تریاک دمت
بسط لبم روی برهنگی تنت نشیه ام می کن
بسط لبم روی برهنگی تنت نشیه ام می کن
۱۸ سالم بود که برای اولین بار قلبم طور دیگری زد .یک ضرباهنگ تند و رخوتناک که تا لبهایم روی لبهایت آرام نگرفت به حالت عادی بر نگشت . یکسالی با هم بودیم و من بچه بودم و تو بچه بودی و زندگی بزرگ بود .بزرگتر و بی رحم تر از این که معصومیت متلاطم
یک روز این شهر بد بنیان خواهد لرزید من و تو زیر خروار ها آوار برای همیشه مدفون می شویم تنها آرزوهامان می ماند و دستهایی که همچون قبل برای گرفتن دستهای معصومیت رفته به آسمان دراز مانده است
تازه خانه رسیده ام . چای ساز را روشن می کنم و تا آب به قل قل بیفتند می آیم و کامپیوتر را روشن می کنم . برای خودم چای میریزم و می نشینم پای دستگاه .امروز روز بدی بود .حکم دادگاه آمده و باید پیش قسط مهریه را بدهم .پولش خیالی نیست .پول هیچوقت
حال این روزهایم کمی عجیب است . خودم را نمی گویم ها که دیگر ایمان آورده ام آدمی هستم به شدت معمولی و عادی که عمری تنها فکش را تکان داده و تز صادر کرده است و به وقت عمل مثل همان یابوهایی که عمری نقدشان را کرده ام عمل می کنم .هفت ماهی می
از عکس های دو نفره نمی توان به فاصله بین آدمها پی برد