برای تن تو
وقتی که نیستی آوار میشود دنیا روی سرم که ستون خیمه بودنم همین چهار ستون ظریف تن توست همین چهار ستونی که در چارچوب کهنه تنم ساده جا گرفته است .
وقتی که نیستی آوار میشود دنیا روی سرم که ستون خیمه بودنم همین چهار ستون ظریف تن توست همین چهار ستونی که در چارچوب کهنه تنم ساده جا گرفته است .
جعبه توتوتن را باز می کنم . توتون را با دقت در شیار پارچه ای میریزم و فیلتری تهش می گذارم . کاغذ را بر می دارم و با زبان خیس می کنم . یاد نرمه گوش تو می افتم و سرم داغ می شود . کاغذ را آرام می گذارم پشت توتون و در
دستی می کشد در موهایی که زمانی پر بود و می آورد جلوی صورتش و زل می زند به چند تار مویی که در دستش جمع شده است . آنکه رنگش سفید است و با انحنایش انگار می خواهد لجش را درآورد غمگینش می کند . با دست دیگر مو را می آورد جلوی چشمش
متنفرم از آن کافه دنج گوشه پاساژ مریم میرداماد که من و تو در آن نشستیم و کاش کر بودم و نمی شنیدم . نگاهت ،حرکات عصبی پلکهایت و لبهایت که باز شد و سیل آن کلمات را روی سرم آوار کرد . سست می شدم با هر کلامی و انگار یک قالب بزرگ یخ
می پیچی بر برهنگی تنم همچون پیچکی بر دیوار غافل از اینکه دیوار دل ندارد .
۳۱ شهریور سال ۱۳۵۹ خورشیدی طرفهای عصر بوده حتمن که بمبی از هواپیمایی صاف افتاده روی شهری که میلیونها انسان درش زندگی میکردهاند. به همین سادگی جنگی ۸ ساله در گرفت. از بد حادثه بهمن همان سالش من به دنیا آمدهام. نیمهشبی در بهمنماه، وقتی خاموشی کل شهر را گرفته بوده است، مامان دردش گرفته