مرگ یک نوستالژی دیگر در هیاهوی سبز و سفید و سرخ

پروین سلیمانی مرد .اینکه چند سالش بود و چرا مرد مهم نیست .مهم عدم یکی دیگر از نوستالژی های نسل کوفتی ما است که یکی یکی دارند کم می شوند .طفلی بین سر و صداهای انتخابات گم شد و زیر فریادهای طرفداران هارد ژل زده موسوی و سینه چاکان احمدی نژاد با آن ریش های تنک هیچ خبری از مرگش کسی نشنید .
روزهایی نه چندان دور آن وقت ها که هنوز مدیری و دار و دسته اش نیامده بودند تا طنز تصویری را به مردم نشان بدهند و هنوز ماهواره ای نبود که دیگر تلویزیون ایران را به تخمت هم حساب نکنی . یکسره برنامه های تلویزیون دولتی غم و ماتم بود . سریال هایی آبکی و فیلم هایی جنگی و احمقانه درجه چهار سینمای روسیه که مبادا حتی یک زن در آن بازی داشته باشد و آنروزها مثل الان تلویزیون آنقدر پیشرفت نکرده بود که تن زن بیکینی پوش سریال ترانسپورتر را چادر مشکی بکند یا اینکه بتواند آنقدر صفحه را بکشد که فقط نوک دماغ انجلینا جولی را نشان بدهد مبادا لب هایش آقایان را تحریک کند.آنروز ها دل مردم به سریال های طنزی خوش بود که هر از گاهی نشانمان می دادند و حالا سلیقه پایین بود یا فیلم ندیدن که باعث می شد طاهره خانم و چنگالش و خنده هایی که مای دهه 50 و 60 پای برنامه اش می کردیم او را هم بکند نوستالژی نسل من و توی بچه جنگ نوستالژی هایی که کم بودند و همبن قلتشان آئورایی افسانه ای گردشان پدید آورده بود .افرادی مثل منوچهر نوذری که اتفاقا مرگ او هم همزمان سقوط هواپیمای 130 خبرنگاران شد و کسی آنچنان که باید نفهمید .
مرگ پروین سلیمانی برای مایی که گوریل انگوری هم نوستالژی است تلخ است مرگ کسی که روزهای تلخ و سیاه جنگ روزهای جکومت گشت های ثارلله می توانست ما را بخنداند خیلی سخت است. طفلک این آخری ها هم یکبند می نالید و حسابی از پا افتاده بود .یک جورهایی راحت شد هر چند که مدت ها است فکر می کنم مرگ به نوعی به حیات شرف دارد .
همین نوستالژی ها هم که می روند بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم تنهایی به وسعت هستی محتوم ، تنهایی که به من کم کم دارد ثابت می شود در عظمت بی انتهای هستی هیچ آغوش مهربانی مراقب من نیست و همین تنهایی رنج اور ترین چیزهاست.

یکروز مسکن و امروز مسکنت

این عکس در کلاردشت گرفته شده است.

oldhouse

این عکس با دوربین 30 دی کنون و لنز 24-70 کنون گرفته شده است.