مانیفست شخصی من که فس اش درامده

  زندگی جبر است و هر کسی غیر از این را بگوید گه خورده است با سه تشدید روی گ این را نه از روی عصبانیت که با توجه به تجربه محدود زندگی خودم می گویم .اینکه بنشینی فلسفه ببافی که چرا به دنیا آمده ام و به کجا می روم و از روی ستاره ها بخت و اقبالت را اندازه بگیری خریت محض است . تو یکی از میلیون ها اسپرمی بوده ای که یک شب که مادرت عشوه شتری بیش از میزان کافی برای پدرت که اول زندگی حشر ی بوده آمده و پدر هم برای یک لحظه هوس رانی و کشیدن چند ثانیه بیشتر آن خ آخ آخر بیرون نکشیده و جنابعالی یعنی در واقع اسپرمی که تو درش بالقوه بوده ای تندتر از بقیه به اونجای مادرت رسیده و حداکثر نه ماه بعد شما از همان آنجای مادرتان پا به دنیا گذاشته اید.و الا اگر آن شب مادرت حس نداشت یا قاعده بود در بهترین شرایط یا می گندیدی یا اینکه گوشه دستمال کاغذی خشک می شدی عینهو عن دماغ آنوقت ببینم چه کسی میامد برای عن دماغش فلسفه هستی و نیستی تعریف کند و آن مایع لزج روی دستمال کاغذی را مخیر بداند .این از آمدنت که فکر به اختیار هم درباره اش احمقانه است .

 از آنطرف مردن، آنکه دیگر نور علی نور است با هزار امید و آرزو مثل اسب کار می کنی عاشق می شوی ازدواج می کنی پلن های شادمانی ترسیم می کنی و یکهو روزگار انگشت های دستش را می شکند کشی و قوسی به خودش می دهد و انگشت کلفت و سالادی شستش را می گیرد روبرویت که بیلاخ .و همان موقع است که ریغ رحمت را سر می کشی و تمام می شوی . خودت هم هیچ جیزی نمی فهمی و آب هم از آب تکان نمی خورد .من نمی فهمم این چه جوی است که همه ما را گرفته که انگار مرکز جهان کائنات هستیم در حالیکه یکی بیاید بگوید سنده ! در جهان به این بزرگی کل منظومه شمسی نخود هم نیست چه برسد به تو که یک اتم این نخود هم نیستی .

 پس میبینیم که کلا زندگی در سر و ته پرانتزی گیر کرده که جفتش جبر است و می ماند همین چهار صباح دنیا که آنهم مثل این است که موش خرمایی که روی چرخ مدوری انداخته شده بگوید من مخیرم چون من هستم که هر وقت بخواهم می چرخم و هر وقت نخواهم می ایستم و این حرف برای ما که بیرون قفس ایستاده ایم خیلی خنده دار است و انسان هم مثل همین موش خرما است در اشلی بزرگتر و به نسبت متنوع که باز در محیطی سترون دارد از بین چیزهایی که در دست دارد وول می زند و احساس می کند اختیار کامل به زندگی اش دارد .

  حالا این همه روده درازی کردم و هدفم از این حرف ها چه بود راستش یادم رفت در واقع سطور بالا مقدمه ای بود برای بیان مانیفست شخصی ام که متاسفانه یادم رفت . کلا اعصاب این روزهایم خیلی اندرمال است .

 

{۸ تعليقات}

  1. نسيم {یکشنبه 7 مارس, 2010 الساعة 7:15 ق.ظ}

    واي !بخودم اميدوار شدم.روزبه جان مقدمه ات بقدر كافي گويا بوداگر مانيفستت يادت رفت . ولي با اينحال خيلي دوست دارم بنويسيش.

  2. ندا.ح {یکشنبه 7 مارس, 2010 الساعة 8:36 ق.ظ}

    بسیار لذت بردم از این متن تمام علمی درباره فلسفه آفرینش و مرگ :دی
    حالا فکر کن موش خرما باشی.. تازه تو ایرانم باشی چه شوووووووود :)))))

  3. هليا {دوشنبه 8 مارس, 2010 الساعة 5:11 ق.ظ}

    روزبه جان حرص نخور.زندگي فقط 100 سال اولش سخته.

  4. maryam {دوشنبه 8 مارس, 2010 الساعة 5:01 ب.ظ}

    اگر نااميديمان برايمان مسلم است،

    يا بايد چنان عمل کنيم که گويي اميدواريم،

    يا خود را بکشيم.

    ((رنج بردن)) حقي ايجاد نمي کند.

    آلبر کاموی عزیز

  5. roozbeh {سه شنبه 9 مارس, 2010 الساعة 7:43 ب.ظ}

    این جمله از عصیانگر یا افسانه سیریف هست درسته؟

  6. علي {چهار شنبه 10 مارس, 2010 الساعة 10:41 ق.ظ}

    يه جايي يه نفر ميگفت هميشه قسمت پر ليوان رو نگاه كن، نه خاليش گفتم خب اگه قسمت پر ليوان شاش باشه اونوقت چي!!
    نمي دونم چرا باز همچين حسي بهم دست داد با اون مقدمت… حالا اول و آخرش زوركي اومديم و به قولي ك ا ن د وم پاره شد و اوميدم و لاستيك تركيد رفتيم…. آخه وسط اين دوتا هم همه چي زوركي شده لا مصب…

  7. روزبه {پنجشنبه 11 مارس, 2010 الساعة 3:59 ب.ظ}

    نه مثل اینکه روزبه جماعت یه تختش کمه
    کل وبتو خوندم , کارت درسته

  8. مولود {جمعه 12 مارس, 2010 الساعة 7:16 ب.ظ}

    من یه بار به دبیر بینش دبیرستانم گفتم
    اگه زندگیمون با اختیار ِ پس تقدیر چیه که ازش حرف میزنین؟
    جوری با آیات قران مجیدینا جوابمو داد که از همون موقع به بعد جبری بودن همه چیو بی شک میدونم

با عرض پوزش ، نظرات در این زمان بسته شده است.