روزبه

من زان خودم چنان که هستم،هستم

You are here: Home / وقتی که سک زهرماری می زنی بر حلق و پک می زنی بر کونه سیگارها

وقتی که سک زهرماری می زنی بر حلق و پک می زنی بر کونه سیگارها

By روزبه روزبهانی on دسامبر 16, 2009

   بعضی روز ها می شود که از همه چیز و همه کس خسته ام و تنها و گم در تنهایی خود نشسته و خسته تر از آنم که کتابی بخوانم و آزرده تر از آنم که با دیدن یک فیلم حالم جا بیاید آن وقت است که می روم سراغ میز بار گوشه خانه و از طبقه پایین از بین گیلاس ها و پک ها که صف کشیده اند به ترتیب یک گیلاس پایه بلند و خوش قد و بالا را بر می دارم و یک چتول از هر چه باشد تا نیمه لیوان پر می کنم و قالبی یخ هم درش می اندازم و خوب گیلاس را نگاه می کنم از دیدنش که سیراب شدم نرم نرم در گلو می ریزمش و با سوختن زبان و داغ شدن سرم کم کم خستگی های زندگی را قابل تحمل تر می بینم و دو سه تا لیوان که خوردم کم کم خوب می شوم .این گیجی و بیخیالی اش را خیلی دوست دارم مخصوصا موقعی که یک نخ سیگار در دستم باشد و ارام آرام به کونه اش پک بزنم و دود را حلقه حلقه بیرون بدهم و زل بزنم به دود که می رود و میرود و در هوا غیب می شود و همه این ها تا نوای آرام و بینظیر شارل آزناوار نباشد مزه ندارد و این همان موقعی است که روی کاناپه ولو شده ام و بالای سرم را کپه ای دود گرفته و دنیا آرام آرام می چرخد و دیگر دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از …

Posted in text | Tagged حماقت مرسوم, روزمرگی | 6 Responses

Post navigation

← حکایت آن حور العین فشن که خواستار آن مرد مسافر کش خسته بود. حرامزاده های بی آبرو ی تارانتینو یا ستاره بازی حلال زاده های آبرو دار →

6 Responses

  1. خرداد
    خرداد دسامبر 18, 2009 | Permalink

    دغدغه زدایی به شیوه بورژوازی …. همین ها هم خوش نصیبی است (-:

  2. ماهی
    ماهی ژانویه 2, 2010 | Permalink

    این حس سردرگمی و خستگی را خوب می فهمم، این جور مواقع هیچ کاری نمی شود کرد، خوب است که چیزی آدم را از خودش از همه چیز ببرد، حتی اگر شده برای چند ساعت…خیلی زیبا نوشته بودی ” دغدغه ای از بودن ندارم .دغدغه ای از …”

  3. مونا
    مونا ژانویه 18, 2010 | Permalink

    نـــوش

  4. یگانه
    یگانه ژانویه 22, 2010 | Permalink

    عمیقا به چیزی که گفتید و این گیجی و بی خیالی احتیاج دارم تو این لحظه های سرد و سنگین بودن… کاش دغدغه ای نبود ، کاش واقعا نبود دغدغه بودن….
    مدت ها پیش نوشتید اما این لحظه ها همیشه تکرار میشن، همیشه…

  5. زن
    زن فوریه 7, 2010 | Permalink

    خوش به حالت که کوشه ی خونت یه بار برای فراموش کردندغدغه هات دا ری

  6. پسرك
    پسرك فوریه 15, 2010 | Permalink

    درود بر شما
    اين يعني خود خود بهشت.مگر يك آدم از بهشت خدا چه ميخواهد جز آرامش و مستي و اصلا مگر در بهشت قرار است خبري جز اين باشد
    اين نقدبگير و دست از آن نسيه بدار
    كآوازدهل شنيدن از دور خوش است

Comments are closed.

روزبه نامیده شدم از سوی پدر و مادری که تلاش کردند مثل دیگر همسالانم خطی فکر نکنم و همین سعی باعث شد حسابی خط خطی باشم مثل کلافی سردرگم  که هنوز در 31 سالگی هم تکلیفم را نمی دانم .

پست الکترونیک
من در فیس بوک
عکسهایی که می گیرم

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • وردپرس