مرگ یکم
چگونه روح تو در حال جاری است؟ وقتی همه افعالت ماضی شده اند
چگونه روح تو در حال جاری است؟ وقتی همه افعالت ماضی شده اند
بهنام در کار واردات لوازم آرایش است. این بهنام خان دچار بلوغ دیر رس بود و تا همین دو سه سال پیش هیچ جوششی از کشف عطر خوش زن در او نبود و حدودا بیست و هشت نه ساله بود که جوش های بلوغش بر صورت نمایان شد و موهای زایدش رشد کرد و دو هفته بعد تصمیم گرفت با دختر عمویش ازدواج کند دختر عمو هم بانویی بود در سایز و اندازه بهنام و تنها تفاوتشان سبیل پرپشت دختر عمو و ابروهای پیوستش بود و صدایش که وقتی حرف میزد انگار در مجرای گلویش سر اگزوز خودرو گذاشته بودند .
هر چه ما دوستان به او گفتیم این کار را نکن به خرجش نرفت و ازدواج کرد و مدتی با هم خوش بودند واین خوشی پا بر جا بود تا اینکه بهنام برای واردات لوازم آرایش سفری به باکو کرد و انگار در همانجا بود که با ماریا دختری از اهالی باکو آشنا شده بود و عاشقش شده بود ماریا هم دختری اصیل از نژاد اسب قفقازی و مردان روس بود و زن که چه عرض کنم مردی بود برای خودش با قدی بالای دو متر و وزنی بالای صد و پنجاه که در باکو به کار فروش ماتیک در کنار خیابان اشتغال داشته و بهنام هم ائ را دیده و عاشقش شده بود و همانجا با هم چند شبی در هتل گشنی می کرده اند و بهنام با این وعده که او را به تهران می آورد و به زنی می گیرد راهی دیارش شده بود .
فریده رضایی مطلق در 12 بهمن یکروز بارانی بعد از دو هفته مبارزه مثال زدنی با بیماری خشکی روده راس ساعت 2 بعد از ظهر به طرز احمقانه ای مرد .اینکه او چه تلاشی برای زنده ماندن کرد و در این دو هفته چقدر از خدا خواست که زنده بماند هیچ اهمیتی ندارد .مهم شوهر او رضا علیانی است که در این مدت از خواب و خوراک افتاده بود و کارش تر و خشک کردن بچه ها و رسیدگی به زن دم مرگش شده بود .زنی که دکتر ها جوابش کرده بودند و روزهای آخر را می گذراند .رضا در این مدت به هرچه اعتقاد و ایمان داشت چنگ زده بود و حتی نذر کرده بود اگر زن خوب شود او را به مکه ببرد .روزی که پوست زن آبی شده و استفراغهای خشک کرده بود رضا حسابی ترسیده بود و بلند بلند از خدا خواسته بود که زنش را برایش نگه دارد اما همانطور که می دانیم زن راس ساعت 2 همانروز نفس بلندی کشیده بود نفسی که همانجا در سینه گیر کرده بود و دیگر هیچوقت بیرون نیامده بود و دهانش که باز مانده بود به زور کلی پنبه که در آن چپانده بودند برای کفن و دفن آماده شده بود .
دلم برای کودکیم تنگ شده که تنگ در آغوش بابا بنشینم و از حلقه های دود که می سازد برایم با سیگار آرزوی بزرگ شدن و سیگاری شدن بکنم
امسال هم مثل دو سال گذشته برای سیزده به در تصمیم گرفتیم که باغ پسر عم عیال در شهریار برویم. این باغ تا دوسال پیش مخربه ای بود که با چوب هم توی سرت می زنند برای اجابت مزاج هم پا درش نمی گذاشتی اما در عرض دوسال گذشته کوخ کاخی شده دیدنی و هرگونه وسایل لهو و لعب از استخر و بیلیارد تا باربیکیو و دخان و مسکرات در آن به حد فراوان یافت می شود و من هم که در میانه روشنفکری و پوپولیستی اسیر و سرگردانم به گاه عزیمت به شهریار بر توسن پوپولیستیک خویش سوار می شوم و دلی از سکر و ششی از دخان و تنی به آب می سایم باشد که ذهن مشوش خویش آرام کنم و بتوانم افکار روشنفکرانه خویش از سر گیرم .
به هرحال شب 12 فروردین 88 سوار بر اتول فسفری، یار در کنار و سیگار بر لب و مقدار متناوبی چاقاله بادام حدود یک کیلو گذارده بر خشتک راهی باغ شدم و در راه مغازلتی لفظی با عیال کرده و چاقاله ای خورده و خلاصه توده ها را فراموش کرده بودم و می رفتم که ناگهان دیدم یک کیلو چاقاله را با چوب تهش جویده و نجویده قورت داده ام و هنوز به باغ نرسیده دوستان بساط مهیا کردند و از هر چه یافت می نشدی مزه فراهم کردند و آن زقوم مایع را به ضرب و زور دو سه بسته چیپس و پفک و ماست و موسیر بلعیدم و پشت بندش دو سه نخی سیگار به شش ها مرحمت نمودم و هنوز نفسی بیرون نیامده بود که شام را اوردند و یک عدد شنیسل و ده دوازده قاضی بزرگ حلیم بادمجان دستپخت مغازله العلیه را خوردم بعد از آن هم عیال رفت که بخوابد و …
دانلود آخرین قسمت پخش شده سریال لاست .