بازی استقلال و پرسپولیس هنوز شروعنشده است .در اتوبان هستم و پسرکی که اقلا 10 سالی از من کوچکتر است پرچمی دور گلویش بسته و در شیپوری پلاستیکی می دمد . صدای شیپور من را می برد به قدیم به دور به محله ای خاکی و کوچه ای باریک و مردمانی فقیر و روزگاری که اسیرها آزاد می شدند و به خانه بر می گشتند .
هر شب با فریاد بچه ها که اسیر برگشته دمپایی را پوشیده نپوشیده ته کوچه می دویدم و بعد از این همه سال هنوز نفهمیدم چرا همه اسیرها که آزاد می شدند این ته کوچه ای ها بودند که زودتر خبر دار می شدند و ما سر کوچه ای ها بودیم که باید می دویدیم تا صحنه را از دست ندهیم ، همیشه هم کپه ای از جمعیت بود که دور مردی لاغر و تکیده که با لباس سربازی روی دوش مردم به سمت خانه اش می رفت گرد شده بودند و بچه ها از همین شیپورهای پلاستیکی می زدند .همین شیپورهایی که بابا هیچوقت برایم نخرید مثل مامان که برایم شکلات خمیر دندانی نخرید و مثل مادربزرگ که اجل مهلتش نداد تا همه دنیا را برایم بخرد .
صورت اسیر را به خوبی در ذهن دارم با ریشی تنک و سیب گلویی بر آمده و درشت که می ترسیدی این بار که آب گلویش را قورت بدهد بشکند ،حاج حسین را هم یادم هست رییس بسیج مسجد محل ولی یادم نیست آن شبها برای سلامتی امامش بود یا شادی روحش که از مردم می خواست صلوات بفرستند ، صلواتهایی که در برابر صدای شیپورها و همهمه مردم گم می شد ، مردمی که از برگشت اسرا شاد بودند روزگاری که جنگ تمام شده بود و دیگر ترس آژیر خطر و پتوهای تیره روی پنجره نبود
دیگر در دلت صلوات نمی فرستادی که کاش بمب بخورد توی سر یکی دیگر تا تو زنده بمانی و دیگر آرزو نمی کردی کاش یک بمب بزرگ بخورد به خانه احسان نوران که رقیب درسیت بود و نمره بهتری از تو گرفته است .
مرد روی دوش مردم می رفت و کودک 5 ساله اش او را نمی شناخت . بغل پدر نمی رفت و هر چه مادر بچه که زیر چادر سیاه تنها بینی اش را می شد ببینی تلاش می کرد بچه بیشتر گریه می کرد .زیر هیاهوی مردم به مرد خیره شده بودم و چقدر دلم می خواست من اسیر می شدم تا آزاد شوم و روی دوش مردم مرا به خانه ببرند ، آنروزها چقدر دوست داشتم به جای روزبه اسمم محمد جعفر بود که خانم شهبازی گفته بود تو را با این اسم به بهشت راه نمی دهند .
آنروزها همه اش صحبت آزادی اسرا بود و تلویزیون که دو کانال بیشتر نداشت مدام اسیر آزاد شده نشان می داد ، اسیرهای ایرانی که آزاد شده بودند می خندیدند ولی اسیرهای عراقی ناراحت بودند انگار اینجا بهشان بیشتر خوش می گذشت .ولی بابا مدام پای تلویزیون می نشست و فحش می داد به همه فحش می داد و مادربزگ استغفرالله می گفت و به من می گفت تو یاد نگیری ها سید است گناه دارد و دست می کرد و از پشکه اش به من پول می داد و همه آروزی من باز این بود که بزرگ شوم و بروم جنگ تا اسیر بشوم و آزاد که شدم روی دوش مردم به خانه برگردم و مهدی زیر درختی برایم شیپور بزند .
مردک چهل و اندی سن دارد با موهایی که هر روز سشوار می کشد و سبیلی که به دقت قیطانی شده است .خال بزرگ گوشتی قهوه ای با موهایی که روی آن درامده شکل احمقانه ای به مرد داده است . برای ما چای می آورد و خیلی حراف است و از هر ده کلمه سه چهار تایی را غلط ادا می کند که درباره آن پستی جداگانه خواهم نوشت .
هفته قبل بعد از تعطیلات عشورا و تاسوعا ساعت ده با چشمهایی که از فرط گریه سرخ شده بود به محل کار آمد و با چشمانی خمار و حق به جانب چشم به من دوخت نفسش را که حکایت از نزدن مسواک صبح و کشیدن سیگار ناشتا بود رها کرد در صورتم و بی مقدمه گفت : ((مال شما هم قبول باشه)) لبخندی به او زدم و در دل به او گفتم کارهایی که من این چند روز کردم به زعم تو تنها با شفاعت خود امامت قابل بخشش است . سرش را پایین انداخت و در حالیکه سینه اش را با احتیاط می خواراند رفت تا برایم چای بیاورد.
وقتی که رفت یادم به یکی از دوستان بخش گزینش افتاد که می گفت چندین سال پیش فردی برای مصاحبه آمده بود واز او پرسیده بودند امام سوم کیست؟ جواب داده بوده ((ابولفضل )) و دیده بودند ظاهر ساده ای دارد و به او گفته بودند برو هفته دیگر بیا و کمی روی این مسایلت کار کن .هفته بعد که آمده بود دوباره از او درباره امام سوم پرسیده بودند و اینبار بادی به غبغب انداخته بود و با حالتی فاتحانه گفته بود : ((حضرت امام ابوالفضل العباس )) و البته دلشان برایش سوخته بود و استخدام شده بود من آنروز حرف این دوست را باور نکردم ، تا اینکه بر آن شدم این همکارمان را امتحانی بکنم .
مردک سینی به دست آمد بالای میزم و چای را روی میز گذاشت به او گفتم بنشین کمی صحبت کنیم .با تعجب با همان چشم های کاسه خون نگاهی به من کرد و نشست ، به او گفتم این چند روز چه کار ها کردی .نگاهی به آسمان کرد و زیر لب چیزی مثل دعا خواند و گفت : (( جونم برات بگه که ما هیئت داریمتو محل و این ده روز غلامی می کنم و دو روز آخر اینقدر گریه کردم و تو سر و سینه ام زدم…باور ندارید؟..اجازه بدید _شروع کرد دکمه های پیراهنش را باز کردن _ ایناها این هم جاش به جون غلامرضام دیشب مادر بچه ها سر و سینه من رو که دید کم مونده بود پس بیوفته ))
نگاهی به او کردم و ازش سوال کردم :(( اسم امام ها رو می دونی؟))
لحظه ای مکث کرد و به طمانینه نگاهی به من کرد آب گلو را پایین داد و گفت : ((اول ….علی! دوم ….دوم ….دوم …نمی دونم بابا تو هم گیر دادی اصول دین می پرسی ؟ آها من یه کتاب دارم باید برم اون رو مطالعه کنم ))
نگاهی بهش کردم و گفتم پس این چند روز برای کی تو سر و کله ات می زدی؟ میگه: ((من به این چیزا کار ندارم شما هم به جای این سوال فکر آخرتت باش آقا تو هیئت می گفت هر کی این روزا گریه کنه از هر قطره اشکش یه قصر تو یهشت براش می سازن .آها یادم اومد این چند روز هم برای امام حسین و برادرش امام ابوالفرض عباس عزاداری می کردم))
نمی توانم جلوی خنده ام رو بگیرم ، با عصبانیت بلند میشود و میگوید : (( باشه بخند همسال من سل پل صلات جلوتو می گیرن))
قهر می کند و از اتاق میرود بیرون .نگاهی به در که باز مانده می کنم و در کشف عمق حماقت آدمها خودم را ناتوان می بینم.حماقتی که سینه به سینه و نه مغز به مغز منتقل شده و هر کس به قدر تخیل و تفکرش چیزی به آن افزوده است .
شعار هفته :
اگر مدفوع ارزش مالی داشت ،فقرا سوراخ ک و ن نداشتند .