جمعه صبح ساعت شش تک و تنها بلند شدم و رفتم بهشت زهرا ، با خودم کوله دوربین و پاکت سیگار و یک قوطی توبورگ و ساندویچ کلاب هم بردم .رانندگی در آن ساعت که پرنده هم پر نمی زند خیلی لذت بخش است . راستش ماشین را هم یک هفته نمی شود که گرفته ام و بعد شش ماه بی ماشینی لذت گاز دادن را دوباره دارم درک می کنم .
ساعت 6:30 رسیدم قبرستان و رفتم سر قبر مادربزرگم که 15 سالی می شود مرده و اینجا درباره اش زیاد نوشته ام . مادر در قطعه سی چال شده و وسط های قبرستان است .یک سنگ مرمر که امروز پر از ترک و شکستگی است و معلوم است مدت ها می گذرد و کسی سنگ را نشسته است . نشستم روی سنگ قبر کناری که برای جوان ناکامی است که همان سال ها مرده بوده و عکسش را با فکل ناودونی و سبیل انداخته اند رو سنگ قبر انگار در سربازی بوده که کشته شده است ، این را از روی پرچم های ایرانی که اینقدر آفتاب خورده و دیگر به سفیدی می زند می گویم .
قوطی توبورگ را باز می کنم و یک جرعه می خورم ، خوبی این قطعه های قدیمی همین است که هیچکس دور و برت نیست . نگاهم می افتد به اسم روی سنگ قبر مادر –دلشاد تقسیمی- یکهو از فکر به این قضیه که طفلک ابن همه غمگین بود و هر روز برای پسر و شوهرش که به فاصله 40 روز از هم مرده اند گریه می کرد بغضم می ترکد .
آبجو را تا آخر خورده ام و سیگاری هم پشتش روشن می کنم . حس خوبی دارم آرامشی که سال ها است نداشته ام دوباره تجربه می کنم . در خودم فرو رفته ام که پیرمردی چلوسیده و درب و داغان می آید سمتم و می خواهد کتابش را باز کند و زر زر کند که 5 هزار تومان می دهم دستش و می گویم این را بگیر و کلا از این قطعه برو بیرون . سریع قبول می کند و بلند بلند فاتحه می خواند و گورش را گم می کند .
دوربین را بیرون می آورم و رویش لنز 10-22 را می بندم و از سنگ قبر و درختی که تداوم حیات تمام شده مادر است عکسی می گیرم و از قبرستان می زنم بیرون. توی راه شاهین ن جفی دارد انکار را با فریاد می خواند و منهم متاثر از آهنگ و الکل در اتوبان آزادگان تا 180 کیلومتر در ساعت می رانم و تنها چیزی که برایم مهم نیست عکس هایی است که اتوبان از من می گیرد .
سر راه می روم جایی که به دنیا آمده ام و جوانی را حرام کرده ام .خیابان 5 نیروی هوایی و از خانه قدیمی که درش بوده ام عکسی می گیرم .اینبار لنز 24-70 را روی دوربین می بندم . کوچه قدیمی به طرز مسخره ای تنگ تر از زمانی شده که در آن زندگی می کردم .سنگ های ساختمان به اشاره ای نیاز دارد تا روی سر و کله عابربن بریزد .
بعد از آن می روم سراغ خانه ای که درش برای اولین بار عاشقی کرده ام .خانه ای بسیار کوچک و محقر در خیابان اول نیروی هوایی ، طبقه اولش شده بیمه و از طبقه دوم که در 18 سالگی یک نگاه از پشت پنجره اش می توانست دلم را بلرزاند عکس می گیرم اینبار با لنز 70-200 .
دوربین را خاموش می کنم و در کوله می گذارم .سیگاری دیگر روشن می کنم و این بار آرام به سمت خانه حرکت می کنم .
midooni chie neveshtehat mano jazb mikone? inke hes mikonam dari az ehsasate man harf mizani dar kol kheili ro karet mosalatiiiiiiii
خب عكس ها رو هم مي ذاشتي تا ما هم يه كم حسي كه داشتي ، به عينيت برسونيم . يعني من شديد منتظر عكس بودم . مخصوصاً اون عكس بهشت زهرا . بدجور خورد تو ذوقم
روز فوق العاده ای داشتی.
موسیقی عجیبیست مرگ بلند می شوی و چنان آرام و نرم می رقصی که دیگر هیچ کس تو را نمی بیند دوست داشتم ثبت تصویری این نوستالوژی را با دوربینت ثبت کردی از همان نام مادرت تا خانه ای که با نگاهت دلت لرزید می دیدم……
مينوشکا ما ها دردها و حرف هاي يکسان زياد داريم براي همين هم هست که حرف من رو حرف هاي دروني خودت ميبيني
نمي دونم چرا حس کردم اگه عکس ها رو بزارم به خودم خيانت کردم راستش اديتشون هم کردم ولي نتونستم بزارمشون
امروز دومین باره که میام این متن رو می خونم…شاید رفتم آرامشگاه…شاید روی قبر ها راه برم…شاید حداقل اونها صدای پامو بشنون….
Ho درود.من كشته مرده اين سيگار بعد از الكلم.جانم به قربان آن دم كه ثبت ميشود با دود و دم
راستي اين HO در ابتداي كامنت پيشين به اشتباه نوشته شده.بدرود
من هیچ وقت جرات رو به رو شدن با خاطره ها را نداشته ام، دیدن دوباره شان خراب کرده همه ی خاطرات خوب و بدم را. عوض شده اند، دیگر آن چیزی که همیشه بوده اند نیستند…
سلام خدای من خیلی عجیب انقدر قشنگ این حس رو بیان میکنی که حتی حس میکنم میتونم عکس ها رو تصور کنم تا حالا الکل رو توی قبرستون امتحان نکردم اما یادمه شب های نزدیک فوت خواهرم و تا یکی و دو ماه بعد از اون تنها دورانی هست که توش سعی کردم با الکل فضا رو عوض کنم و هنوزو تازه جالب تر این جاست که بار ها هوس کردم که چند تا عکس بگیرم اما نتونستم خودم رو راضی کنم برای ثبت لحظاتی که از دست دادن رو به یادم می یاره
برای آنها که سالهاست میخواهند خدایشان را فراموش کنند آفریدن یک خدا رنجی بزرگ است.
نادر ابراهیمی/ خانهای برای شب/قصهی خروج
و سلام…
Salam
خب وقتی اینو خوندم فکر کردم خوش به حالت مرده هات فقط یه مادربزرگه بوده اونم احتمالا پیر… من دلم نمی یاد برم بهشت زهرا.. اون جا به جای مامان بزرگی که هرگز ندیدمش و دو تا پدر بزرگام سه تا از دایی ام هم خوابیدن.. همشونم جوون مردن..جیگر آدم می سوزه..
اگه من هم جاي تو بودم و تو اون لحظاتي كه داشتم اون عكسها را ميگرفتم دائم دلم چنگ گذشته رو ميزد هيچ وقت اونارو اينجا نميگذاشتم.اونا رو ناموسي از خودم ميدونستم كه چشم نامحرم به دور…
اه اه اه….لعنت به این دنیای به این کثیفی که باید با الکل و سیگار تحملش کنیم…لعنت بهش
شک نکن که اثری ازشون نمی مونه، مث بقیه چیزا.
خوش به حالت خیلی خوش به حالت.
خيلي قشنگ حست رو نشون دادي واقعا تحت تاثير قرار گرفتم :(
می خوام دوباره برات دست بزنم
خوب می نویسی
سلام اقا باعث خوشحالیمه میبینم بچه نیروهوایی بودی منهم بچه فلکه دوم هستم حتما دیدمت اونجاها وقتی که جوونتر بودم و اهل دیدار خوش تیپ ها چاکریم اقا بیخود نبود از نوشته هات حال میکردم
shaiad agha man ham bacheie 5 boodam 4.41
این پست رو دوست دارم. امروز ظهر، آفتاب پزون؛ توی اتوبان آزادگان واستادم روی آسفالت داغ، کف پام سوخت، خلوت تهوع آوری بود. بوق ممتد رانندگان و زر زرهای همیشه گی شان. من کر بودم. شالم رو کشیدم روی صورتم با دستانم سایه بانی ساختم از شالم، باد میخواست بکنه شالم را از سرم!عجیب آدم را میفهمد این باد! به سوی جنوب آزادگان که مینگری ترسی نمیبینی اما نفرت را میفهمی نفرتی که با رفتن از آزادگان به فراموشی میسپری اش! بدم میاد از اختتامیه احمقانه زندگی به سبک و سیاق فعلی ، به سلامتی یه نوستالژی هائی که شاید فردا نباشد!