<br />
سال تحویل ساعت 12 و نیم شب بود و اولین بار بود که بدون ترس از ساعت خوابیدنم که مامان در دفتر یادداشتم برای خانم صباغیان می نوشت بیدار کنار سفره نشسته بودیم . روشنک تازه نه سالش شده بود و از بعد از جشن تکلیف مدرسه به شدت تمرین نجابت می کرد و چادر نماز مادر را روی سرش کشیده بود و جانماز مادر را هم دور کله عروسکش پیچیده بود و هر دو محجبه کنار سفره نشسته بودند .<br />
مامان و بابا در اشپزخانه سیگار می کشیدند –آن وقتها مامان هنوز سیگار می کشید تا یکروز که تصمیم گرفت دیگر نکشد و دیگر نکشید – و هنوز بوی ماهی سرخ شده در خانه مانده بود .<br />
مادر گوشه خانه روی تشکش نشسته بود و داشت برای خودش چای میرخت .کنار گمد چوبی قهوه ای و رادیوی ترانزیستوری قدیمی که هیچگاه به آن گوش نمی داد .<br />
تلویزیون روشن بود و شبکه سه چند مجری زشت چاق آمده بودند و چند دقیقه مانده به سال تحویل مدام زر می زدند .<br />
حس عجیبی در من بود که باید همه دور سفره در لحظه سال تحویل حاضر باشند و زیر لب دوست داشتم یا مقلب القلوب بخوانم و بعد به خدا بگویم که هیچ آرزویی ندارم و فقط اعضای خانواده ام تا سال دیگر نمیرند . ترس شدیدی از مرگ اطرافیان داشتم شاید جنگ و بمب و پیری مادر اینطور حساسم کرده بود .<br />
پنج دقیقه مانده به تحویل سال گیر دادم به بقیه که بیایند و کنار سفره هفت سین بنشینند . مامان مثل همیشه مهربان و زیبا آمد و سرم را بوسید و کنارم نشست . بابا کمی لجبازی کرد و باز یک سیگار دیگر کشید و در نهایت او هم کنار ما نشست با سر رسیدی در دست که می دانستیم عیدی من و روشنک را در آن گذاشته است .<br />
مادر نیامد گفت : روله،پام درد می کنه از همین جا هم قبوله . ناراحت شدم نمی خواستم که کنارم نباشد اما نیامد و سال تحویل شد و منهم مدام زیر لبم دعا می کردم و زل زده بودم به تخم مرغ ها که تکان بخورند .<br />
تخم مرغ ها تکان نخورد و مادر همان سال مرد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1761</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روز زن</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1756</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1756#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Mar 2013 21:04:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1756</guid>
		<description><![CDATA[چه فرقی می کند . گیرم عباس آشتیانی باشی یا پرهام معتضد . عباس کارمند عالی رتبه یک ارگان دولتی است که بیست سال سابقه خدمت دارد و هجده سال است با مرضیه محب زندگی می کند و حاصل ازدواجشان دو فرزند است . عباس کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید می پوشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چه فرقی می کند . گیرم عباس آشتیانی باشی یا پرهام معتضد . عباس کارمند عالی رتبه یک ارگان دولتی است که بیست سال سابقه خدمت دارد و هجده سال است با مرضیه محب زندگی می کند و حاصل ازدواجشان دو فرزند است . عباس کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید می پوشد و هر روز کفشهایش را واکس می زند .گاهی شجریان گوش می دهد و کارهای محمد اصفهانی را بسیار دوست دارد . عاشق آژانس شیشه ای است و آخرین کتابی که خوانده است را هیچکس یادش نیست .عباس هر روز تا ۸ شب کار می کند و قبل از بازگشت به خانه به سوپر سر کوچه شان می رود و مایحتاج روزانه را می خرد .عباس دوست ندارد زنش کار کند. عباس بیستم جمادی الثانی را روز مادر می داند و هر سال در این روز برای زنش یک ربع سکه بهار آزادی هدیه می خرد . عباس سال ها می شود که از هماغوشی با زنش لذت نمی برد و تنها بعضی شب جمعه ها بدون اینکه رکابی سفید رنگ و پیژامه اش را از پایش کامل در بیاورد روی زنش می خوابد و دامن لباس زن را بالا می زند و خودش را با زن ا رضا می کند و بعد پشتش را به او می کند و می خوابد .<br />
عباس به تازگی با یکی از همکارهایش که زنی بیوه و سی و چند ساله اش وارد رابطه شده است .کسی از ماجرا خبر ندارد و خانه ای کوچک در خیابان سنایی اجاره کرده است و هر از گاهی به بهانه اضافه کار با زن خلوت می کند .عباس آشتیانی امسال ،دو قطعه ربع سکه بهار آزادی از بازار خرید .<br />
پرهام معتضد سی و چهار ساله است . مهندسی خوانده اما علاقه اش به کتاب و فیلم او را به سبک دیگری از زندگی سوق داده است .پرهام تنها زندگی می کند و اعتقادی به ازدواج ندارد . او شلوار جین می پوشد و عینک کایوچویی می زند و کفش اسپورت می پوشد . موزیک راک و آلترناتیو دوست دارد و همیشه در خانه اش مشرو ب و علف پیدا می شود . او دو سالی می شود که با فریناز مهرآیین دوست شده و رابطه به قول خودشان پارتنر شیپ بر قرار کرده اند . پرهام هر سال روز ۸ مارس برای فریناز هدیه به رسم یادبود می خرد .امسال از خانه هنرمندان کیف چرمی قرمزی خرید و درون پاکتی مقوایی گذاشت و رویش با ماژیک ساین زنانگی کشید و هدیه داد . پرهام و فریناز عمون هفته ای یکبار هماغوشی می کنند و آنقدر که پرهام نگران نشان دادن توانایی هایش در همخوابگی و توجه به خواسته های پارتنرش است گاهی یادش می رود بپرسد که آیا فریناز خواهان رابطه هست یا نه .<br />
پرهام هر از گاهی با کسانی غیر از فریناز وارد رابطه می شود و برای فریناز توضیح داده است که این مسیله کاملن شخصی است و برای او ثابت کرده است که جنس نر تک همسر نیست ولی ماده ها احتیاج به یگانه آِغوشی دارند که در آن پناه بگیرند و فریناز هم با قضیه کنار آمده است و شکایتش را به زبان نمی آورد . پرهام سارتر و فوکو و رورتی خوانده و تروفو و گدار و فون تریر می بیند .<br />
پرهام اعتقادی به مطلق بودن اخلاقیات ندارد و علیرغم علاقه فریناز او را مجبور می کند که در میهمانی ها دامن کوتاه بپوشد و در خصوص مسایل تختخوابی شان در جمع صحبت می کند .<br />
عباس و پرهام هر دو در ایران زندگی می کنند و شیوه زندگی خود را بسیار دوست می دارند .هر دو برای زن هایی که تعلق خاطری به آنها دارند هدیه می خرند و در روزهای مختلفی روز زن را به طرفشان تبریک می گویند .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1756</wfw:commentRss>
		<slash:comments>50</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زوجه 1</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1751</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1751#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Mar 2013 06:02:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1751</guid>
		<description><![CDATA[مشخص است تازه چاق شده است . لباس آستین حلقه ای صورتی تندی پوشیده است و شلوار بلوجین تنگی را به زور به پایش کشیده و روی صندلی کنار  بار نشسته است . اندام رقت انگیزی دارد .صورت زیبایی که چشمهای درشت رنگی ، بینی عمل شده عروسکی و لبهای قلوه ای بزرگ که در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">مشخص است تازه چاق شده است . لباس آستین حلقه ای صورتی تندی پوشیده است و شلوار بلوجین تنگی را به زور به پایش کشیده و روی صندلی کنار  بار نشسته است . اندام رقت انگیزی دارد .صورت زیبایی که چشمهای درشت رنگی ، بینی عمل شده عروسکی و لبهای قلوه ای بزرگ که در حجم بزرگ صورت گوشتالودش مجالی برای خودنمایی ندارد .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> شوهرش کنارش ایستاده از ظاهرش پیداست کمی پولدار و بسیارمادر قحبه است . لاغر است و کم سن . پیراهن بته جقه زشتی پوشیده و یقه اش را تا نافش باز گذاشته و گردنبند طلای کلفتی آویزان کرده و با نگاهش می خواهد لباس زن های حاضر در میهمانی را پاره کند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> صحبت از غذا است و زن با لذت از غذاهای چرب و خوشمزه می گوید و چنان روی لزوم پیاز در سوشی تاکید می کند و با نوک انگشت های گردش روی میز میزند که انگار میخواهد حکمی لایتغیر را اعلام کند . مردک گوشه دهنش را به بالا جمع می کند که یعنی دارم پوزخند میزنم و جوری اینکار را می کند که همه بفهمند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> می خواهند عکس یادگاری بگیرند و زن می دود تا در عکس باشد . کفش های پاشنه بلندی پوشیده و نمی تواند خودش را کنترل کند و پایش لیز می خورد و محکم به زمین می خورد . گوشه بلوزش پاره می شود و گوشت های از ریخت افتاده پهلو هایش از لباس بیرون می افتد . با التماس و خجالت نگاه مرد می کند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> مرد نگاهی به او می کند جرعه ای از لیوانش می خورد و سیگارش را از جیبش بیرون می آورد و بدون توجه به زن به سمت بالکن می رود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1751</wfw:commentRss>
		<slash:comments>30</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عید ،رفت</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1749</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1749#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Feb 2013 12:26:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1749</guid>
		<description><![CDATA[  عید ،سال نو،بهار واژه هایی بودند که زمانی می توانست دلهای کوچک بچه های کوچه شهید صبارو را خوشحال کند .عید آن سالها ما بچه های کوچه شهید صبارو هیچ درکی از سفر و استانبول و تحویل سال در جایی که بشود شاد بود و خواند و رقصید نداشتیم . همه اش چند روز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">  عید ،سال نو،بهار واژه هایی بودند که زمانی می توانست دلهای کوچک بچه های کوچه شهید صبارو را خوشحال کند .عید آن سالها ما بچه های کوچه شهید صبارو هیچ درکی از سفر و استانبول و تحویل سال در جایی که بشود شاد بود و خواند و رقصید نداشتیم . همه اش چند روز تعطیلی بود و سبزی پلوی شب عید بود و عیدی هایی که از فک و فامیل می گرفتیم . تازه پیک کثافت شادی با تمرین های ملال آور و لباس های نو و پلی ور هایی که بیخ گردنت را می جوید و کفش هایی که پاشنه پا را خون می انداخت و دیدن فامیل خسیسی که جای پول برایمان مداد و دفتر فیلی می خریدند هم می توانست دردناک باشد .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما حس تازه شدن و جنب و جوش برایمان شادی عحیبی را به ارمغان می آورد که دیگر تکرار نشد . دو سه هفته مانده به عید کوچه را سر و صدای مادر و خانم شهبازی و طوبی پر می کرد . فرشهای رنگ و رو رفته ای که با پارو به جانش می افتادند و می انداختند روی پشت بام تا خشک شود .انگار شهر را کادو کرده باشند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> خانه تکانی و بوی تمیزی و منی که می پیچیدم درپرده های توری و از بویشان مست می شدم . آنروزها تازه داشتم آداب معاشرت یاد می گرفتم و از سر کوچه به هر کسی می رسیدم به سرعت می گفتم :سلام!خوبین؟خسته نباشین! و بدون اینکه منتظر جواب باشم می دویدم تا به نفر بعدی شخصیت و شعورم را نشان بدهم .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> آنروزها گذشت . مادر و خانم شهبازی مردند و طوبی که پسرش با چاقو پسر منیر خانم را کشت ،دل و دماغش را از دست داد و آنقدر کنار خانه شان نشست که موهایش سفید شد و مهدی پسرش را یکروز تابستان در میدان سیزده آبان دار زدند .</p>
<p style="text-align: justify;"> خانه های حیاط دار یکی یکی خراب شدند و جایشان را به آپارتمان های زشتی دادند که دیگر نمی شد روی دیوارش فرش های شسته را پهن کرد . ما هم کم کم بزرگ شدیم و آرزوهایمان کوچک و حقیر شد . از همه شادی آن روز های بی خبری تنها تقویمی ماند که یک سیصد و شصت و پنجمش یکم فروردین بود . یکم فروردینی که دیگر عید نبود بهار نبود تنها روزی  بود که یادمان بیاورد یک سال پیرتر شدیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1749</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدمهای اینترنتی و پارادوکس لاتی که کاش من بودم</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1742</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1742#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Feb 2013 10:41:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1742</guid>
		<description><![CDATA[آدمهای اینترنتی را می توان اینگونه تعریف کرد : کسانی که زمان زیادی از زندگی روزانه شان را پای اینترنت می گذرانند و عمده تعاملات انسانی شان از طریق وبلاگ و چت و شبکه های اجتماعی میسر می شود . کسانی که دوست هایشان عمدتن از همین فضا به زندگی حقیقی و نفس به نفشان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آدمهای اینترنتی را می توان اینگونه تعریف کرد :</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">کسانی که زمان زیادی از زندگی روزانه شان را پای اینترنت می گذرانند و عمده تعاملات انسانی شان از طریق وبلاگ و چت و شبکه های اجتماعی میسر می شود . کسانی که دوست هایشان عمدتن از همین فضا به زندگی حقیقی و نفس به نفشان راه پیدا کرده اند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">عده ای از این دسته به مدد سابقه طولانی تر حضور در اینترنت و یا سر سوزن ذوقی –دلیل سر سوزن خواندن این ذوق را توضیح می دهم- توانسته اند برای خودشان اسم و رسمی در فضای مجازی دست و پا کنند و به اصطلاح سلبریتی شده اند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">هر چند که سلبریتی بودنی که عمرش به سیم کلفتی در اعماق دریا وصل باشد وآن سیم را هر از گاهی نهنگ ها گاز می گیرندو قطع می شود ،سلبریتی کم رونقی است که در شرایط بسته ایران و بی کاری خلق الله منصه ظهور پیدا کرده است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در بین اینها پر است از آدمهای واخورده و از همه جا رانده ای که در پشت وبلاگ ها و پروفایل های فیسبوکشان قایم می شوند و چهره ای منور الفکر و به قولی بچه باحال از خود ترسم می کنند و کم کم خودشان هم باورشان می شود که آرای تاثیر گذار و حرکات جریان سازشان از آنان، <strong>مارتین لوتر گیگ</strong> هایی ساخته که می توانند جهان را زیر و رو کنند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از طرفی اینترنت یعنی رو در رو نشدن و رو در رو نشدن برابر مصونیت است . همین مصونیت باعث هارش شدن و تند خو شدن و بد دهن شدن طرف می گردد . آدمی که تا دیروز خجالت می کشیده از سوپر سر کوچه شان خرید کند حالا می آید در صفحه شخصی برادران قرایی هم خط و نشان می کشد .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این دسته راحت توهین می کنند و چنان لیچار کاف دار از دهنش در می اید که انگار دارد از خاک سفید فیسبوکش را به روز می کند و کسی نمی داند پشت این چهره هارش خشن آزادیخواه، زن یا مرد فکسنی و ریغو پشت کامپیوتر نشسته و همه نگرانی فردایش این است که چطور از همه آدمهای خیابان بابت نفس کشیدشن عذر خواهی کند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اینترنت عمومن <strong>پلاس گاه</strong> آدم هایی است که اززندگی روزمره شان راه به جایی نبرده اند و این تبعید خود خواسته به دنیای مجازی را ترجیح داده اند که در زندگی بیرونی هیچکس آنها را آزادیخواهان شجاع با سواد و معلوماتی نمی داند که هر اظهار نظر احمقانه اشان را صد ها نفر لایک و همخوان کنند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اینجا همه شجاع وچه گوارا و فمینسیت و استاد کاماسوترا هستند و حق زن از نان شب برایشان واجب تر است . و هر روز می خواهند صدا و سیما را بگیرند. همه شان تمام کتاب های عالم را خوانده اند و نوستالژیای تارکوفسکی را در 5 سالگی 3 بار دیده بودند .</p>
<p style="text-align: justify;"> ادعاهای تو خالی و حرف های گنده تر از هیکل و لات بازی های خنده دار پای چت و کامنت، خصوصیاتی است که این روزها در خیلی از معتادان به اینترنت یافت می شود.</p>
<p style="text-align: justify;">پی نوشت : مشخصن روی سخنم با دوست ها و معاشرینم نیست که بیشرشان حضوری بسیار قوی تر از وب در جامعه دارند لذا از خاله زنک بازی و لوس بازی جدن پرهیز کنید که هنوز از رفتار شیک و متمدنانم در خصوص پست اعترافات یک ذهن &#8230;.  در تعجب کافی به سر می برم .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1742</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در جستجوی زمان به گا رفته 4</title>
		<link>http://www.roozbeh.net/?p=1738</link>
		<comments>http://www.roozbeh.net/?p=1738#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Feb 2013 10:28:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>روزبه روزبهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[text]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.roozbeh.net/?p=1738</guid>
		<description><![CDATA[آن پنجشنبه کلاس پنجم دبستان آقای چرخ زرین -معلمی میانسال با موهای زشت زرد رنگ که مجرد است و مطین هستیم میخواهد با خانم صباغ زاده ازدواج کند – روز دیگری بود. پولیوری که تازه شسته شده است را پوشیده ام وساعت 11 صبح است و نور تیز آفتاب نیمه جان زمستانی که هنوز زمین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آن پنجشنبه کلاس پنجم دبستان آقای چرخ زرین -معلمی میانسال با موهای زشت زرد رنگ که مجرد است و مطین هستیم میخواهد با خانم صباغ زاده ازدواج کند – روز دیگری بود.<br />
پولیوری که تازه شسته شده است را پوشیده ام وساعت 11 صبح است و نور تیز آفتاب نیمه جان زمستانی که هنوز زمین را سفید پوش می کند روی صورتم افتاده است . هر چند دقیقه یک بار سرم را داخل پولیور می کنم و از بوی صابون مست می شوم .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> زنگ می خورد و از کلاس بیرون می روم و حیاط مدرسه را می دوم و به جای پاهایم روی برف نگاه می کنم . بابا با پکان آجری لکنته اش دنبالم آمده و از سرمای هوا به گرمای دلپذیر ماشین پناه می برم . بابا هنوز عقیده دارد که بخاری پیکان از همه ماشین ها بهتر است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> با انگشت روی شیشه بخار گرفته ماشین، سربازی را می کشم که مسلسلی در دست دارد و به هدفی نامعلوم تیراندازی می کند .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> می رسیم خانه و خودم را درآغوش  مادر رها می کنم . گرمای قلبی که آن وقتها می تپید و دستهای مهربانش کیفورم می کند  . مامان هنوز از مدرسه به خانه نیامده و از دیشب برای امروز کتلت درست کرده است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> کتلت غذا نیست یک فرهنگ است . فرهنگی که می شود درش بی نهایت مادر خسته و زیبا را تصور کرد که پای گاز و پیک نیک نشسته و ایستاده و با دستهای جوان و کشیده و پیر و بی رمق آن را شکل می دهد و در روغن داغ می ریزد . کتلت تعین عشق مادر به خانه است .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> 4 کتلت را با گوجه و خیار شور و سس خرسی که تازه به سفره ما اضافه شده است و نان سنگک تازه در سینی می آورند و جلوی تلویزیون می گذارند . از هفته قبل کارتون پیتر پن را برایم گرفته اند و اینبار بار دهم است که می بینمش .</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"> یکی از زیباترین روزهای زندگی من است . خوردن کتلت داغ و دیدن پتر پن که می زند پدر صاحب بچه کاپیتان هوک را در می آورد .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.roozbeh.net/?feed=rss2&#038;p=1738</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
