مرگ یکم
04.28.09 - 02:39ب.ظ
چگونه روح تو در حال جاری است؟
وقتی همه افعالت ماضی شده اند
04.25.09 - 06:13ق.ظ
دوستی دارم بهنام نام ، جوانی است سی و اندی سالی یا قدی حدود دو متر و وزنی حدود صد و سی کیلوگرم که بیشتر وزنش در ناحیه سرینی و شکم تجمع یافته است .چند وقت پیش خانه یکی از دوستان بودیم که دیدم بهنام با کمک دو نفر از بچه ها وارد خانه شد و دیدم دور تا دور کمرش را گچ و باند گرفته اند و به جای شورت محفظه ای فلزی زیر شلوارش خودنمایی می کند اول فکر کردم به این تبلیغات ماهواره در خصوص تغییر سایز اسافل سفلا وقعی نهاده و آنها با قرص و آمپول این بلا را سرش آورده اند اما علت را که جویا شدم از صمیم جان دلم برایش سوخت .
بهنام در کار واردات لوازم آرایش است. این بهنام خان دچار بلوغ دیر رس بود و تا همین دو سه سال پیش هیچ جوششی از کشف عطر خوش زن در او نبود و حدودا بیست و هشت نه ساله بود که جوش های بلوغش بر صورت نمایان شد و موهای زایدش رشد کرد و دو هفته بعد تصمیم گرفت با دختر عمویش ازدواج کند دختر عمو هم بانویی بود در سایز و اندازه بهنام و تنها تفاوتشان سبیل پرپشت دختر عمو و ابروهای پیوستش بود و صدایش که وقتی حرف میزد انگار در مجرای گلویش سر اگزوز خودرو گذاشته بودند .
هر چه ما دوستان به او گفتیم این کار را نکن به خرجش نرفت و ازدواج کرد و مدتی با هم خوش بودند واین خوشی پا بر جا بود تا اینکه بهنام برای واردات لوازم آرایش سفری به باکو کرد و انگار در همانجا بود که با ماریا دختری از اهالی باکو آشنا شده بود و عاشقش شده بود ماریا هم دختری اصیل از نژاد اسب قفقازی و مردان روس بود و زن که چه عرض کنم مردی بود برای خودش با قدی بالای دو متر و وزنی بالای صد و پنجاه که در باکو به کار فروش ماتیک در کنار خیابان اشتغال داشته و بهنام هم او را دیده و عاشقش شده بود و همانجا با هم چند شبی در هتل گشنی می کرده اند و بهنام با این وعده که او را به تهران می آورد و به زنی می گیرد راهی دیارش شده بود .
وقتی هم که به تهران آمده بود دست گذاشته بود روی تم مذهبی زنش که خواب دیده ام تو و زن عمو را فرستاده ام سوریه و زن هم از همه جا بی خبر قبول کرده بود و دو سه هفته بعد زن و مادرزن در خطوط هوایی به سوریه رفته بودن که ماریا از خط روبرو به تهران آمده بود و با بهنام به خانه اش رفته بود و نمی دانم حدت دیدار یار بوده یا شدت امیال حیوانی که به خانه نرسیده به اتاق خواب رفته بودند و در حین گشنی انگار می خواسته اند استایل جدیدی را تست کنند و ماریا تصمیم گرفته روی بهنام بنشیند و بهنام با اینکه بعدا اعتراف کرد که کمی ترسیده بوده از ذوق یار قبول می کند و ماریا هم با کل وزن صد و پنجاه کیلویی اش می پرد روی بهنام اما از آنجا که فاصله و محل تلاقی را خوب تخمین نزده بوده است کمی حدود چند میلیمتر آنطرفتر فرود می آید و این برخورد منجر به شکستگی آلت تناسلی بهنام خان شده و از سه نقطه می شکند و آنطور که خودش بعدا گفت از آن سرو راست رفتار چیزی که مانده بوده مثل بادکنک بوده است که نصفش را باد کرده باشی و نصفش باد نداشته باشد و ولو باشد خلاصه بهنام همانجا بیهوش می شود ماریا هم که ترسیده و زبان آدم که همان زبان فارسی است هم سرش نمی شده است همانجا می نشیند و با تمام هیکل صد و پنجاه کیلویی اش غصه می خورده تا اینکه بهنام به هوش می آید و زنگ می زند به اورژانس تا او را نجات بدهند و در بیمارستان کلی مورد طعن و تمسخر کادر فنی و مجرب پزشکان قرار گرفته و حتی چند نفر از پزشکان دور عضو منقوصه جمع شده و عکاسی میکرده اند، خلاصه یکساعتی به همین منوال گذشته تا به دردش رسیده اند و عضو شریف را مورد مداوا قرار داده اند اما مداوایی که باید سه ماه آتل و گچ به آنجایش باشد و در این مدت نباید تغییر حالتی در یکجایش پدید بیاید که ممکن است دوباره بشکند پس هر روز باید دو نوبت هورمون زنانه تزریق کند اما این فقط نیم ماجرا است و باقی جریان مربوط به بازگشت عیالش از سوریه است که آمده و دیده شوهرش زده و در غیاب او مردانگیش را شکانده بهنام اول خواسته دروغ بگوید و گفته لای در گیر کرده که با نگاه زن فهمیده دروغش تابلو است و بعد گفته خودش شکست و زنش گفته مگرگلدان است که خودش بشکند و چند دروغ دیگر گفته تا بالاخره راستش را گفته و بنا به گفته آگاهان چنان سیلی محکمی از زنش خورده که تا دو هفته گیج بوده است و انگار زنش هم در خواست طلاق داده است و از آنطرف هم ماریا که احساس کرده به او توهین شده با بهنام قطع رابطه کرده است .
این ماجرا را نوشتم تا درس عبرتی شود برای دوستان خصوصا آقایانی که قصر خیانت به پارتنر خویش دارند که اگر قرار شود آبرو رود چنان رود که جان از زیر و رو رود .
04.18.09 - 08:02ق.ظ
فریده رضایی مطلق در 12 بهمن یکروز بارانی بعد از دو هفته مبارزه مثال زدنی با بیماری خشکی روده راس ساعت 2 بعد از ظهر به طرز احمقانه ای مرد .اینکه او چه تلاشی برای زنده ماندن کرد و در این دو هفته چقدر از خدا خواست که زنده بماند هیچ اهمیتی ندارد .مهم شوهر او رضا علیانی است که در این مدت از خواب و خوراک افتاده بود و کارش تر و خشک کردن بچه ها و رسیدگی به زن دم مرگش شده بود .زنی که دکتر ها جوابش کرده بودند و روزهای آخر را می گذراند .رضا در این مدت به هرچه اعتقاد و ایمان داشت چنگ زده بود و حتی نذر کرده بود اگر زن خوب شود او را به مکه ببرد .روزی که پوست زن آبی شده و استفراغهای خشک کرده بود رضا حسابی ترسیده بود و بلند بلند از خدا خواسته بود که زنش را برایش نگه دارد اما همانطور که می دانیم زن راس ساعت 2 همانروز نفس بلندی کشیده بود نفسی که همانجا در سینه گیر کرده بود و دیگر هیچوقت بیرون نیامده بود و دهانش که باز مانده بود به زور کلی پنبه که در آن چپانده بودند برای کفن و دفن آماده شده بود .
بالای سر قبر هم هرکسی کاری می کرد مادر فریده موهای سرش را می کند و صیحه می زد پدر فریده که دو سال قیر مرده زیر همین قبر بود و کرم ها الباقی استخوان هایش را می خوردند و بچه ها که ترسیده بودند با تعجب نگاه به مادرشان می کردند که مثل شکلات در پارچه ای سفید پیچیده شده است و فامیل هم دست و دستمالی جلوی صورتشان گرفته بودند که یعنی دارند گریه می کنند .اما رضا از صبح مراسم خاکسپاری تا آن لحظه دو پاکت سیگار کشیده بود و از کشیدن هر نخ سیگار لذت زیادی برده بود آخر فریده نمی گذاشت رضا سیگار بکشد .
04.17.09 - 04:26ب.ظ
دلم برای کودکیم تنگ شده
که تنگ در آغوش بابا بنشینم
و از حلقه های دود که می سازد برایم با سیگار
آرزوی بزرگ شدن و سیگاری شدن بکنم
04.04.09 - 03:39ب.ظ
امسال هم مثل دو سال گذشته برای سیزده به در تصمیم گرفتیم که باغ پسر عم عیال در شهریار برویم. این باغ تا دوسال پیش مخروبه ای بود که با چوب هم توی سرت می زنند برای اجابت مزاج هم پا درش نمی گذاشتی اما در عرض دوسال گذشته کوخ ،کاخی شده دیدنی و هرگونه وسایل لهو و لعب از استخر و بیلیارد تا باربیکیو و دخان و مسکرات در آن به حد فراوان یافت می شود و من هم که در میانه روشنفکری و پوپولیستی اسیر و سرگردانم به گاه عزیمت به شهریار بر توسن پوپولیستیک خویش سوار می شوم و دلی از سکر و ششی از دخان پر می کنم و تنی به آب می سایم باشد که ذهن مشوش خویش آرام کنم و بتوانم افکار روشنفکرانه خویش از سر گیرم .
به هرحال شب 12 فروردین 88 سوار بر اتول فسفری، یار در کنار و سیگار بر لب و مقدار متناوبی چاقاله بادام حدود یک کیلو گذارده بر خشتک راهی باغ شدم و در راه مغازلتی لفظی با عیال کرده و چاقاله ای خورده و خلاصه توده ها را فراموش کرده بودم و می رفتم که ناگهان دیدم یک کیلو چاقاله را با چوب تهش جویده و نجویده قورت داده ام و هنوز به باغ نرسیده دوستان بساط مهیا کردند و از هر چه یافت می نشدی مزه فراهم کردند و آن زقوم مایع را به ضرب و زور دو سه بسته چیپس و پفک و ماست و موسیر بلعیدم و پشت بندش دو سه نخی سیگار به شش ها مرحمت نمودم و هنوز نفسی بیرون نیامده بود که شام را اوردند و یک عدد شنیسل و ده دوازده قاضی بزرگ حلیم بادمجان دستپخت مغازله العلیه را خوردم بعد از آن هم عیال رفت که بخوابد و ما هم با دیگر همپیاله ها بیلیارد که خاصه بازی طبقه بورژوا است را دستمایه قرار دادیم و تا ساعت چهار حرف های زیر نافی مردانه زدیم و بیخود و بیجهت خندیدم ساعت 4 خبر فوتم رفتیم بخوابیم که دیدم عیال مثل مرغ بریان در مغازه مرغ بریانی دارد دور خودش هروله می کند علت را جویا شدم گفت سمت چپ بدنم درد می کند از پشت و کمر و گردن تا مچ دست دنیا بر سرم خراب شد . گفتم هم الان است که زنمان سکته کند و باجناقمان را که یکهفته ای در داروخانه کار می کرده و مثل تنوره دیو خرناس می کشید بیدار کردیم که بیا ببین خواهر زنت چه اش شده اوهم افه دکتر ماندگار به خود گرفت و به ضرص قاطع خبر از حمله قلبی قریب الوقوع داد ناچار خشتک از پا نکنده دوباره مجهز شدیم و سر و ته عیال در ماشین باجناق انداختیم و اقا نعمت سرایدار را که از توده های زحمتکش طبقه کارگر است بورژوا وار بیدار کردیم و او هم که شک ندارم پای گشنی با مادر بچه ها بود شنگول و عصبی با رویی سرخ و لبخندی دروغین بر لب جفت پا از در بیرون پرید و در پارکینگ بر ما گشود آخر تنها او در خروجی دارد و پسر عم عیال به هیچ یک از ما اطمینان کامل ندارد .
خلاصه بعد از یکساعتی در ملارد چرخ زدن به درمانگاه رسیدیم و نیمساعت هم طول کشید تا دکتر که مثل سیبی بود که با پسرعمه زا نصفش کرده بودند بیدار شد و بر بالین مریض که نگارینای بنده باشد حاضر شد و علت مزاحمت را جویا شد و معاینه ای کرد و بعد نگاهی عاقل اندر الاغ به بنده کرد و دو لب کلفت و مردانه اش را جمع کرد و با باز کردن لب ها به چهار طرف سرم فریاد زد که : )) این خانم دستشون خواب رفته ، روی یه ور بدنشون خوابیدن دستشون خوب رفته قلبشون درد نمی کنه دستشون خواب رفته الانم خوبن دستشون خواب رفته )) ما هم که دیدیم اوضاع خراب است و این خواب رفته خواب رفته ها بنده را مجبور به همخوابگی با دکتر متشنج نکرده عیال را مثل نان بربری زیر بغل زدم و از مطب زدیم بیرون و ساعت حول و حوش 8 صبح بود و نزدیک باغ که احساس دردی شدید در گلوگاه معده من را روانه داروخانه کرد تا یک شیشه آلومینیوم ام اجی اس آلزایمر آور بخرم و دارو را هنوز نخریده نصف شیشه را از درد سر بکشم .سپس برگشتیم ساعت نه خواستیم که بخوابیم و قبل از خواب شیشه دارو را برنداز می کردم که دیدم تاریخ مصرف آن سال 2004 به پایان رسیده است همین که تاریخ مصرف را دیدم و خواندم احساس غلیانی در اسافل سفلایم مرا به خویش خواند که ادعونی فاستفرغلکم و ن هروله کنان به سمت دستشویی فرنگی دویدم و چشمتان روز بد نبیند که هر چه خاطره برایتان نوشته بودن را به صورت زنده اما بدبو در کاسه توالت دیدم اما برعکس به این صورت که اول کشک بادمجان ها آمدند و بعد چیپس ها و پفک ها و ماست ها و دست آخر هم چاقاله ها همه شان به همان ترتیب که رفته بودند به نوبت بر گشتند و چاه مستراح را سیر کردند .بعد از آن سر دردی سراغم آمد که بیا و ببین دو دستی سر را گرفتم و به تخت پناه بردم و هیچ در هوش ندارم تا ساعت سه بعد از ظهر فردا که چشم گشودم و دیدم همه مدعوین بالای سرم ایستاده اند و هریک نسخه ای می پیچد برای این دل صاحب مرده و از پانکراتین و دفونیکسیلات بگیر تا خر مهره و خارشتر همه چیز رویم تجویز شد و امت آماده می شدند که دسته تخت را به ماتحتم تنقیه کنند که گفتم حالم خوب شده و به استراحت نیاز دارم امت هم پی کار خویش رفتند و من نظاره گر لهو و لعبشان بودم دمی از خواب بلند میشدم ومی دیدم بچه ها درون استخر شنا می کنند بوی کبابی می آمد و من معده ای جهت بلع نداشتم و خنده هایی می شنیدم و دهانم سرویس تر از آن بود که همنوایی کنم، پس خواب بر من مستولی شد و کپه فوتم را گزارده بودم که به صدای فریاد از خواب بیدار شدم و از ترس به سقف الصاق شدم و بین زمین و هوا بودم که شصتم هوادار شد پدر زن پسر عم عیال که همیشه تمپویی به همراه دارد جرعاتی عرق سگی زده و دارد به همراه تنی چند از دوستان لا یعقل هماوایی مسرت بخشی می کند . چنان همهمه ای شده بود که اگر با سگ گرسنه گشنی می کردی کسی خبر نشدی و مدام آقای بیژن همین پدر زن پسر عم عیال می گفت اگر می خواهید صدایتان خوب شود ولش بدهید ولش بدهید و یکی نبود بگوید آن باد شکم است که ولش می دهند نه عربده چهار نفر آدم که روی هم 600 کیلو وزنشان می شود . درین بین صدای باجناق از همه رسا تر بود و آنجا که ترانه ستاره های سربی را با ضرب شش و هشت می خواند دیگر من کاملا رعشه گرفته بودنم و کف از کلیه سوراخهایم به تناوب بیرون می زد که فریاد زد من به دنبال روزبه می روم .و هنوز کلام از تن 200 کیلویی اش بیرون نرفته بود که تمپو نواز بالای سرم حاضر شد و با آن کله تیغ انداخته و انگشت های سالادی که بر پوست نحیف تمپو می زد مرا به یاد شب اول قبر و جناب آقای نکیر می انداخت و من سیاه و کبود روی تخت افتاده بودم و کف از خویش مستخرج می نمودم و به زور لبخندی به نکیر می زدم و او هم شش و هشت نوازان برایم وقتی میای صدای پات از هایده سلام الله را می خواند و داشتم کم کم با خود خانم هایده محشور می شدم که دستش را کرد زیر سرم تا بهتر صدایش را بشنوم که استفراغی بر من حادث شد دیدنی و ما بقی معده و شاید روده را روی کله طاس تیغ انداخته و انگشت های هنرمند و تمپو ریختم و حالم از اینرو به آن رو شد .باجناق یا همان نکیر هم فحشی داد و به سمت دستشویی رفت تا خود را به آب کر از نجاسات باجناقش مطهر کند . عیال هم که دید حال من بهتر شده لش من را انداخت توی ماشین و به سمت تهران روانه شدیم الان هم که این سطور را تایپ می کنم در تهران هستم و حالم تقریبا خوب است .باقی بقایتان .
04.03.09 - 08:53ق.ظ


Download :
http://rapidshare.com/files/216455866/Lost.S05E11.Whatever.Happened.Happened.PROPER.HDTV.XviD-FQM.part1.rar
http://rapidshare.com/files/216455760/Lost.S05E11.Whatever.Happened.Happened.PROPER.HDTV.XviD-FQM.part2.rar
OR
http://netload.in/dateiwRukRZxz0r/Lost.S05E11.Whatever.Happened.Happened.PROPER.HDTV.XviD-FQM.rar.htm
OR
http://uploadbox.com/files/177be7cc07
OR
http://vip-file.com/download/b8472e427027/lost.s05e11.hdtv.xvid-fqm.avi.html
PASS:
irfree.com