کابوس نبودن که محقق است

دیشب با علیرضا بعد از کلاس هیوم برای خرید مانیتور سمت خیابان ولیعصر رفتیم . از اوایل اسفند دیگر شب عید به حساب می آید و جنب و جوش مردم در خیابان چند برابر می شود و امسال با همه خستگی ها و دردهایی که روان مردم را آزرده باز همان مردم را میبینی که در خیابان ها ولو شده اند و مثل مورچه از خیابان به مغازه هجوم می برند و رگ های خشک خیابان را زنده می کنند .

در خیابان ولیعصر بودم که دیدن پیرمردی که نوزادی را در بغل داشت قامت تمام قد زندگی را به رخم کشید دیدن ابتدا و انتهای زندگی احمقانه بشری در برابر هم که کل این بازی در بهترین شرایط 80 سال است .80 سالی که به عمر 600 میلیون ساله بشر از اولین هیومیدی که غارها را نقاشی می کرد تا بفهماند که هست تا بچه های امروز که با قلم های دیجیتال روی پد نقش می زنند مثل جکی احمقانه می ماند . فکر اینکه تمام این هایی که دارند ولیعصر را گز می کنند .همه شان از نوزاد توی بغل پدرش بگیر تا پیرمردها و پیرزنهای خسته کنار خیابانش 80 سال دیگر هیچ اثری ازشان  نیست خیلی ترسناک است .خیلی دردآور است که 80 سال دیگر هیچ اثری از این همه آدم و رویاهایشان نیست و همه و همه ما تمام می شویم تراژدی حیات را به بهترین شکل تمام قد در برابرت قرار می دهد .آنهم موقعی که زندگی بعد از مرگ و روح برایت داستانی بیش نباشد .افسانه ای که می دانی انسان ساخته تا خیالش را از بابت مرگ محتوم راحت کند و همین چند صباح بودن را با اندیشه عدم خراب نکند و خوش به حال کسانی که ایمان دارند .ابراهیم گلستان در اسرار گنج دره جنی جمله ای دارد که می گوید(( ایمان آیه می خواهد و اعتقاد اندیشه)) و خوش است کسی که دل به آیات دارد و اندیشه لا اقل برای من فقط و فقط منتج به کشف عمق بی خودی زندگی شد . الان خوب می فهمم چرا عده ای از اهل اندیشه بعد از دیدن سقراط و افلاطون و ارسطو و آن همه تلاشی که برای تبیین جهان و بهتر بودن زندگی کردند می روند و اپیکوری می شوند و با الکل ترک لذت های رنج آور زندگی می کنند و فلسفه شان می شود لذت جویی به شرطی که رنجی در پی آن نباشد و صبح تا شب در باغ های زیبای آتن ولو می شده اند و حرف می زده اند و زور زیادی برای زندگی نمی زده اند .

اینها نه شعار است نه افه روشنفکری که نه حوصله اولی را دارم و نه بضاعت ذهنی لازم جهت روشنفکر بودن را ولی یکسالی می شود که زندگی کلهم به یک ورم هم نیست و فکر می کنم تعریف احوالاتم می شود پوچی که میان پوچی سیاه کافکا و پوچی شیرین کامو در هروله است و گاهی از خود بودن خوشحالم و طی زندگی را دوست دارم و گاهی تحملش برایم عذاب می شود و حتی چند باری به ذهنم رسیده در اختیار کامل همه چیز را تمام کنم و بیلا خی حسابی حواله طبیعت بکنم . خوبی این طرز فکر این است که دیگر دلت نمی سوزد که در یک کشور زپرتی جهان سوم به دنیا آمده ای و مدام افسوس آن بچه موبور چشم آبی را بخوری که در ینگه دنیا دارد زندگی می کند وقتی هر دویتان محکوم به فنا هستید البته این داستان تا زمانی ادامه دارد که علم بشر به جایی برسد که مرگ را هم مثل طاعون و وبا در شمار بیماری ها بیاورد و حلش کند و آنوقت فکر کن چه دردی است که بدانی تو تمام می شوی و همنوعت در آنور دنیا برای همیشه خواهد بود .

پی نوشت : این نبود زندگی بعد از مرگ را که نمی توان اثبات کرد اما برایم مثل یک احساس قوی دقیقا مثل دیالوگی از فیلم دریای درون است آنجا که مرد در پی تحقق اتاناری است به زن که از او می خواهد بعد از مرگ روحش سراغ زن را بگیرد می کوید بعد از مرگ مثل قبل از تولد است و در هر دو نیستیم و زن که می گوید تو که مطمئن نیستی در جواب می گوید این یک احساس است مثل پدربزرگ که می گوید احساس می کنم فردا باران خواهد آمد و باران هم می آید .

همین احساس کوفتی با قدرت به من می گوید باران نیستی تمامم می کند

{11 تعليقات}

  1. یه آدم معمولی {شنبه 27 فوریه, 2010 الساعة 7:03 ب.ظ}

    Viva Zapata

    یه جوری نوشته بودی که انگار داری تو کله من زندگی میکنی.

  2. مولود {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 12:27 ق.ظ}

    من دلم میخواد بهت بگم خوش به حالت
    چون دیدگاهتو طرز نوشتنتو شخصیت نوشتاریتو دوست دارم

  3. ندا.ح {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 6:50 ق.ظ}

    اینروزا که بارون هم نمیاد :(
    چرا اینجا این شلکی شده هان؟؟؟؟ این شکلی نه ها این شلکی ;)

  4. ندا.ح {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 6:50 ق.ظ}

    من که کلاً نمیفهمم چرا زنده ایم و چرا بعداً میمیریم … بیخیال باید زندگی کرد ..

  5. نسيم {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 7:26 ق.ظ}

    منم دقيقا همون احساس كوفتي شما را نسبت به اين مساله دارم .هيوم منظورتون ديويد هيوم و نظراتشه؟

  6. roozbeh {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 7:29 ق.ظ}

    آره موسسه معرفت یه دوره هیوم گذاشته و رو شکاکیتش بحث می کنه

  7. مصطفي {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 4:37 ب.ظ}

    سلام مستر
    دلمون برات تنگ شده
    مي ترسم يه دفعه كار خودتو تموم كني با اين فلسفه خوندنها
    از اون فاميل فيلسوفتون ياد بگير كه داره دنيا رو مي گرده
    با عليرضا هماهنگ كنيد يه جاهمديگه رو ببينيم
    ===
    منم دلم تنگ شده آقا اولین فرصت برنامه می ذارم

  8. لیتیوم {یکشنبه 28 فوریه, 2010 الساعة 7:46 ب.ظ}

    حالا من به این حس کار ندارم،یعنی من از اونها هستم که به بعد مرگ اعتقاد دارند اما از اون طرف با بقیه حرفت موافقم..کلا کل دنیا یه بیلاخی هست جلوت که ول کن نیست…حالا اگه بقول تو حتی روزی یکی بیاد و مرگ رو حل کنه باز هم در فرآِند کلی تاثیری نداره،جلو مرگ طبیعت رو نمیشه گرفت،100میلیارد سال دیگه انرژی در سرتاسر جهان هستی تموم میشه و بدون انرژی همه چیز میمیره…کل دنیا آروم آروم سرد میشه تا به صفر کلوین برسه و بعد…نقطه سر خط.انگار نه انگار حتی آدمهای مهم تر از ما هم بودن…یا اصلا چیزی وجود داشته…فرقی نداره انیشتین نسبیت رو کشف نمیکرد یا ما هنوز هم درباره ی دنیا همون دید رو داشتیم یا اصلا تکامل اتفاق نمی افتاد….آخرش یکی است،مرگ.

  9. نسترن {دوشنبه 1 مارس, 2010 الساعة 9:03 ق.ظ}

    دست روی موضوع خاصی گذاشتی…

    چه خوب که می آی و می نویسی و ما هم فرصتی پیدا می کنیم برای خوندن…

    هر کسی این حرف ها رو نمی فهمه و خیلی از ماها که با تو هم نظریم،

    جرات به زبون آوردنش رو نداریم…

    شاید برای همین هم هست که تشخیص می دیم راجع بهش با کسی حرف نزنیم…

    حرف زدن درباره این موضوع با کسایی که مثل ما فکر نمی کنن، دور باطله.

  10. اسپریچو {دوشنبه 1 مارس, 2010 الساعة 9:46 ق.ظ}

    می دونی، من خیلی ذهنم رو درگیر این قضیه می کردم… خب که چی؟ اینهم زاییده می شیم، ریق می زنیم، شیر می خوریم، جیش می کنیم، دندون در می آریم، 4 دست و پا می ریم، راه می افتیم، به حرف زدن می افتیم، بزرگ می شیم، بزرگ می شیم، مدرسه می ریم، حرص می خوریم حرص می دیم، بالغ می شیم، سک سی می شیم، دانشگاه می ریم، عاشق می شیم، بند به آب می دیم، مهندس می شیم، دکتر می شیم، وکیل می شیم، حمال می شیم، راننده می شیم، هر خری که می خوایم می شیم، مزدوج می شیم، حامله می شیم، میزاییم، ک…ن می شوریم، شیر می دیم، حرف زدن یاد میدیم، دستشو می گیریم پا به پا می بریم، دوباره یکی دیگه دو باره یکی دیگه… دعوا می کنیم، تحقیق می کنیم، مقاله می دیم، کتاب می نویسیم، می خندیم گریه می کنیم، پیر می شیم، بازنشسته می شیم، توریست می شیم، باغبون می شیم… بعد میمیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    اینقدر فکر کردم که خل شدم… الان به یه نتیجه رسیدم: سفره ای پهنه، بیا حالشو ببریم تا زمانی که به ف. فنا می ریم (حالی خوش باش و عمر بر باد مکن). به خدا!

    امشبی راکه در آنیم غنیمت شمرید
    شاید ای جان که هرگز نرسیدیم به فردای دگر

  11. اسپریچو {دوشنبه 1 مارس, 2010 الساعة 9:50 ق.ظ}

    دادا من شرمنده، اون کلمه کذایی رو خودت یه جوری درستش کن که نری پشت ف.ی.ل.ت.ر، بازم شرمندتم

با عرض پوزش ، نظرات در این زمان بسته شده است.