پشت میزم مشغول مطالعه بودم .دسته دلقک ها ،سلین، یک شاهکار به تمام معنا با ترجمه مهدی سحابی که تو را به عمق کتاب و کتاب تو را به عمق کوچه پس کوچه های کثیف لندن در سالهای جنگ دوم می برد .
آنقدر درگیر کتاب بودم که متوجه آب و هوا و تغییراتش نشدم .تنها حس کردم نور کمتر شده است .سرم را بالا کردم و دیدم هوا که تا چند لحظه پیش آفتابی بود یک تکه سیاه و ابری شده و باران بسیار شدیدی به شیشه می زند .
شیشه قدی اتاق، شیشه چرک اتوبوس خط کلاهدوز امامت شد و من سیزده ساله شدم . با همان لباس و شلوار دستوری زشت مدرسه و کیف دیپلمات مشکی که بابا برایم از شرکت آورده بود . یک روز پاییزی ابری و غمگین .همه چیز به عقب رفت و همان غم روزهای ابری تیره تهران تا عمق جانم نشست .
روی صندلی پلاستیکی اتوبوس نشسته ام .همانجایی که چرخ قرار دارد و طبعن جای پای کمی داری، طوری که باید در خودت جمع بشوی .سرم را تکیه می دهم به شیشه بخار گرفته اتوبوس .یک قطره باران راهش را روی شیشه پیدا می کند و می لغزد و در جدار پلاستیکی می میرد .
ترافیک سنگین خیابان پیروزی، پشت چراغ قرمز چهارصد دستگاه .صدای بوغ ممتد ماشین ها که آن روزها همه شان پیکان بودند . همه چرک،با راننده های مو ناودانی و پشت موهای بلند . چند صدای بوغ و یک فحش آب نکشیده که به آنوری ها داده می شود . اتوبوسی که تا خرخره پر از محصل و پیرمردهای مفویی است که کیسه های خریدشان را زیر بغل زده اند .
سیزده ساله ام ،دماغم دارد همینطور بزرگ و بزرگتر می شود و موهای باریک و نازکی که روی لبم بلند می شوند . مرگ را که قرار است تا چند ماه دیگر در پیکرمادربزرگ حلول کند و سیاه و کبود در رختخواب مچاله اش کند ،درک نکرده ام .هنوز از زن و لطافت تنش چیزی نمی دانم . هنوز نگاهی داغ مثل یک پارچ آب سرد روی ستون فقراتم نریخته است . نمی فهمم آینده و شغل چه ارتباطی با هم دارند .دغدغه کنکور و سربازی ودانشگاه دور تر از آن است که بخواهد درگیرم کند . در سیزده سالگی گره های محکمی به متافیزیک و آن دست نگهدارنده که شیشه را در بقل سنگ نگه می دارد وصلم کرده است .
در سیزده سالگی غصه های بی دلیل داشتم و امروز در سی و یک سالگی بی دلیلی غصه دار .به اندازه یک بلوغ به اندازه هفده سال از آن روزها گذشته است و هم مرگ را در کسانی که دوست داشتم دیدم و هم دنبال یک لقمه نان سگدو زدم و هم عطر خوش زن را به کرات در همین بینی بزرگ حس کردم .
با تمام این هیچ آرزویی ندارم جز اینکه به روزی برگردم که نه پول در آن مهم باشد نه درکی از زن داشته باشم و هنوز فکر کنم عزیزان من هیچوقت نخواهند مرد .
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
بی دلیلی غصه دار
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
Warning: preg_replace() [function.preg-replace]: Compilation failed: unknown option bit(s) set at offset 0 in /home/roozbeh/public_html/wp-includes/shortcodes.php on line 257
42 Responses
Comments are closed.
یادمه دوستی ازم پرسید راستی آرزوت چیه؟خندیدم گفتم آرزویی ندارم..گفت مگه میشه…گفتم آره من خود زندگی خود لحظه رو دوست دارم پول برام مهم نیست خدا بقدر کافی بهم عقل داده که به نون شبم محتاج نباشم…باورم نکردو گفت:پس با نفسهات هوا رو الوده نکن بذار اونائیکه آرزو دارند زندگی کنن دنیا جای تو نیست….خواستم بگم ای آقا دنیا رو دو دستی چسبیدی فکر می کنی داری زندگی می کنی…ولی نگفتم دلم نیومد تصویری که از زندگی داشت رو خدشه دار کنم…
دقیقن .پول اونقدری که خواسته های معقولت رو بتونی داشته باشی .همین .الباقی هیچه
فقط عكاسي نه، تو نوشتن هم فوق العاده اي…
مرسی پرند تو همیشه لطف داری
اي واي چه خوب بوداين نوشته.
اين بي دليلي غصه دار رو خيلي دوست داشتم هرچند كه همچين بي دليل بي دليل هم نيستا:))
بی دلیلی منظورم پوچی زندگیه که برای من روز به روز بیشتر میشه
دماغ هامون بزرگ شد، جوش زديم ، قد كشيديم اينور و انورمون بزرگ شد، بعضي هامون از بچگيمون هم زشت تر شديم ، بعضي هامون خوشگلتر …فكر ميكرديم آدم بزرگ شدن چه عالمي داره .. ديگه آدم حسابمون ميكنن! ولي كاشكي پشت همون سيزده سالگي جا مي مونديم .
راستي اون “دسته دلقكها” چاپ كدوم انتشاراته؟ (آخه من عاشق نوشته هاي سلين ام بخصوص سفر به انتهاي شب)
دسته دلقکها نشر مرکز ولی فقط تو انقلاب ممکنه پیدا کنی
انگار که دلم بخواهد به چند ماه قبل از بیل بیل خاک ریختن روی مادربزرگ . حتی روزهای باکرگی . روزهایی که گناه استمنا رو چرتکه می نداختیم . روزهایی که یا سین برایم مقدس بود . روزهایی که مثل حالا از بوی درونم به عطرهای سی کی و اینا پناه نمیبردم
ای بابا ما چقدر شبیهیم دختر
ای بابا
ای داد روزبه …. ای داد روزبه
هر سال که می آد می ره
یه چین به صورتمون اشافه می شد و یه گره از دلمون وا می شه ….
كاش عزيزانمون هيچ وقت نميمردن …
خيلي قشنگ بود روزبه دستت درد نكنه.
داستان زندگی همش تراژدیه کثافت
همش که نه….فقط قسمت مرگ و بیماریش…بقیش قشنگه ارام بخشه …البته اگه دیگران اجازه بدن!!!!!!!!!!
دنيــــــــــا جفت دستات پوچه
بن بست آغاز هر كوچه
…
روزبه ، حال عجيبي شدم تركيبي از مقايسه، حسرت و… لعنتي چرا اين گوله اي كه تو گلوم گير كرده سر وا نمي كنه انگار دلمو گرفتن تو دستشونو دارن فشار ميدن.
همه یه طورایین این روزها همه خسته ان
دو روز پیش با عزیزترین کسم دعوای بزرگی کردم که تا سالها اثرش خواهد ماند و شاید تا ماهها نگاهم نکند.
من خستم.
کودکی بدی هم داشتم.
جوانی عنی هم دارم.
به کدام خاطره پناه ببرم؟
ندا چته؟تو قرار بود بهتر باشی این روزها که
ای بابا
فقط تو ایران همه چیز اینقدر بغرنجه یا همه جا همینه؟در ممالک راقیه؟ شاید جاهای دیگه دیرتر بفهمی زندگی چه شتیه؟ هوم؟
سلام روزبه خان
روز 29 فروردین 1390 اولین روزی بود که اتفاقی با شما تو Net اشنا شدم برام واقعا حیرت انگیزه عکساتون چون خودمم عکاسی رو به عنوان تفریــــــح سالمم انتخاب کردم shot هایی که زدی واقعا بسیار زیباست ما بچه های شهرستونم هـ…ــــــی…
همیشه همین است
تا می آیی به خودت بیایی
عجیب دیر است
و با این که دنیا کوچک تر از آنی ست که می گویند
تا می آیی برگردی
همه چیز
عجیب عوض شده.
ببخشید من میخوام یه پیام بازرگانی بشم:آخیییش چه خوب که اون عکستونو ورداشتین.هربار میومدم اینجا نمیدونم چرا با دیدن عکس بی سبیلتون فکرمیکردم چه میدونم اون پسرخاله تونه و پسر خالتون داره به کامنتا جواب میده و شمارو گروگان گرفتن!!!!!الانم این کاریکاتورتون خیلی قشنگه….آره این خود روزبه ست خط خطی خط خطی!
پی نوشت:حالا دیگه برین و متفرق شین و غصه بخورین بادلیل و بی دلیل
هی…چی بگم وقتی توی نوشته هات همه ی گفتنی هارا میگی
منم خیلی دلم هوای اون روزای بی دغدغه رو کرده .. البته ب یدغدغه که نه … روزهای دغدغه های کوچیک و گذرا …
Cheghadr madarbozorgeto doos dashti ye lahze hasoodim shod har dafe ke az marg migi emkan nadare yadi nakoni azashoun rouhesh shad
Bebakhshid farsi nanveshtam eshkal az keybordame
فقط میگم ایول
روزبه دیروز پستو خوندم ولی قبلش سری به وبلاگ خانوم نویسنده زده بودم حالم خوش بود ولی داغون شدم امروزم مثله دیروزم خدا کنه زودتر بهتر بشم حال غریبیه
چرا؟؟؟
یه دل سیر تماشا کردم عکسا خیلی قشنگ هستن مخصوصا اون میمونا با اون چهارتا دم آویزون هرکی دلش تنگه و گرفته س یه سری به عکس آباد بزنه ضرر نمیکنید که هیچ دلتون هم از غصه باز میشه
اون عکسی که یه خانوم تو مه وایستاده آلاشته درست حدس زدم ؟
ترکن صحراست
روزگار غریبی است نازنین…
ک
سلام روزبه جان…آزادم…چندستی که نوشته هایم را در دنیای مجازی وب مینویسم…سرزمینی غریب…مخواستم از عکسهات با ذکر منبع و آدرس برای ضمیمه نوشته هام استفاده کنم…میتونم؟
آره عزيزم استفاده کن
ممنون…خیلی خیلی ممنون
عالی بود … چند روزیه که همین حس رو دارم… داعونم کرد نوشتت مرسی
وای روزبه این نوشتت مو به تن عادم راست میکنه
همه ما این روزا بی دلیل غصه دار هستیم
نمیدونم باید بهتون بابت این پوچی حق داد یا این احساسات رو ناشی از زیاده خواهی آدما از زندگی دونست ولی تجربه شجصی نه چندان دلچسب من بهم میگه اگه بخاطر خیلی از چیزایی که حقت بوده و با جبر طبیعت یا هر چیز دیگه ای ازت دریغ شده به محض اینکه کمی فقط کمی ازش در امان میشی تازه میفهمی زندگی چقدر زیباست اینو منی میگم که کودکی پردردسری داشتم و جوونی پر درد و همه اینا بخاطر بیماریی بود که مثل اژدها همه ساعتهایی که میتونست تو زندگیم نقش سازنده و مفرح داشته باشن رو سوزوند و خورد و داغون کرد اما حالا که تا حدی یاد گرفتم باهاش دوست باشم حس میکنم زندگی چقدر میتونه زیبا باشه اگه موانع بزارن خیلی حرف زدم روزبه اما وقتی شماها که از نعمت سلامتی بهره مندید اینطور مینالید به حس خودم به زندگی و اینکه پس چرا من با همه محرومیت ها هنوزم دوستش دارم شک میکنم و در ادامه هم به خودم مشکوک میشم بگذریم. متنت مثل همیشه زیبا و پر احساس نوشته شده ممنون که ما رو تو نوشته های زیبات سهیم میکنی.
می فهمم روزبه…..انگار به آدم الهام می شود. یادمه دوران دانشجوییم در شیراز یک شب نشسته بودم روی تختم که زدم زیر گریه…غم غربت نبود…خداییش شیراز شهری است که حتی غریبه ها هم در اونجا احساس غربت نمی کنند.حس می کردم یک روزهایی دارد از راه می رسد که قرار است خیلی عذاب بکشم. نمی دانستم چه خبر میشه….فقط حسش کرده بودم.
درک کردن های به درک واصل شده ی این خم از ز ن د گ ی
اخ که مردگی بیشتر ار این بودن ها ی بی بود هوس را به چالش انتظامات
یک قانون همه بعد می رساند
وقتی مدام 8 لا چنگ این نت از غم های وقیح
چرک نویس تمام سوگواری های یک من و یک تو به اضافه ی آن مساوی که هیچ زمان
هضم نمی شود را می گردد
ههههه یک عالمه رویای لعنتی خرخره ی احساست را پاره می کند
بدون آن که حتی نخی برای دوختن این پرده ی لزج باشد
شد که شد نه—؟
این دنیا به ما آمد و نیامد همه توصیف حوصله های به گند کشیده شده ی فرداهاست
نه هنوز هم یک اتفاق مزخرف شاید باعث همه ی این ماندن های اجباری ست…
بی نظیر بود روزبهایی…
نه هنوز هم یک اتفاق مزخرف شاید باعث همه ی این ماندن های اجباری ست…
عالی بود…ژولی
mishe lotfan esm e englisi e ketab ro benevisi Ruzbeh jan?
bidalili ye ghose dar,darmunesh taghiir e sharayet e.vase ye man kar kard.
movafagh bashi,