هارمونی انزجار
03.27.10 - 10:29ب.ظ

انتظار آمدنت
درست مثل حجابت
پیرم کرد
canon 30 d 70-200 sigma
03.26.10 - 03:44ب.ظ

canon 30 d 24-70 f 2.8 canon
jamesband island phuket thailand
edited in ps4
03.18.10 - 07:53ق.ظ

این عکس را از ویوی اتاق گرفتم اونایی هم که پایینن از تمامشون اجازه گرفتم و عکس گرفتم
canon 30d 10-20 sigma edited in ps4
phuket thailand
03.14.10 - 09:05ب.ظ

آزادی
به قدر قربت دستهای تو
غریب است
این عکس رو سه سال پیش گرفتم
canon 30d 10-20 sigma edited in ps4
03.13.10 - 09:33ق.ظ
همی گفتم و گفته ام بارها که من خیلی ترسو هستم و مطمئنم تنها اسپرم بابام در آن شب کذایی بوده ام وگرنه اگر یک اسپرم دیگر غیر از من در ماجرا بود آنقدر که من ترسو و محافظه کار هستم به قدری دست دست می کردم تا یک اسپرم دیگر برود و آدم بشود . که کاش همین اتفاق هم می افتاد و من هم در حد یک ایده باقی می ماندم.
بگذریم ، یکی از بدنوع ترین ترس هایی که دارم ترس پرواز است و الان سه سالی می شود سوار هواپیما نشده ام .البیته خیلی بد است آدمی به روشنفکری و جالبی من از طیاره بترسد اما نمی دانم چرا اسم پرواز که می آید از ترس رعشه می گیرم . امسال هم قرار شده عید را برویم تایلند و تا شش فروردین آنجا باشیم . اما یک احساس قوی و روحانی در گوشم وعظ می کند که ساعت 5 که پرواز شروع شود ساعت 6:30 از روزبه روشنفکر کتابخوان جذاب که عمری را برای مملکت خویش یا بهتر بگویم جهان صرف کرد به اندازه سنده پشه هم چیزی باقی نمانده و به همراه کلیه همسفران به فنا رفته است .
خلاصه که این سفر کوفتم شده رفته پی کارش و یکهفته ای می شود که دنبال قرص خواب هستم و دو بسته ای زاناکس گرفته ام که تا مقصد که یا پوکت است یا خلد برین بدون هیچ مشکلی بخوایم و یا چشم در چشم شیمیلهای تایلندی به پا خیزم یا در حالیکه دو تا بال کوچولو دراورده ام و دارم چنگ می زنم روی ابرها با حوری العین مصادف شوم .
البته شایدم هم تناسخی در کار باشد و با توجه به زندگی تخمی که کرده ام در زندگی بعدی سگی گربه ای چیزی خواهم شد پس یادم باشد اگر چشم باز کردم دیدم در خیابان هستم و لخت مادرزاد دارم راست راست در شهر می چرخم نترسم و بدانم در زندگی جدید گربه شده ام .
یادم می اید سری پیش که سوار هواپیما شدم با یک فروند توپولف رفتم کیش و هواپیما به قدری داغون بود که چند جایش را با فلز وصله پینه کرده بودند و سیستم نهویه اش کلا کار نمی کرد و تا کیش آنقدر عرق ریختیم که راه می رفتم شلپ شلپ صدا می دادم .در همین گیر و دار که تقریبا از ترس و گرما و بوی بد دهان مسافر بقل دستیم که انگار جای سر و کو نش عوض شده بود و ک ون برادرمون بود که بقل دماغ من فس فس می کرد .دستم همینطور که آویزون بود خورد به میله صندلی و من هم از سر بیکاری و ناچاری و برای تحمل درد و عذاب میله را سفت گرفتم و ناگهان دیدم دنیا دور سرم چرخید و ضربه ای محکم به سرم خورد تقراب مطمئن بودم که منافقین کور دل هواپیما را منفجر کرده اند که دیدم از پشت سرم صدای فحش اول و آخر می آید و مدتی که گذشت و گیجی سرم رفت فهمیدم چه گندی زده ام و آنچه به جای میله صندلی گرفته ام ساق پای چلوسیده خانم مسن و محترم پشت سری بوده که فکر کرده من جهت ارضای تمنیات حیوانی و کثیف خویش در ارتفاع چند هزار پایی و در دمای بالای 50 درجه و با ترسی شدید که عملا هرگونه حرکت اعضا علی الخصوص عضو شریف را نا ممکن می کند دست برده ام ساق پای بانوی گرامی که مثل آنتن پراید بود در دست گرفته ام .
به هر حال این شاید آخرین پست این وبلاگ باشد و سال جدید که بیاید وبلاگ نویس قاطی باقالی ها شده باشد.
03.11.10 - 08:11ق.ظ
از مراسم اسکار بدم آمده ار رژه احمقانه بازیگرها که لباس های فاخر بعضا عجیب وغریب که می پوشند و روی فرش قرمز راه میروند و مردم ابلهی برای لبخند چسکی میلی سایروس که خدا وکیلی شعور بازیگریش از سارا خوئینی ها هم کمتر است ما تحتشان را پاره می کنند یا آن همه عکاس درجه یک خبرگزاری که خاکبرسر ها هزار تا ژانگولر بازی درمیاورند تا آقا یا خانم بازیگر سرش را به سمتش بگیرد و عکسی ازشان بگیرند حالم بهم می خورد .
اینها همه یک طرف اسکار تخمی امسال با این فیلم های دری وری اش یک طرف دیگر که جز چند تایی از فیلم ها بقیه دو زار نمی ارزید که تقریبا تمام فیلم هایی که در زمینه های مختلف کاندید بود دیده بودم .
اوج کثافت کاری داستان همین آواتار برادر کامرون بود آخر چند بار باید این روایت تکراری قبیله و عاشق دختر رییس شدن تکرار شود .من تیزر فیلم را که دیدم تا ته فیلم می دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد و حتی ریزه کاری ها و جزییات داستان هم قابل پیش بینی بود .جالب است در مجله ای از برادر کامرون به عنوان کارگردان مولف یاد کرده بود و یکی نبود بگوید الاغ ! اگر کامرون مولف است پس حتما تروفو خود خدا است .
بهترین فیلم را هم hurt locke برد که آن هم فیلم بدی نیست ولی به طرز تهوع آوری قهرمان پروری می کند و به نوعی یک سوپر هیرو منجی را به تصویر می کشد و عراقی ها را ملتی ابله و حق نشناس و آمریکایی ها را با وجدان ، نترس و کله خر به تصویر می کشد و فیلم در برابر فیلم هایی مثل غلاف تمام فلزی ، باد در مرغزار یا اینک آخر الزمان هیچ حرفی برای گفتن ندارد و با کمی نا مردی در حد آشغال جان وو windtalker است .
جایزه بهترین انیمیشن را داده اند به up .برای من جای سوال است آیا این برادران هیئت داوری caroline وmary & max را حقیقتا کمتر از up ارزیابی کردند . up شروع خیلی خوبی دارد مرور زندگی زن و مرد که به سرعت می گذرد زیبا است اما از جایی که به جزیره می روند فیلم در حد یک بازی کامپیوتری بی سر و ته می شود . ولی آیا می توان انسان بود احساس داشت و مری و مکس را دید و زار نزد ؟( خودم هم در این جمله آخر آبگوشتی شدم انگار )
تارانتینو بدبخت را هم که در 8 مورد فیلمش کاندید شده بود یک جایزه هم به دست خودش نرسید و برادر تارانتینو هم در ایم فیلم آخر خوب به قواعد گیشه هالیوود احترام گذاشت و الا کاندید هم نمی شد .
اگر بخواهم بنویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود . خلاصه کلام اینکه هالیوود و سینمایش کلا دو زار نمی ارزد و در کل اسکار امسال چهار فیلم را حقیقتا دوست داشتم یک روبان سفید هانه که دو پیامبر سه مرد جدی برادران کوین و milk of Sorrow که خدا رو شکر هیچ جایزه ای بهشان ندادند .
03.10.10 - 10:13ق.ظ
در خبرها بود که حسین شریعتمداری سردبیر کیهان دچار سرطان پیشرفته ریه شده است و ممکن است تا عید دوام نیاورد .راستش از شنیدن این خبر ناراحت شدم و این ناراحتی برایم عجیب بود که ار این آدم اصلا خوشم نمی آید و از شخصیت و نوشته هایش بدم می آید .
اما نظرم این است که حسین شریعتمداری مثل همه ما انسانی است معلول شرایط که نحوه زندگی و شرایط آن وی را اینگونه که امروز است بار آورده و نحوه تعامل امروز او با جهان متاثر از تعامل دیروز جهان با اوست . و مفاهیمی مثل گناه و بدی برای انسان ها آنقدر نسبی و غیر قابل تشریح است که نمی توان برای مجازات زشتی انسان ها به آن استناد کرد .
به همین علت است که مجازات و حدود تعیین شده برای اشتباهات افراد را نمی توانم هضم کنم .چطور است که بیجه را معلول شرایط می دانیم و حکم اعدام را برایش نادرست می خوانیم و ناراحت می شویم و از سوی دیگر وقتی می فهمیم حسین شریعتمداری بیمار است خوشحالی می کنیم و آن را مجازات گذشته اش می خوانیم .
هیچگاه از شنیدن دردکشیدن یا مردن هیچکس خوشحال نشده ام .طی سالها کنکاشی که با ذهن و روانم داشته ام با قاطعیت می توانم بگویم به طرز فکری رسیده ام که همه افراد و کنش و واکنش هایشان معلول شرایط است و طبقه بندی انسانها به خوب و بد یا پرهیزکار و گناهکار اشتباهی مسلم است.
03.07.10 - 05:55ق.ظ
زندگی جبر است و هر کسی غیر از این را بگوید گه خورده است با سه تشدید روی گ این را نه از روی عصبانیت که با توجه به تجربه محدود زندگی خودم می گویم .اینکه بنشینی فلسفه ببافی که چرا به دنیا آمده ام و به کجا می روم و از روی ستاره ها بخت و اقبالت را اندازه بگیری خریت محض است . تو یکی از میلیون ها اسپرمی بوده ای که یک شب که مادرت عشوه شتری بیش از میزان کافی برای پدرت که اول زندگی حشر ی بوده آمده و پدر هم برای یک لحظه هوس رانی و کشیدن چند ثانیه بیشتر آن خ آخ آخر بیرون نکشیده و جنابعالی یعنی در واقع اسپرمی که تو درش بالقوه بوده ای تندتر از بقیه به اونجای مادرت رسیده و حداکثر نه ماه بعد شما از همان آنجای مادرتان پا به دنیا گذاشته اید.و الا اگر آن شب مادرت حس نداشت یا قاعده بود در بهترین شرایط یا می گندیدی یا اینکه گوشه دستمال کاغذی خشک می شدی عینهو عن دماغ آنوقت ببینم چه کسی میامد برای عن دماغش فلسفه هستی و نیستی تعریف کند و آن مایع لزج روی دستمال کاغذی را مخیر بداند .این از آمدنت که فکر به اختیار هم درباره اش احمقانه است .
از آنطرف مردن، آنکه دیگر نور علی نور است با هزار امید و آرزو مثل اسب کار می کنی عاشق می شوی ازدواج می کنی پلن های شادمانی ترسیم می کنی و یکهو روزگار انگشت های دستش را می شکند کشی و قوسی به خودش می دهد و انگشت کلفت و سالادی شستش را می گیرد روبرویت که بیلاخ .و همان موقع است که ریغ رحمت را سر می کشی و تمام می شوی . خودت هم هیچ جیزی نمی فهمی و آب هم از آب تکان نمی خورد .من نمی فهمم این چه جوی است که همه ما را گرفته که انگار مرکز جهان کائنات هستیم در حالیکه یکی بیاید بگوید سنده ! در جهان به این بزرگی کل منظومه شمسی نخود هم نیست چه برسد به تو که یک اتم این نخود هم نیستی .
پس میبینیم که کلا زندگی در سر و ته پرانتزی گیر کرده که جفتش جبر است و می ماند همین چهار صباح دنیا که آنهم مثل این است که موش خرمایی که روی چرخ مدوری انداخته شده بگوید من مخیرم چون من هستم که هر وقت بخواهم می چرخم و هر وقت نخواهم می ایستم و این حرف برای ما که بیرون قفس ایستاده ایم خیلی خنده دار است و انسان هم مثل همین موش خرما است در اشلی بزرگتر و به نسبت متنوع که باز در محیطی سترون دارد از بین چیزهایی که در دست دارد وول می زند و احساس می کند اختیار کامل به زندگی اش دارد .
حالا این همه روده درازی کردم و هدفم از این حرف ها چه بود راستش یادم رفت در واقع سطور بالا مقدمه ای بود برای بیان مانیفست شخصی ام که متاسفانه یادم رفت . کلا اعصاب این روزهایم خیلی اندرمال است .
03.05.10 - 04:10ب.ظ
به رنگ ارغوان فبلمی از ابراهیم حاتمی کیا است که چند سالی در محاق توقیف بوده است و امسال به لطف دولت احمدی اجازه اکران یافته است و در جشنواره بی بو و خاصیت فجر امسال کلی جایزه درو کرده است و نقدهای خوب زیادی در باره اش خوانده بودم و دیشب برای تماشایش رفتم.
احساس می کردم که نباید منتظر فیلم خوبی باشم اما راستش تا این حد منتظر دیدن یک فاجعه نبودم .همین اول بگویم که فیلم به نظر من افتضاح است . بدترین فیلم حاتمی کیا است که تا امروز دیده ام .البته دعوت را به دلیل موضوع احمقانه اش نخواستم ببینم و باقی را دیده ام و آژانش شیشه ای از بهترین فیلم های ایرانی است که دیده ام پس می توان نتیجه گرفت که خصومت شخصی با کارگردان ندارم.
به رنگ ارغوان روایت یک مامور زبده اطلاعات است که مامور تعقیب و مراقبت دختری است دانشجو که در یکی از شهرهای مرزی جنگلداری (؟) می خواند و در حین ماموریت شیفته دختر می شود و از فرامین تخطی می کند .
اصل روایت که همین عاشق شدن مرد است اصلا در فیلم خوب درنیامده و نمی فهمی چه می شود که یک مامور سرسخت حرفه ای چنین واله و شیدا می شود و این استحاله مرد خیلی بی ربط و آبکی است . فیلم ملغمه ای از تریلر و درام و اکشن است . سناریو بیش از حد ضعیف و بی بنیه است و صحنه هایی از فیلم مثل یار دبستانی خواندن دانشجو ها و ساز زدنشان در کافه و سیاسی بازیشان خیلی کلیشه ای و نچسب از آب درامده است .
فکر می کنم موضوع فیلم در حد یک ایده به ذهن رسیده و بعد نشسته اند و زورکی بال و پرش داده اند و چقدر بد که این بال های ناساز بر پیکر موضوع زار می زند . و بدترین سکانس فیلم آن آخرش است که مرد نشسته روی پله و دارد با لپ تاپ آدم می کشد .صحنه ای که ذهن را می برد سراغ فیلم های آبدوغ خیاری هالیوودی که مفت نمی ارزد .
فیلمی با موضوعی تقربا در این حال و هوا می شود به زندگی دیگران اشاره کرد که با دیدن این فیلم و مقایسه اش با به رنگ ارغوان متوجه مشکلات عدیده این فیلم می شوید .
تنها چیز فیلم که خوشم آمد بازی رضا بابک بود و بس و الا کل فیلم را به زور دیدم و پیشنهاد دیدنش را نمی کنم .