24
یک دست جام باده و یک دست تخم خویش
یک دست جام باده و یک دست تخم خویش
دلم می خواهد انگشتم را بیاندازم ته مغزم و هرچه از اعتقاد و دین و ترس درش مانده همه را روی زمین خدا بالا بیاورم
دامن کوتاه گلدارت را که میبینم آب دادنم می گیرد
زیر باران پاییزی امروز چتر شبرنگ خویش را بستم شسته از خاک ناپاک این زمانه شدم حس مولود تازه را دارم
غم آمد غصه آمد ماتم آمد خدا را زین میان کم داشتیم او هم پا شد آمد
دانستن مرگ شروع دلهره های بودن است و فهمیدنش پایان همه دلهره ها