روزبه

من زان خودم چنان که هستم،هستم

You are here: Home / زهی فراموشی

زهی فراموشی

By روزبه روزبهانی on آوریل 27, 2012

بیشتر موقع خواب رخ می دهد .جایش فرقی نمی کند .تخت یک یا دونفره ،در تنهایی یا در کنار همخوابه ات .حتی شاید بعد از هماغوشی لذتبخشی که هنوز کرختی تنت جای خودش باقی است .ناگهان به مغزت حمله می کند .گونه های بودنت را خنج می کشد .کاری می کند که در خودت مچاله بشوی و موهایت را چنگ بزنی . فکر روزهای رفته ،عمر تباه شده عمرهای تباه کرده از دیگری و همان دیگری هایی که روزهایت را مکیده اند ،آزارت می دهد .

مدام ذهنت را میگردی و خودتت را شماتت می کنی .بال ذهنت را پرواز می دهی و در خیال به گذشته می روی و همه اشتباهات را پاک می کنی .اما نمی شود .باز در خودت می پیچی و تصمیمهای تازه می گیری .می خواهی همه چیز را از نو آغاز کنی .اما نمی شود .زندگی تخریب تدریجی کاخ آرزو هاست .اوار می شود روی سرت .خرابت می کند .دلت می خواهد همه چیز رویا باشد .خواب باشد .بیدار بشوی .اما نمی شوی .اینقدر در خودت دست و پا می زنی که خوابت می برد و دوباره فردا باید روزی جدید را شروع کنی .روزی که هیچ تغییری در آن نمی توان داد .

زندگی همین است .همین کثافتی که انگار با بزرگ و بزرگ شدن و از جایی پیر و پیرتر شدن ،با شدت بیشتری در عمقش فرو می روی .تنها راه حل ممکن این است که رها کنی خودت را و با مواج آن غوطه بروی .هر دست و پایی که بزنی بیشتر فرو می روی .بیشتر له می شوی و آوار سهمگین تری از خاطرات و اشتباهات و روزهای مرده دیروز رویت هوار می شود . خودت را که رها کنی همه اینها زیر تو می روند می روند در جایی از ‌ذهن که به آن فراموشی می گوییم .

گاهی به پیرمرد همسایه که آلزایمر گرفته و نمی داند پسری داشته که شهید شده ،زنی داشته که امروز  از درد گل کلمی که در معده اش رشد کرده فریاد می زند، حسودی می کنم . حس خوبی باید باشد که روبروی آینه بایستی و دیدن چروک های عمیقی که در صورتت ریشه دوانده اند نابودت نکنند .تنها با نگاهی گنگ به چهره روبرویت زل بزنی و از آشنا بودن آن به خودت تعجب کنی .

Posted in text | Tagged حماقت مرسوم, روزمرگی, مرگ | 18 Responses

Post navigation

← برای آزادی اه چاقی چهره گلابی ام دارد پیدا می شود →

18 Responses

  1. سارا
    سارا آوریل 27, 2012 | Permalink

    نه بخدا این آلزایمزر دیگه خیلی چیز مزخرفیه تا وقتی چیزی بنام اراده هست خب میشه ازاده کرد و همه این ناملایمات رو دفن کرد همونجا که باید تمام آشغالا برن

  2. پرنیان
    پرنیان آوریل 27, 2012 | Permalink

    خیلی خوب نوشتی، خیلی خیلی..

  3. آباندخت
    آباندخت آوریل 27, 2012 | Permalink

    دقیقا همان وقت هاست که رخ می دهد؛ حتا وقتی هنوز در آغوشش ،نفس نفس می زنی …
    گنگ و گس و مبهوت کننده ست ؛
    چه شدی ؟ که هستی ؟
    این همان رویای آرمانی پانزده سالگی ات است ؟

    1. روزبه روزبهانی
      روزبه روزبهانی آوریل 27, 2012 | Permalink

      چقدر این کامنت رو دوست داشتم
      خیلی از نوشته من بهتر بود

      1. آباندخت
        آباندخت آوریل 28, 2012 | Permalink

        :)
        کامنت ات را در فیس بوک خواندم و باز به این جا سر زدم …

  4. بابک
    بابک آوریل 27, 2012 | Permalink

    حقیقت مثل پتکه، دیر یا زود میخوره توی سرت، اونوقت که باید بری و جنازه دیروز دفن کنی…
    اما من، خوب نه، شلخته و کثیفم، لباسهایم همیشه بوی مرده میدهد، بوی جنازه هایی که مدام با خود به این سو و آنسو میبرم، دیروزهایی که مرده اند و من هنوز دفنشان نکرده ام…

  5. بابک
    بابک آوریل 27, 2012 | Permalink

    بچه ها، در زندگي لحظه هاي رمانتيک زيادي هست که زندگي رو با ارزش مي کنه ولي يه مشکلي هست لحظه ها ميگذرن و در گوشه کنار اون لحظه ها يه چيز حروم زاده نتراشيده بيرحم کمين کرده به اسم واقعيت…
    سریال آشنایی با مادر…

  6. pesarak
    pesarak آوریل 27, 2012 | Permalink

    کاش من آن کامنت بودم

  7. هیچ در هیچ
    هیچ در هیچ آوریل 27, 2012 | Permalink

    برخی لحظه ها پاک شدنی نیستند. رهایت نمی کنند.در خواب ، بیداری حتی با آلزایمر .
    همین ها هستند که حتی یک خواب بدون رویا و کابوس را هم از من گرفته اند.

  8. تینا
    تینا آوریل 27, 2012 | Permalink

    کاش همه ی گذشته رویا باشه…ولی نیست و درست موقعی تلخیش میاد سراغت که سرمستی از دیدن یه منظره، از خوندن یه خاطره شیرین یا شنیدن یه حرف قشنگ…میاد و میگه فلانی من هستم تا آخر عمرت باید عذاب روزهایی رو بکشی که ناخواسته اشتباه کردی…فراموشی ام آرزوست…

  9. ندا.ح
    ندا.ح آوریل 28, 2012 | Permalink

    خواب رؤياي فراموشيهاست
    خواب را دريابیم
    که در آن دولت خاموشيهاست ..

  10. نازنین
    نازنین آوریل 28, 2012 | Permalink

    این پاک کردن اشتباهات گذشته درست مثل پاک کردن های جای خودکار با پاکنهای قدیمی میمونه که هرچی پاکش کنی کثیفتر و دیوونه کننده تر میشه آخرش هم پاره میشه و گند میزنه به همه چیز

  11. ندا
    ندا آوریل 28, 2012 | Permalink

    چه دردناک
    چه دردناک
    ……..

  12. سمانه
    سمانه آوریل 29, 2012 | Permalink

    ای بابا :(

  13. بانوی ایرانی121
    بانوی ایرانی121 آوریل 29, 2012 | Permalink

    روزبه پستو که خوندم یاد شعری از استاد نادرپور افتادم یه حال خاصی دارم با این پست نمیدونم
    شعر تقدیم به همه ی دوستانی که اینجا رو میخونن
    پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
    یک شب تو را زمرمر شعر آفریده ام
    تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
    ناز هزار چشم سیه را خریده ام
    برقامتت که وسوسه ی شستشو دراوست
    پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
    تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
    دزدیده ام زچشم حسودان نگاه را
    تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
    دست ار سر نیاز بهر سو گشوده ام
    از هر زنی تراشی تنی وام کرده ام
    از هر قدی کرشمه ی رقصی ربو ده ام
    اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
    در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
    شاید هیچ ربطی هم نداشته باشه ولی من این شعر به یادم اومد

    1. سيمين
      سيمين آوریل 29, 2012 | Permalink

      اين شعرو از دوران نوجوانيم خيلي دوست داشتم ولي چند خط آخرش رو ننوشتيد كه اتفاقا خيلي زيباست

      “مست از می غروری و دور از غم منی
      گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

      هشدار زانکه در پس این پرده نیاز
      آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

      یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند / بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام ! “

  14. تنهایی در جمع
    تنهایی در جمع آوریل 29, 2012 | Permalink

    اگر آن قدر به خواب هایت بها بدهی که مثل فیلم شوند و تیتراژ آغاز و پایان داشته باشند و تو هیچ وقت آدم ها و جاهای درون خواب را به عمرت ندیده باشی و از آن ها نشنیده باشی… یعنی یک زندگی موازی درونت جریان دارد. کاش در این زندگی موازی می شد همه اشتباهات زندگی اصلی را پاک کنی و تصمیم های بهتری بگیری. کاش همیشه خواب باشیم

  15. بیدمجنون
    بیدمجنون آوریل 29, 2012 | Permalink

    سلام انصافا اتوبوس نوشته اخرت محشربود کیف کردم به معنای واقعی کلمه

Comments are closed.

روزبه نامیده شدم از سوی پدر و مادری که تلاش کردند مثل دیگر همسالانم خطی فکر نکنم و همین سعی باعث شد حسابی خط خطی باشم مثل کلافی سردرگم  که هنوز در 31 سالگی هم تکلیفم را نمی دانم .

پست الکترونیک
من در فیس بوک
عکسهایی که می گیرم

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • وردپرس