بیست و نه سال پیش در چنین روزی …
01.31.10 - 08:42ق.ظ
چهارم بهمن ماهی که گذشت بیست و نه ساله شدم ! این آخرین باری بود که دهگان زندگی من عدد دو را تجربه کرده .به همین سادگی دهه سوم که اگر با خودم رو راست باشم می توانم جوانی بخوانمش تمام شد و رفت پی روزهای رفته دیگر که تنها ارگانی در بدن من به نام مغز می تواند گاهی اوقات برایم مرورش کند .
دورانی که سریع گذشت انگار همین دیروز بود که در تاکسی نشسته بودم تا به دانشگاه شریف بروم برای گرفتن کارت ورودی کنکور هنر و خوشحال زل زده بودم به آینه ماشین و موهایم را که بلند کرده بودم و گلت زده بودم را تماشا می کردم . همین روزهای دهه سوم بود که با کوله باری از آرزو کار کردم دانشگاه رفتم عاشق شدم .شکست خوردم ازدواج کردم و امروز که اینها را می نویسم فکر می کنم دیگر برای آرزو داشتن پیر شده ام.
وقتی می نشینم و این دهسال را نگاه می کنم خاطرات مثل رشته کوه است بعضی قله شده اند و توی چشم می زنند و بعضی دیگر زیر غبار برای همیشه پنهان شده اند .
بیست سالگی برای من کشف دنیای جدید بود دنیایی که متاسفانه مینی بوس نیروی انتظامی و بسیجی های خیابان پنجم به لجنش کشیدند . هنوز که هنوز است اسم کلاس زبان که می آید صورتم می سوزد و یاد همان مردک می افتم که به جرم همراه داشتن نوار کاست کلاس زبان سیلی محکمی در صورتم زد که فکر می کرد نوار غیر مجاز دارم .همان نوزده بیست سالگی بود که مفتون دخترکی بودم و یادم نمی رود ترسم را وقتی با او راه می رفتم و از پشت سر صدای موتور سیکلت می آمد .
روزها و سال هایی که تند و تند گذشت و اسمش شد جوانی من ،جوانی بدون جوانی که کاپولا در خیالش هم چنین جوانی نابود شده ای گذر نمی کند . روزگار من روزگار حسرت بود حسرت آزادی حسرت جوانی حسرت فریاد حسرت دوست داشتن و بوسیدن و چه بد که تمامش بغضی شده امروز در گلوی همیشه ام .
آرزوهایی که بود و محقق نشد یا محقق شد و فهمیدم چقدر دم دستی و کم ارزش بوده است. در این دهسال خودم را به هر دری زدم تا آرامشی ذهنی پیدا کنم .هشت سال است که جسته گریخته وبلاگ می نویسم .از گفتار نیک اولی و زاغارت که تا روزی 6 هزار نفر هم بازدید داشت تا این یکی آخری که فکر نمی کنم اصلا کسی نگاهش هم بکند . سراغ موسیقی رفتم ساز دهنی زدم سولفژ کار کردم و گیتار را دو سه سالی در دست گرفتم . الان قدر گاو از موسیقی سررشته ندارم . عکاسی کردم دوربین و لنز چند میلیونی گرفتم و چند سالی پای کامپیوتر عکس ادیت کردم الان یکسالی می شود وسایل عکاسی خاک می خورد . گرافیک خواندم دانشگاه و کلاس رفتم با چند شرکت بزرگ همکاری کردم ولی الان مدت ها است یک پاپاسی از گرافیک عایدی نداشته ام . گیر دادم به داستان نویسی با شروعی خوب آنقدر کتاب خواندم که چشمم ضعیف شد الان سالی شده که کلامی ننوشته ام . دلمشغولی اینروزهایم هم شده فیلم و کتاب و فلسفه و در این هم دارم افراط می کنم .روزی سیصد صفحه کتاب می خوانم و دو فیلم می بینم در همین
هفته ای یک کتاب گردن کلفت را تمام کرده ام و قدر تمام عمرم فیلم دیده ام .می دانم این هم موقتی است و به زودی زیر دلم می زند .فکر کنم بعدش تنها کاری که نکرده باشم مسافر کشی باشد که باید بروم پیش و خودم را مشغول کنم.
هنوز در یک قدمی سی سالگی فکر می کنم کودکم و دود دستی چسبیده ام به کودکی و خوشحالم که هنوز یک شعر خوب یک فیلم زیبا یک جمله از کتابی و آوای موسیقی و حتی یک عطر آشنا می تواند اشکم را سرازیر کند .
اما خودمانی جوانی هم بهاری بود و بگذشت .
سال 88 کثافت
این یکی آخری را نه تنها نگاه می کنیم که با دل و جان نوشته های نابش را هم می وانیم.
==
مرسی :)
تولدت مبارک :)
. . . خزانی بود و بگذشت.
تولدت مبارک مـــــــرد
wow…چه شباهتی!! خط به خط…واو به واو…با این تفاوت که من یک ماه دیگه بیست ونه ساله میشم…
تولدتون مبارک روزبه خان
انگاری این متن رو خودم نوشته بودم, حدیث بی انتهای این شاخ و اون شاخ پریدن… ای بابا…
روزبه جون یکی از قشنگترین متن هایی بو د که در عمر 22 ساله ام خونده بودم.
تولد تو هم پیشاپیش مبارک
تبریک میگم و دلم میگیره از اینهمه حسرت واسه روزهای رفته که خوب میدونم بالاخره یه روزی و یه جایی خفت هممونو میگیره و میچسبوننمون به دیوار… حالا بماند که بعضیا مثل من یه عمر میخ شدن به دیوار…
چند وقت پیش داشتم فکر میکردم ، آرزوی من الان اینه که فیس بوک فیلتر نباشه! ماهواره ممنوع نباشه ! هنر حروم نباشه و… احساس تلخی بهم دست داد و اینکه آرزوهامون چقدر کوچیک شده! تا پایان جوونی ما هم احتمالا همین خواهد بود….
خدا رو شکر کن که زمان خاتمی جوونی کردی!
مسعود جان زمان خاتمی هم همچین تحفه ای نبود برادر
… تازه ديدم اين متن رو وگرنه زودتر به خودم ايمان مياوردم . تولدت مبارك . اين رو هم ديده بودم ولي اين دفعه توي بيداري مي دونستم . ( منظورم تولده )
نه!!! واقعا؟!!! تو هم متولد چهارم بهمنی؟
من هم متولد چهارم بهمن هستم. منتها دو سالی زودتر از شما به دنیا آمدم: چهارم بهمن 57 … دقت میکنی روزبه جان؟! بهمن 57. دیگر هیچ نمیگویم جز آنکه تولدت مبارک و امید که آن شاخهی زیتون باصفای آرامش زودتر از آنکه گمان کنی در دستانت جای گیرد و پرنده ذهنت اینقدر برای در آغوش گرفتن شاهد آرامش به این شاخه و آن شاخه نپرد. نکتهی اولت را درست به خاطر ندارم اما زاغارت را چرا. خوب خوب به یاد دارم و تازه این را هم بگویم هر وقت واژهی زاغارت را به کار میبرم یاد تو و وبلاگت میافتم. میبینی این وبلاگستان چگونه در گوشه گوشهی ذهن ما جا خوش کرده است و از ماندگارترین خاطرات ما شده است؟
تولدت مبارک روزبه جان! سبد سبد گل شقایق تقدیم تو باد.
پایا و پویا و مانا باشی.
مرسی مسعود عزیز :) سعادتیه برای من که همروز هستیم من هم تبریک میگم برادر
سلام
اول و آخرش میتوانم بگویم زندگی همین است و جوانمردانه نیست. سخت نگیر که دنیا بی رحم است. هم نمی دانی چه می خواهی و هم نمی دهد آنچه می دانی که می خواهی و عاقبت هم می گیرد هر چه داری و تو همچنان هستی تا روزی که دیگر نباشی٬ پس سخت نگیر.
لعنت به تو و این نوشته ات…در 23 سلگی امروزم 29 سالگی امروز تو را میبینم
اولین باره که می یام با تمام وجود درکتون می کنم.تولدتون هم مبارک
Liked it so much!
تولدت مبارک هم قفس
دارم براتون دست میزنم… نه برای تولد 29 سالگی تون، که برای قلم قوی تون… مطمئن باشید اگر هم یه روزی برسه که نوشتن هم مثل بقیه چیزهایی که گفتین، بزنه زیر دلتون و دیگه یه کلمه هم ننویسید، حداقل می دونید که قدرت نوشتن دارید، و قدرت نواختن، و قدرت ثبت تصاویر، و قدرت طراحی و ایده پردازی، و قدرت تحلیل، و قدرت عاشق شدن، و قدرت نگاه کردن، و …
آرام بمانید
مرسی نسترن عزیز ! بعضی وقت ها 4 خط نوشته آدم رو آروم می کنه :)
ولی من تحسینت می کنم چون همه ی این کارایی که کردی، یکی یکی از حسرتایی که ممکن بود تو سی سالگی بخوری برای نکردن کارهایی که دوس داشتی ، کم می کنه. مطمئن باش
xvccvسلام و با تاخير تولدتون مبارك.هرچندزياد خوشم نمياد از گفتن تبريك تولد چراكه هنوز نميدانم براستي تولد و پرت شدن به اين سراي بي مقدار به راستي مبارك و خجسته است. ما كه خيري نديده ايم شايد هم مبارك باشد ولي مثل خيلي چيزهاي ديگر، نه براي ما.
دوست عزيزمان نسترن خانم را مخاطب قرار داده،عرض ميكنم:جانا سخن از زبان ما ميگويي.
دوست عزيزم،پس ازخواندن مطالبتان و به ويژه همين پست مذكور غبطه بسيار خوردم بر قلمي كه داريد(و من ندارم).خوش به سعادتتان كه دست كم دراين مورد بخت با شما همراهي نموده و مي توانيد چنين زيبا و پر توان احساساتي را كه ممكن است اسيرتان كند در بند كلام گرفتار ميكنيد.
نكته ديگر اينكه زيادهم مطمئن نباشيد از اينكه ديگر دهگان زندگيتان عدد2را تجربه نميكند.چراكه ممكن است محكوم به حبسي طولاني شده باشيد و تا120سالگي زندان دنيا را متحمل شويد
پيوسته دلت شاد و لبت خندان
رودي دوباره
مجددا دوست عزيزمون نسترن خانم را مخاطب قرار داده عرض ميكنم
ممنون از اينكه قدم رنجه كرده بوديد ولي خوشحال تر ميشدم اگه نشاني وبتون يا دست كم ايميلتون را هم ميگذاشتيد
به اميد ديدار دوباره
سلام روزبه
به نظر من كه زندگي خيلي خوبي هم داشتي
هر كاري خواستي كردي
و اين همه فيلم و فلسفه عاليه
من تازه با سايتتون آشنا شدم
قلمتون خيلي خوبه، ميتونيد نويسنده موفقي باشيد
ولي همه اينها براي چه؟؟؟؟؟
سه روز ديگه كنكور ارشد داريم، ولي نميدونم درس و زندگي و …براي چيست؟ و من مسئول چه هستم؟ و هزاران سوال ديگه كه هيشكي نميتونه جواب بده….. نه تو كتابها هست و نه جاي ديگه
اين كه كي راست ميگه كي دروغ اصلا مشخص نيست
فقط ميدانم هستم، زير يك علامت سوال بزرگ