بیشتر موقع خواب رخ می دهد .جایش فرقی نمی کند .تخت یک یا دونفره ،در تنهایی یا در کنار همخوابه ات .حتی شاید بعد از هماغوشی لذتبخشی که هنوز کرختی تنت جای خودش باقی است .ناگهان به مغزت حمله می کند .گونه های بودنت را خنج می کشد .کاری می کند که در خودت مچاله بشوی و موهایت را چنگ بزنی . فکر روزهای رفته ،عمر تباه شده عمرهای تباه کرده از دیگری و همان دیگری هایی که روزهایت را مکیده اند ،آزارت می دهد .
مدام ذهنت را میگردی و خودتت را شماتت می کنی .بال ذهنت را پرواز می دهی و در خیال به گذشته می روی و همه اشتباهات را پاک می کنی .اما نمی شود .باز در خودت می پیچی و تصمیمهای تازه می گیری .می خواهی همه چیز را از نو آغاز کنی .اما نمی شود .زندگی تخریب تدریجی کاخ آرزو هاست .اوار می شود روی سرت .خرابت می کند .دلت می خواهد همه چیز رویا باشد .خواب باشد .بیدار بشوی .اما نمی شوی .اینقدر در خودت دست و پا می زنی که خوابت می برد و دوباره فردا باید روزی جدید را شروع کنی .روزی که هیچ تغییری در آن نمی توان داد .
زندگی همین است .همین کثافتی که انگار با بزرگ و بزرگ شدن و از جایی پیر و پیرتر شدن ،با شدت بیشتری در عمقش فرو می روی .تنها راه حل ممکن این است که رها کنی خودت را و با مواج آن غوطه بروی .هر دست و پایی که بزنی بیشتر فرو می روی .بیشتر له می شوی و آوار سهمگین تری از خاطرات و اشتباهات و روزهای مرده دیروز رویت هوار می شود . خودت را که رها کنی همه اینها زیر تو می روند می روند در جایی از ذهن که به آن فراموشی می گوییم .
گاهی به پیرمرد همسایه که آلزایمر گرفته و نمی داند پسری داشته که شهید شده ،زنی داشته که امروز از درد گل کلمی که در معده اش رشد کرده فریاد می زند، حسودی می کنم . حس خوبی باید باشد که روبروی آینه بایستی و دیدن چروک های عمیقی که در صورتت ریشه دوانده اند نابودت نکنند .تنها با نگاهی گنگ به چهره روبرویت زل بزنی و از آشنا بودن آن به خودت تعجب کنی .
نه بخدا این آلزایمزر دیگه خیلی چیز مزخرفیه تا وقتی چیزی بنام اراده هست خب میشه ازاده کرد و همه این ناملایمات رو دفن کرد همونجا که باید تمام آشغالا برن
خیلی خوب نوشتی، خیلی خیلی..
دقیقا همان وقت هاست که رخ می دهد؛ حتا وقتی هنوز در آغوشش ،نفس نفس می زنی …
گنگ و گس و مبهوت کننده ست ؛
چه شدی ؟ که هستی ؟
این همان رویای آرمانی پانزده سالگی ات است ؟
چقدر این کامنت رو دوست داشتم
خیلی از نوشته من بهتر بود
:)
کامنت ات را در فیس بوک خواندم و باز به این جا سر زدم …
حقیقت مثل پتکه، دیر یا زود میخوره توی سرت، اونوقت که باید بری و جنازه دیروز دفن کنی…
اما من، خوب نه، شلخته و کثیفم، لباسهایم همیشه بوی مرده میدهد، بوی جنازه هایی که مدام با خود به این سو و آنسو میبرم، دیروزهایی که مرده اند و من هنوز دفنشان نکرده ام…
بچه ها، در زندگي لحظه هاي رمانتيک زيادي هست که زندگي رو با ارزش مي کنه ولي يه مشکلي هست لحظه ها ميگذرن و در گوشه کنار اون لحظه ها يه چيز حروم زاده نتراشيده بيرحم کمين کرده به اسم واقعيت…
سریال آشنایی با مادر…
کاش من آن کامنت بودم
برخی لحظه ها پاک شدنی نیستند. رهایت نمی کنند.در خواب ، بیداری حتی با آلزایمر .
همین ها هستند که حتی یک خواب بدون رویا و کابوس را هم از من گرفته اند.
کاش همه ی گذشته رویا باشه…ولی نیست و درست موقعی تلخیش میاد سراغت که سرمستی از دیدن یه منظره، از خوندن یه خاطره شیرین یا شنیدن یه حرف قشنگ…میاد و میگه فلانی من هستم تا آخر عمرت باید عذاب روزهایی رو بکشی که ناخواسته اشتباه کردی…فراموشی ام آرزوست…
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابیم
که در آن دولت خاموشيهاست ..
این پاک کردن اشتباهات گذشته درست مثل پاک کردن های جای خودکار با پاکنهای قدیمی میمونه که هرچی پاکش کنی کثیفتر و دیوونه کننده تر میشه آخرش هم پاره میشه و گند میزنه به همه چیز
چه دردناک
چه دردناک
……..
ای بابا :(
روزبه پستو که خوندم یاد شعری از استاد نادرپور افتادم یه حال خاصی دارم با این پست نمیدونم
شعر تقدیم به همه ی دوستانی که اینجا رو میخونن
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
برقامتت که وسوسه ی شستشو دراوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست ار سر نیاز بهر سو گشوده ام
از هر زنی تراشی تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربو ده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
شاید هیچ ربطی هم نداشته باشه ولی من این شعر به یادم اومد
اين شعرو از دوران نوجوانيم خيلي دوست داشتم ولي چند خط آخرش رو ننوشتيد كه اتفاقا خيلي زيباست
“مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای
هشدار زانکه در پس این پرده نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند / بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام ! “
اگر آن قدر به خواب هایت بها بدهی که مثل فیلم شوند و تیتراژ آغاز و پایان داشته باشند و تو هیچ وقت آدم ها و جاهای درون خواب را به عمرت ندیده باشی و از آن ها نشنیده باشی… یعنی یک زندگی موازی درونت جریان دارد. کاش در این زندگی موازی می شد همه اشتباهات زندگی اصلی را پاک کنی و تصمیم های بهتری بگیری. کاش همیشه خواب باشیم
سلام انصافا اتوبوس نوشته اخرت محشربود کیف کردم به معنای واقعی کلمه