بعضی روز ها می شود که از همه چیز و همه کس خسته ام و تنها و گم در تنهایی خود نشسته و خسته تر از آنم که کتابی بخوانم و آزرده تر از آنم که با دیدن یک فیلم حالم جا بیاید آن وقت است که می روم سراغ میز بار گوشه خانه و از طبقه پایین از بین گیلاس ها و پک ها که صف کشیده اند به ترتیب یک گیلاس پایه بلند و خوش قد و بالا را بر می دارم و یک چتول از هر چه باشد تا نیمه لیوان پر می کنم و قالبی یخ هم درش می اندازم و خوب گیلاس را نگاه می کنم از دیدنش که سیراب شدم نرم نرم در گلو می ریزمش و با سوختن زبان و داغ شدن سرم کم کم خستگی های زندگی را قابل تحمل تر می بینم و دو سه تا لیوان که خوردم کم کم خوب می شوم .این گیجی و بیخیالی اش را خیلی دوست دارم مخصوصا موقعی که یک نخ سیگار در دستم باشد و ارام آرام به کونه اش پک بزنم و دود را حلقه حلقه بیرون بدهم و زل بزنم به دود که می رود و میرود و در هوا غیب می شود و همه این ها تا نوای آرام و بینظیر شارل آزناوار نباشد مزه ندارد و این همان موقعی است که روی کاناپه ولو شده ام و بالای سرم را کپه ای دود گرفته و دنیا آرام آرام می چرخد و دیگر دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از …
وقتی که سک زهرماری می زنی بر حلق و پک می زنی بر کونه سیگارها
6 Responses
Comments are closed.
دغدغه زدایی به شیوه بورژوازی …. همین ها هم خوش نصیبی است (-:
این حس سردرگمی و خستگی را خوب می فهمم، این جور مواقع هیچ کاری نمی شود کرد، خوب است که چیزی آدم را از خودش از همه چیز ببرد، حتی اگر شده برای چند ساعت…خیلی زیبا نوشته بودی ” دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از …”
نـــوش
عمیقا به چیزی که گفتید و این گیجی و بی خیالی احتیاج دارم تو این لحظه های سرد و سنگین بودن… کاش دغدغه ای نبود ، کاش واقعا نبود دغدغه بودن….
مدت ها پیش نوشتید اما این لحظه ها همیشه تکرار میشن، همیشه…
خوش به حالت که کوشه ی خونت یه بار برای فراموش کردندغدغه هات دا ری
درود بر شما
اين يعني خود خود بهشت.مگر يك آدم از بهشت خدا چه ميخواهد جز آرامش و مستي و اصلا مگر در بهشت قرار است خبري جز اين باشد
اين نقدبگير و دست از آن نسيه بدار
كآوازدهل شنيدن از دور خوش است