خسته ام

خسته ام . بیشتر از همیشه ،بودن برایم مسخره شده است . از این روزمرْگی های پیاپی دارد عقم میگیرد ، از این روزهای یکسره تیره که هیچ چیز تازه ای برای عرضه ندارد، از اینهمه درگیری های بی جهت که برای خودم ساخته ام و از همه دغدغه ها و خوشی ها و غم هایش حالم به هم می خورد . در سی سالگی حس پیرمرد ۸۰ ساله ای را دارم که در پارکی دلگیر و پاییزی نشسته و زل زده است به نوک عصایش تا مرگ کی بیاید و با خودش به نیستی ببرد .
با تمام اطمینانی که به پایان و عدم دارم و می دانم که هیچ چیزی بعد از مرگ منتظرم نیست دلم لک زده برای بی غمی و خوشی بیهوشی .بیهوشی با خواب فرق دارد .خواب هم قسمتی از زندگی است ، طی شدنش را با رویا حس می کنی اما بیهوشی خود بیخودی است هیچ می شوی ،خلاص می شوی و همین پارسال زمستان که برای بار اول بیهوشی را تجربه کردم راستش خیلی خوشم آمد . یک خواب بدون رویای راحت مثل حرف آخر سقراط قبل مردن که شاید مرگ یک خواب بی رویای ابدی است و برای من بشر تنها که بی کس در کاینات رها شدم و درگیر اینچنین زندگی جبری احمقانه ای شدم چه چیزی بهتر از این می تواند باشد .
اینروزها دلم هیچ چیز نمی خواهد نه آغوشی گرم می خواهم که آرامم کند نه دستانی که نوازشم کند و نه قلبی که برایم بتپد ،نه هیچ چیز نمی خواهم . هجمه زشتی آدمها که به سویم آمد و از کسانی که قرار بود عزیز ترین ها باشند و بزرگترین بدی ها را در حقم کردند چیزی در دلم برای همیشه مرد. همان که مردم به آن می گویند امید .امید که میمیرد دلیلی برای ماندن نمی ماند .خاموش می شوی و کز می کنی در خودت مثل کودکی بی مادر در گوشه گهواره ای سرد و بد است که گهواره زندگی سالهاست تاب نمی خورد و من را میان این بیداری درد آور رها کرده است .
هر چقدر که این سن لعنتی بالاتر رفت احساساتم بیشتر و بیشتر رنگ باختند و جایشان را یاس و بیخیالی آزار دهنده ای گرفت . به جایی رسیده ام که هیچ چیز برایم مهم نیست و بزرگترین و بدترین اتفاقات نمی توانند از این پوچی دل آزار رهایم کنند . سعی می کنم به شادی، خوشی،کار،عکاسی و حتی عاشقی .اما هیچ کدام چاره کارم نمی شوند و روز به روز بیشتر در این لاک خودتنیده خستگی فرو می روم . نمی دانم از شانس خوب یا بد است که نفس کشیدن اختیاری نیست که اگر بود حوصله آن را هم نداشتم .
کاش هنوز در آغوش مادر جا میشدم ، دلم می خواهد بروم آنجا و تا ابد بمیرم .

17 Responses

  1. رژیار
    رژیار |

    الان که داشتم اینجارو می‌خوندم این آهنگ داشت پخش می‌شد:
    http://www.youtube.com/watch?v=IDPEMtYUhjc

    A whole new world
    A new fantastic point of view
    No one to tell us no
    Or where to go
    Or say we’re only dreaming

  2. چقدر فکر کرده ام که چه بگویم !
    که آیا اصلا لازم است چیزی بگویم ؟ که اصلا یا اینجور وقتها چیزی هم مگر باید گفت ؟!
    که وقتی کسی خسته است چه چیزی باید گفت . آیا بجز اینکه استراحت کن جانم اسراحت !
    یا اینکه نه ، باید که مثل این از سی گذشته ها به چهل رسیده ها و حتی از چهل گذشته ها ، قیافه ای متفکر بخود گرفت و با نگاهی عاقل اندر سفیه رو کرد به سی ساله ی خسته و گفت : جوان نگران نباش . از عوارض سی سالگی است . ما هم داشتیم این دوران را . می گذرد جوان . میگذرد !!!
    یا اینکه بهتر است آدم اینجور وقتها دهانش را ببندد و لام تا کام حرف نزند . که خفقان بگیرد . که زبان به کام بگیرد تا نمک به زخم نپاشد !
    همین راه حل آخری بنظرم بهترین است . بهترین است اما من با اجازه ی شما فقط یک کوچولو عرض میکنم که چرا خسته ؟! چرا مردن ؟! چرا دلت بخواهد که بمیری ؟!
    چرا حالا که دوای همه ی دردها را یافته ای خسته ای ؟ حالا که دقیقا به چیزی اشاره کرده ای که از قضا عامل تمام خستگی های آدم است و آن چیز در تو مرده است . امید !
    اگر براستی راست و درست و دقیق گفته باشی که امید در تو مرده است ، این اول خوشبختی است . اول غلبه بر خستگی هاست . آغاز زندگی است . زندگی ی بی امید . زندگی ی تخمی !
    ما هر چه می کشیم و هر چه بر سرمان می آید از همین فلان فلان شده ی امید است . از همین آتش بجان گرفته است . که هی امید می بندیم و هی امیدوار و هی امیدوار و هی …
    بعد هی ناامیدی پشت ناامیدی . نا امیدی پشت ناامیدی . خب معلوم است که آدم خسته می شود . معلوم است که داغان می شود . معلوم است که …
    اما وقتی امید مرد ، وقتی دیگر به هیچ چیز و هیچ کس و هیچ موضوعی امید نداشتیم ، وقتی امید زهر کس که بریدیم بریدیم ، وقتی از زمین و زمان قطع امید کردیم ، وقتی امیدمان ناامید شد کلن ، آنوقت است که تازه اول عشق است !
    تازه اول زندگی است . زندگی ی بی امید . زندگی برای زندگی . همان که هنرمندا بهش میگن هنر برای هنر ! . زندگی برای اینکه بگذرد . نه زندگی برای این و به امید این و به امید آن . نه که زندگی به این امید که چه بشود یا چه نشود …
    رمز حیات را یافته ای پسر . آب حیات را یافته ای پسر . این ناامیدی و این مرگ امید ، مسئله ی کمی نیست . آنرا دریاب . دریاب که گنج جسته ای ، گنج !
    گنجی که خیام گفت را تو جسته ای . قدرش را بدان !
    و اینها حرفهایی نبود برای دل خوشی و دل خوشکنک . برای اینکه حرفی زده باشم . که با آنان که امید در دلشان مرده است باید جدی بود . عمیق بود . باید که حرف را اول مز مزه کرد . باید که هر چیزی نگفت . باید که …
    و من اینهمه را جدی گفتم . جدی ی جدی !

    روزبه :مرسی عزیز دلم که اینهمه برای من وقت گذاشتی واقعن ممنونتم

  3. بعد از ماهها قلبم برات به درد اومد، نگرانتم
    خودت مواظب خودت باش لطفاً

  4. اینقدر که احساس این روزای من شبیه نوشته های تویه که یه وقتایی احساس می کنم نکنه اینا رو خودم نوشتم!
    اما این یکی رومطئنم که از دفتر خاطرات من کش رفتی :”در سی سالگی حس پیرمرد ۸۰ ساله ای را دارم که در پارکی دلگیر و پاییزی نشسته و زل زده است به نوک عصایش تا مرگ کی بیاید و با خودش به نیستی ببرد”

  5. امیدهایم را از دست داده بودم و اتفاقا پذیرفتن این واقعیت به من آرامش میبخشید…. ولی حالا آن زن همه چیز را تغییر داده و امید… موضوعی است که باید از آن ترسید!

  6. Fly
    Open up the part of you that wants to hide away
    You can shine
    Forget about the reasons why you can’t in life
    and start to try ‘cus it’s your time, time to fly

    And when you’re down and feeling low,
    just want to run away
    Trust yourself and don’t give up
    You know you better than anyone else

  7. ..............
    .............. |

    درود

    این روزها فقط مطالبی که میتویسید رو دنبال میکنم. میخونم و میخونم. با برخی میخندم و با برخی متاثر میشم و غمزده و با برخی هم دلگیر و دلتنگ. اما هیچ نمیتونم بگم……… از طرفی این حس ناامیدی خوشاینده و … از طرفی آدم خیلی دلش می گیره که این شکلیه … نمیدونم…. بیخیال حس من. امید که رضایت حاصل بشه ( می بینید نا خودآگاه این امید سر وکله اش توی همه رفتارها و حرفامون پیدا میشه)

  8. نسترن
    نسترن |

    برو …

  9. چه خوب من را توصیف کردی رفیق

  10. از زندگی از این همه تکرار خسته ام
    از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
    غمگینم از ستاره و افسرده ام ز ماه
    امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

  11. سارا
    سارا |

    خیلی به نظرم آدم جالبی هستی.یه دفه از پست عمو عباس و اون طنز دلنشین می پری تو فاز دپرشن و دردآور.پر از احساسات متفاوتی و من اینو توت دوست دارم.

  12. پرند
    پرند |

    خسته و زخمي دست آدمكهاي بدم…پشت پا به رسم بي بنياد اين دنيا زدم…

  13. بهزاد
    بهزاد |

    تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ……….

  14. فقط به اندازه ی زنده بودن از این تجربه ذهنچسب که نوشتی دور موندیم پس خیلی متضرر نشدیم اگر قرار باشه تجربه بعد از مرگ همون تجربه پیش از تولد ( خواب بی رویا / عدم ) باشه من و تو دو بار به این هستی ک ی ر زدیم . اونم این وسط ( به اندازه حضورمون/ زنده بودنمون ) دستی به ما تحتمون کشیده

  15. آذر ماه بیهوشی را تجربه کردم…عمل ساده بود..اما به هوش نمیامدم….پرستار بود؟فکر کنم پرستار بود..آنقدر محمک به صورت نواخت آنقدر محکم به قفسه ی سینه کوبید که هنوز درد می کند…بیهوشی خوب است چطور به هوش امدنش درد دارد روزبه..درد..تو درد داشتی؟

    روزبه : نه :)

  16. فرشته
    فرشته |

    سلام من دقيقا از شهريور پارسال اين حس را داشتم حتي حوصله خوردن هم نداشتم چون اختياري بود نزديك 12 كيلو وزن كم كردم نا ميدي خستگي و پوچي همه را داشتم بدون مشكل خاصي اين چيزي هست كه تو زندگي همه پيش مياد همين كه در موردش حرف مي زني خوبه خيلي خوبه البته اگه ناراحت نمي شي مي توني قرص آسنترا هم بخوري راحت مي شي منم اين كارا كردم

  17. سيما
    سيما |

    بيهوشي خيلي دنياي قشنگييه.من وقتي فيلمايي كه ازم تو اون موقع كه بيهوش بودم رو نگاه مي كنم دلم ميخواد برگردم به همون موقع و تو همون دورا بمونم و ديگه بيدار نشم. اين حس رو هم تقريبا بيشتر موقع ها دارم.فك ميكنم همه ما اين حس رو داشتيم و داريم. منظورم اين حس كه نمي خواهيم باشيم.همه ما آدما به اين دوران ميرسيم بعضيا ميگذرن ازش،بعضيا مي مونن توش.ربطي هم به روحيشون نداره.

Comments are closed.