زمهریر تابستان
لبم بهمن میکشد و قلبم تیر که همه عمر را اسفند دود کردم از پنجاه و نه تا هشتاد و نه دقیقه از نود هم گذشته روانم توان این وقتهای اضافه را ندارد بزن سوت پایان را بی پدر
لبم بهمن میکشد و قلبم تیر که همه عمر را اسفند دود کردم از پنجاه و نه تا هشتاد و نه دقیقه از نود هم گذشته روانم توان این وقتهای اضافه را ندارد بزن سوت پایان را بی پدر
قبل از زاییدن زیر بار زندگی با سه برگ زاناکس و یک شیشه ودکا سقط می کنم
پنجشنبه را خانه دوستی بودم تا صبح. طرفهای ظهر آمدم خانه و دیدم ۵سالی می شود تنهایی جایی نرفته ام .اینقدر دور و برم درین چند سال شلوغ بوده است که هیچ فرصتی برای با خویش بودن نداشته ام . کوله ام را برداشته ام و بام تهرام آمده ام . الان هم نشسته ام
می روم و پشت سرم آنقدر تاریک است که نگاه کردن بی فایده است .
روزی که فردایش مرد ، هوا ابری بود .پیرزن مدت ها بود لگنش شکسته بود و زمینگیر شده بود . باید با عصا و پای لنگان تعریفش می کردی . آنروز عصر به زور بدن چاقش را از زمین کند و خودش را کشاند پای پنجره گفت روزبه برایم یک صندلی بیاور ، نشست روی