برادر کیوان دامت افضاته و اطول درازاته مطلبی نوشته بود در باب راننده های محترم تاکسی و علاقه این برادران به روایت هایی از توجه جنس مخالف به آنها خواندن این مطلب من را یاد خاطره ای از همین برادران مسافرکش انداخت که دیدم بد نیست در اینجا بنویسم .
سه چهار سال پیش بود و در میدان توپخانه منتظر ماشین بودم تا برای خرید به بازار بروم چله تابستان گرمی بود و عجیب اینکه بارانی هم می آمد که انگار آسمان بعد مدت ها شا ش بندی تایستانی شفا گرفته باشد شر و شر زمین را مورد عنایت قرار می داد و منهم با یک لا تیشرت لچ آب کنار خیابان ایستاده بودم تا اینکه پیکانی فکسنی از همان ها که برف پاک کنش دو تا میله فلزی است که سرش لنگ بسته اند و اینقدر جای جای ماشین بتونه خورده که رنگ اولش اصلا معلوم نیست به سمتم آمد راننده اش هم مردکی بود چهل و اندی ساله با صورتی دراز و بینی عقابی کج که سبیلی جو گندمی صورت دراز را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده بود و جالب ترین نکته اش کلاه پشمی سبزی بود که در گرمای تابستانی که خر تب و سگ سینه پهلو می کرد تا روی گوشش پایین کشیده بود .
نزدیک من آمد و در حالیکه دود سیگار را به بیرون می داد سر دربست گرفتن ماشین صحبت کردیم و سوار شدم و روی صندلی عقب نشستم . مسیر زیادی نرفته بودیم که زنی میانسال از روبروی ماشین رد شد .مردک آب دهانش را بیرون ریخت و با دهانی پر از دندان های کج که از فرط زردی به نارنجی می زد نیشش را باز کرد که : (( ای داد بیداد ! میبینی هر چی میکشیم از دست همین زنا است . این همه بزک دوزک می کنن بعدش مثل کنه به آدم می چسبن )) نگاهی کردم . زورکی لبخند زدم و دیدم اصلا جایش نیست از برابری زن و مرد و زشت بودن نگاه جنسیتی به زنان حرفی بزنم . دوباره مفش را بالا کشید و گفت : (( یه بار تو همین میدون توپخونه منتظر مسافر بودم و طرفای ظهر بود که دیدم یه زن سانتی مانتال جوون بیست و چهار پنج ساله اومد سمت ماشین و گفت پاسداران دربست 10 هزار تومن منم از خدا خواسته گفتم بفرمایید و وسایلش رو ازش گرفتم و اومد نشست جلو و یه کمی که رفتیم پاهاش رو رو هم انداخت و سیگارش رو دراورد و شروع کرد به سیگار کشیدن سگ مصب یه عطری هم زده بود که آدم رو خل می کرد و یکهو سر صحبت را باز کرد و از شوهرش که ولش کرده بود گفت و هی از نامردی مردای بالا شهری نالید و بهم گفت مرام و مردونگی مردا دیگه تموم شده منهم بهش گفتم نه آبجی اینطورام نیست و براش از جوونیام و دعواهام سر ناموس مردم براش گفتم همینجور که حرف می زنم دیدم دستش رو گذاشت رو پام و بهم خندید ما رو میگی چهار شاخمون برید و هیچی دیگه نگفتیم تا رسیدیم دم خونش و اونموقع بود که بهم گفت آقا رضا وسایلم سنگینه یه دست بهش می زنی برام بیاری تا دم آسانسور )) مردک سیگاری روشن کرد و همینطور که رانندگی می کرد از زیر پایش استکان چرکی بیرون آورد و از فلاسک درش چایی ریخت و بفرمایی هم زد که گفتم سرما خورده ام و همینطور که رانندگی می کرد استکان را از پنجره بیرون برد تا چایی خنک شود و ادامه داد که : (( آره داداش جونم برات بگه که خونه نبود لامصب قصر بود ما هم ماشین رو زنجیر کردیم و کیسه های زنه رو برداشتیم و پشتش رفتیم تو چشمت روز بد نبینه تا رفتیم تو خونه در رو پشت سرش بست و گفت آقا رضا امروز رو باید باهام باشی برات کنیزی می کنم ما هم اولش نه و نو کردیم و بعد دلم براش سوخت و گفتم می مونم و بهم گفت برو پایین لب استخر بشین تا منهم بیام ما هم رفتیم طبقه پایین و کفش هام رو لباسام رو دروردم و نشستم که دیدم داره با دو تا سیخ جیگر میاد و گفت بیا اینا رو بخور جون بگیری ما هم جیگر و به بدن زدیم و همونجن فی الفور افتاد به دست و پام تا کارش رو راه بندازم و سگ مصب رسم رو کشید و بعدشم 50 هزار تومن گذاشت تو پاکت و گفت جون عزیزت هر وقت ازین ورا رد میشه یاد کنزت بیفت و حالش رو بپرس البت من دیگه نرفتم سراغش می دونی داداش این زنای پولدار همشون همین جورن نه شوهراشون جون ندارن آروزشون یکی مثل ما است که کارشون رو راه بندازه )) این را گفت و چایی را با صدای بلند هورت کشید و بازدمی پر صدا بیرون داد .
نگاهی به سراپاش کردم و از اینکه اینقدر من را خر فرض کرده شاکی شدم ولی بعد دیدم طفلک گناه دارد و عقده های جنسی دارد خفه اش می کند چه ایراد دارد که با دروغ گفتن به من کمی آرام بشود .
به بازار رسیدیم ، پیاده شدم .
من یه زمانی خوابگاه کوی دانشگاه(امیرآباد) زندگی می کردم. الانو نمی دونم ولی اون زمان انجام کارهای تاسیساتی و تعمیرات ساختمانی با آقایون بود، و هر زمانی که جایی احتیاج به تعمیر داشت منطقه رو قرق یا به قول خودشون یالله می کردند،یعنی مسئول ساختمون از پایین پیج می کرد که مثلاً ساختمون فلان طبقه فلان سرویس غربی یالله! این تاسیساتی هم همه شون از دم نکبت و چرک و بدجوری هیز بودند، جوری که حتی اگه سخت گیری های مسئولای خوابگاه هم نبود هیچ دختری رغبت نمی کرد جلوی این موجودات که سر تا پا چشم و دهن بازمونده بودند،آفتابی بشه.
یکی از بچه ها دوست پسرش هم تو کوی پسرا زندگی می کرد و می گفت یه بار یکی از این تاسیساتی هپل ها مخش رو کار گرفته و از خاطراتش تعریف می کرده که چه حوری هایی با ریخت و قیافه مانکنی و لباس های مکش مرگ ما براش در حین کار چای و شربت و شیرینی میارن و مدام نخ و سر رشته میدن که البته این آقا به حکم وجدان قبول نمی کرده….در جواب چی میشه گفت جز این که:شتر در خواب بیند پنبه دانه/گهی لف لف خورد گه دانه دانه
یکم باور کردنش مشکله که طرف تخمه آفتابگردون نمیشکسته ! معمولا همشون علاقه عجیبی به شکستن تخمه با سرعت 3 تخمه در ثانیه دارن .
من که خیلی حال کردم با این خاطره. هم نوشتهی کیهان و هم این خاطرهای که تو نوشتی.
اینجور نوشتهها از اون دست نوشتههای وبلاگستانه که قشنگ جای پا میذاره تو ذهنت و تا سالهای سال یاد و خاطرهی این نوشته تو ذهنت هست و هر وقت و بیوقت جلوی چشمات رژه میره.
تاکسی سواری وطنی,بویژه اوقاتی که از سر بدشانسی تک و تنها مونده باشی و اشتباهاً هم چند کلامی همراه و همدل راننده تاکسی شده باشی به جنایات و مکافاتی تبدیل میشه که نگو ونپرس!!,فقط منتظری به مقصد برسی و بپری پایین خلاص شی!!
کمبود محبت که شاخ و دم نداره
من از تکرار بیزارم
از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی
که تو رو از خاطرم برده
******
چرا گریه م نمیگیره ؟ مگه قلب من از سنگه ؟ چرا گریه م نمیگیره ؟ مگه قلب من از سنگه ؟ چرا گریه م نمیگیره ؟ مگه قلب من از سنگه ؟………………………………………………………………………………
******
خدایا فاصله ت تامن
خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم
چقدر تا آسمون راهه؟
چقدر ؟ چقدر ؟
*******