دستنویس یکروز غمگین پاییزی برای کسی که دیگر نیست

 بعضی با مرگشان قسمتی از حظ زندگی را برای همیشه می برند و با نبودشان سقف خوشی های بودن کوتاه می شود ومتاسفانه برای من کسی که چنین قدرتی را داشت همانی بود که با او طعم مرگ را برای اولین بار چشیدم وچشمم به زشتی ابدی دنیا باز شد . از مادربزرگ که او را مادر صدا می کردم دو بافه بلند و سپید مو در خاطرم جاودان شده است و آغوشی که همیشه برویم باز بود .مادر با ما زندگی می کرد مادر پدرم بود پیرزنی سنتی و مهربان که دو بار داغ شوهر و فرزند دیده بود و روزی را به یاد ندارم که اشکی برای از دست داده هایش نریخته باشد . همیشه یک گوشه اتاق می نشست و از آنروز که پایش شکست دیگر از جایش تکان نخورد ، تکان نخورد تا همان روز که صبح زود از خواب بیدار شدم و دیدم مامان و بابا بالای سرش ایستاده اند و مامان نگاهی به من کرد و گفت : مادر مرده است . این کلام و نگاه هاج و واج بابا و گریه ای که برای بار اول از او دیدم و فحش هایی که به خدا می داد هیچوقت از یادم نمی رود .

 از مادر خاطرات زیادی در ذهنم مانده به روشنی همان  ستاره هایی که روی دوش لباس های بافتنی ام می بافت تا خودم را درجه داری نظامی بدانم و با تفنگ پلاستیکی در کوچه جولان بدهم همان ستاره هایی که ضربدری بود از نخ بافتنی که برایم دنیایی می ارزید .شوهرش نظامی بود و بعد از مرگ حقوقش را مادر می گرفت هر ماه شال و کلاه می کردیم و می رفتیم بانک سپه میدان شهدا و حقوقش را که می گرفت برایم چیزی می خرید و یک پانصد تومانی هم به من می داد فکرش را بکن سال 69 باشد و پانصد تومان دست توی 10 ساله بدهند ، کیفور می شدم از این همه ثروت که آن سالها با پانصد تومان می شد 100 بسته پفک خرید و دل رضای ثریا خانم و مهدی زیر درختی را آب کرد .

 هنوز که هنوز است بوی آغوشش در ذهنم مانده همان آغوشی که وقتی بابا می خواست بزندم به آن پناه می بردم و مادر با همان لهجه لری اش می گفت کافر نزنش که اگر بزنی دستت بشکند همان آغوشی که وقتی توی کوچه بازی می کردم خسته که می شدم به آن پناه می بردم و خستگی یک عمر کودکی 8 ساله به آرامشی بی بدیل بدل می شد .همان آغوشی که وقتی مدرسه مدرس در مقطع راهنمایی قبول شدم در پناهش از خوشحالی ابلهانه قبولی گریه کردم .همان آغوشی که دیگر نیست .

 هنوز همان نیمرخ مهربانش که نشسته و دارد از فلاسکش چایی می ریزد موهای سپید بلند بافته اش صورت مهربان و بی غل و غشش و عطر بی نظیر تنش که مرا می برد به بی گناهی و خوشی در گوشه ای از ذهنم مانده، جاخوش کرده و نمی خواهم برود که جزو معدود پیوند های من با کودکی است کودکی که به رغم آژیر خطر و ترس های مدرسه عاشقانه دوستش دارم که یادگار روزهای بی گناهی و غفلت است .غفلت از جهانی بی احساس که در آن تنهای تنها ایستاده ام و تدفین روزهای زندگی را مرثیه سرایی می کنم .

اعترافات یک ذهن ریغو در باب تخم نداشته

اینجا حال من اساسا خیلی خوب است ملالی نیست جز نداشتن تخم ! که آن هم از بچگی به نداشتنش واقف و معترف بوده ام . شاید این پست آخر شراگیم را خوانده باشید .منظورش از دوست وبلاگ نویس ترسو دقیقا بنده است و طفلک حق هم دارد یکی میشود مثل او که نمی ترسد و می نویسد از هر آنچه در مخیله اش می گذرد و یکی هم می شود من که به کل افکار خطری را گل گرفته ام و حتی بیان هم نمی کنم .درواقع احساس می کنم این روزمرگی ( به سکون ر دوم ) بدجوری پا پیم شده و ول کنم نیست .و فلسفی ترین سوال زندگیم شده ((که چی بشه؟)) و از پی همین سوال بی جواب هیچ فعلی در دنیا برایم لذت بخش و جذاب نیست . هر از گاهی هم خودم را مشغول به انواع تفریح های هزینه بر می کنم و در آخر هم هیچ توشه ای از این طرق نمی بندم سر این جریان انتخابات هم کمی جو گیر شدم و در فیس بوک چهار پنج تا لینک جابجا کردم ولی در نهایت باز به همان سوال اساسی که چی ؟ رسیدم و بیخیال شدم حتی با نگار درگیر شده ام و او هم از این انفعال من بدش می آید و از اینکه بالای پشت بام نرفتم داد بزنم یا در راهپیمایی شرکت نکردم از من خیلی نا امید شده است .
راستش را بخواهید هم تخم ندارم هم زیاد به تخم نداشته ام هم نیست که چه میشود راستش کلا از همه ملت معزز این دیار آریایی اسلامی که مهد همه چیز و همه اختراعات و تکنولوژی ها بوده و همه علوم را که سرش را بگیری تهش به ایران می رسد و همه مهاجرانش در اقصی نقاط دنیا جزو نخبه ها هستند و از ناسا تا یاکوزا همه جا ایرانی ها به وفور یافت می شوند حالم به هم می خورد و آرزویم این است که انگشت بکنم ته مغزم و هر چه فکر دری وری و ملی میهنی دارم بریزم کف توالت فرنگی و خلاص !
راستش را بخواهید من از آن دست آدم های خیلی خیلی ترسو هستم که در آستانه 30 سالگی از سوسک و آمپول می ترسم چه برسد به اینکه دمرم کنند و باتوم به هفت جایم بکنند آن هم برای این مردمی که از آداب و سنن و آیین و تفکرات دگماتیکشان چندشم می شود .پس اگر این چند روز لالمونی گرفته بودم دلیلش همین بوده از آندست آدمهایی هم نیستم که الکی قپی در کند که 5 شنبه صف اول بوده نخیر آقا من رفته بودم شمال و از تهران و دنیا و فیه ما فیهش فرار کرده بودم .اینکه کسی کتاب بخواند و فیلم ببیند و ادعای کمی روشنفکری در باب مقولاتی مثل زنان و کتابخوان بودن بکند ربطی به چگوارا بودن ندارد .البته این نظر من ترسو جان عزیز است .

انتخابات و ناچاری و حس خاکبرسری مزمن

 

اینروز ها عجیب یاد 12 سال پیش و شور و شوق احمقانه ای که برای خاتمی و آمدنش داشتم می افتم یاد پلاکار تقسیم کردن ها و فریاد زدن ها یاد روز پیروزی خاتمی و بالا پایین کردن خیابان و فریاد خاتمی خاتمی سر دادن ها فکر اینکه نکند بمیرم و نبینم جای چهره عبوس رفسنجانی را خاتمی در تلویزیون می گیرد .سالهایی که گذشت و عمرهایی که تلف شد یاد دورباره آمدن خاتمی و گریه اش که چون شمع ایستاده . دوباره پای صندوق رفتنم برای او و دوباره خوشحال بودن از اینکه او پیروز شده است .یاد روزنامه هایی که دسته دسته می خریدم و از الف اول تا یای آخرش را که می خواندم یاد حجاریان که روز ترورش چقدر اشک ریختم . یاد هزاران نکته ریز و درشت دیگر که آنروزها و خاطرات و خطوراتش را ساختند .

بیشتر از همه یاد همین سری پیش انتخابات می افتم که دوست داشتم معین رای بیاورد و چقدر به کروبی که باعث تشثث آرای اصلاح طلبان شده فحش دادم افتادم و بعد ها در دل چقدر به خودم خندیدم که فکر هم نمی کردم که این مرد ریز نقش که دلم برایش می سوخت رییس جمهور کشوری بشود که به ناچار من دران زندگی می کنم و برای جلوگیری از این اتفاق چقدر آرزو داشتم که همان چهره عبوس را دوباره در تلویزیون ببینم و این یکی رییس جمهور کشورم نشود .

و امروز از هر روز دیگری بیشتر برای خودم متاسفم و حالم از خودم بهم می خورد که در بحث ها شرکت می کنم که باید به یکی از این دو نفر رای داد . دو نفری که هیچکدام را اصلا قبول ندارم و هر دو چهره هایی دارند که به غایت از آزادی و آزاداندیشی دور است یکی حکم حکومتی در آستین دارد و دیگری افتخار غلام این و آن بودن را فریاد می زند . یکی همان کسی است که اصلاحات را دوشقه کرد و دیگری فریاد می زند که اصولگرا است و همه اصلاح طلبان التماسش می کنند که همراهیش کنند .

اما در این میان من که روزی با افتخار و شادی اسم خاتمی را روی برگه رای نوشتم امروز بعد از 12 سال پسرفت باید برای فرار از موقعیتی که در صورت تداوم وضع حاضر امکان اتفاقات زیادی را در خود دارد از تحقیر جهانی و گرانی بگیر تا جنگ که هنوز صدای آژیر خطر در گوشم زنگ می زند می بایست پای صندوق بروم و رای بدهم آنهم به کسانی که اصلا قبولشان ندارم و دلم را خوش کنم که از بین بد و بدتر یکی را انتخاب می کنم .

فرجام آن مرد که به زنش خیانت می کرد

دوستی دارم بهنام نام ، جوانی است سی و اندی سالی یا قدی حدود دو متر و وزنی حدود صد و سی کیلوگرم که بیشتر وزنش در ناحیه سرینی و شکم تجمع یافته است .چند وقت پیش خانه یکی از دوستان بودیم که دیدم بهنام با کمک دو نفر از بچه ها وارد خانه شد و دیدم دور تا دور کمرش را گچ و باند گرفته اند و به جای شورت محفظه ای فلزی زیر شلوارش خودنمایی می کند اول فکر کردم به این تبلیغات ماهواره در خصوص تغییر سایز اسافل سفلا وقعی نهاده و آنها با قرص و آمپول این بلا را سرش آورده اند اما علت را که جویا شدم از صمیم جان دلم برایش سوخت .

 بهنام  در کار واردات لوازم آرایش است. این بهنام خان دچار بلوغ دیر رس بود و تا همین دو سه سال پیش هیچ جوششی از کشف عطر خوش زن در او نبود و حدودا بیست و هشت نه ساله بود که جوش های بلوغش بر صورت نمایان شد و موهای زایدش رشد کرد و دو هفته بعد تصمیم گرفت با دختر عمویش ازدواج کند دختر عمو هم بانویی بود در سایز و اندازه بهنام و تنها تفاوتشان سبیل پرپشت دختر عمو و ابروهای پیوستش بود و صدایش که وقتی حرف میزد انگار در مجرای گلویش سر اگزوز خودرو گذاشته بودند .

 هر چه ما دوستان به او گفتیم این کار را نکن به خرجش نرفت و ازدواج کرد و مدتی با هم خوش بودند واین خوشی پا بر جا بود تا اینکه بهنام برای واردات لوازم آرایش سفری به باکو کرد و انگار در همانجا بود که با ماریا دختری از اهالی باکو آشنا شده بود و عاشقش شده بود ماریا هم دختری اصیل از نژاد اسب قفقازی و مردان روس بود و زن که چه عرض کنم مردی بود برای خودش با قدی بالای دو متر و وزنی بالای صد و پنجاه که در باکو به کار فروش ماتیک در کنار خیابان اشتغال داشته و بهنام هم او را دیده و عاشقش شده بود و همانجا با هم چند شبی در هتل گشنی می کرده اند و بهنام با این وعده که او را به تهران می آورد و به زنی می گیرد راهی دیارش شده بود .

 وقتی هم که به تهران آمده بود دست گذاشته بود روی تم مذهبی زنش که خواب دیده ام تو و زن عمو را فرستاده ام سوریه و زن هم از همه جا بی خبر قبول کرده بود و دو سه هفته بعد زن و مادرزن در خطوط هوایی به سوریه رفته بودن که ماریا از خط روبرو به تهران آمده بود و با بهنام به خانه اش رفته بود و نمی دانم حدت دیدار یار بوده یا شدت امیال حیوانی که به خانه نرسیده به اتاق خواب رفته بودند و در حین گشنی انگار می خواسته اند استایل جدیدی را تست کنند و ماریا تصمیم گرفته روی بهنام بنشیند و بهنام با اینکه بعدا اعتراف کرد که کمی ترسیده بوده از ذوق یار قبول می کند و ماریا هم با کل وزن صد و پنجاه کیلویی اش می پرد روی بهنام اما از آنجا که فاصله و محل تلاقی را خوب تخمین نزده بوده است کمی حدود چند میلیمتر آنطرفتر فرود می آید و این برخورد منجر به شکستگی آلت تناسلی بهنام خان شده و از سه نقطه می شکند و آنطور که خودش بعدا گفت از آن سرو راست رفتار چیزی که مانده بوده مثل بادکنک بوده است که نصفش را باد کرده باشی و نصفش باد نداشته باشد و ولو باشد خلاصه بهنام همانجا بیهوش می شود ماریا هم که ترسیده و زبان آدم که همان زبان فارسی است هم سرش نمی شده است همانجا می نشیند و با تمام هیکل صد و پنجاه کیلویی اش غصه می خورده تا اینکه بهنام به هوش می آید و زنگ می زند به اورژانس تا او را نجات بدهند و در بیمارستان کلی مورد طعن و تمسخر کادر فنی و مجرب پزشکان قرار گرفته و حتی چند نفر از پزشکان دور عضو منقوصه جمع شده و عکاسی میکرده اند، خلاصه یکساعتی به همین منوال گذشته تا به دردش رسیده اند و عضو شریف را مورد مداوا قرار داده اند اما مداوایی که باید سه ماه آتل و گچ به آنجایش باشد و در این مدت نباید تغییر حالتی در یکجایش پدید بیاید که ممکن است دوباره بشکند پس هر روز باید دو نوبت هورمون زنانه تزریق کند اما این فقط نیم ماجرا است و باقی جریان مربوط به بازگشت عیالش از سوریه است که آمده و دیده شوهرش زده و در غیاب او مردانگیش را شکانده بهنام اول خواسته دروغ بگوید و گفته لای در گیر کرده که با نگاه زن فهمیده دروغش تابلو است و بعد گفته خودش شکست و زنش گفته مگرگلدان است که خودش بشکند و چند دروغ دیگر گفته تا بالاخره راستش را گفته و بنا به گفته آگاهان چنان سیلی محکمی از زنش خورده که تا دو هفته گیج بوده است و انگار زنش هم در خواست طلاق داده است و از آنطرف هم ماریا که احساس کرده به او توهین شده با بهنام قطع رابطه کرده است .

 این ماجرا را نوشتم تا درس عبرتی شود برای دوستان خصوصا آقایانی که قصر خیانت به پارتنر خویش دارند که اگر قرار شود آبرو رود چنان رود که جان از زیر و رو رود .

سیزده به در و تگری !جدال نا برابر بورژوا و کارگری

امسال هم مثل دو سال گذشته برای سیزده به در تصمیم گرفتیم که باغ پسر عم عیال در شهریار برویم. این باغ تا دوسال پیش مخروبه ای بود که با چوب هم توی سرت می زنند برای اجابت مزاج هم پا درش نمی گذاشتی اما در عرض دوسال گذشته کوخ ،کاخی شده دیدنی و هرگونه وسایل لهو و لعب از استخر و بیلیارد تا باربیکیو و دخان و مسکرات در آن به حد فراوان یافت می شود و من هم که در میانه روشنفکری و پوپولیستی اسیر و سرگردانم به گاه عزیمت به شهریار بر توسن پوپولیستیک خویش سوار می شوم و دلی از سکر و ششی از دخان  پر می کنم و تنی به آب می سایم باشد که ذهن مشوش خویش آرام کنم و بتوانم افکار روشنفکرانه خویش از سر گیرم .

به هرحال شب 12 فروردین 88 سوار بر اتول فسفری، یار در کنار و سیگار بر لب و مقدار متناوبی چاقاله بادام حدود یک کیلو گذارده بر خشتک راهی باغ شدم و در راه مغازلتی لفظی با عیال کرده و چاقاله ای خورده و خلاصه توده ها را فراموش کرده بودم و می رفتم که ناگهان دیدم یک کیلو چاقاله را با چوب تهش جویده و نجویده قورت داده ام و هنوز به باغ نرسیده دوستان بساط مهیا کردند و از هر چه یافت می نشدی مزه فراهم کردند و آن زقوم مایع را به ضرب و زور دو سه بسته چیپس و پفک و ماست و موسیر بلعیدم و پشت بندش دو سه نخی سیگار به شش ها مرحمت نمودم و هنوز نفسی بیرون نیامده بود که شام را اوردند و یک عدد شنیسل و ده دوازده قاضی بزرگ حلیم بادمجان دستپخت مغازله العلیه را خوردم بعد از آن هم عیال رفت که بخوابد و ما هم با دیگر همپیاله ها بیلیارد که خاصه بازی طبقه بورژوا است را دستمایه قرار دادیم و تا ساعت چهار حرف های زیر نافی مردانه زدیم و بیخود و بیجهت خندیدم ساعت 4 خبر فوتم رفتیم بخوابیم که دیدم عیال مثل مرغ بریان در مغازه مرغ بریانی دارد دور خودش هروله می کند علت را جویا شدم گفت سمت چپ بدنم درد می کند از پشت و کمر و گردن تا مچ دست دنیا بر سرم خراب شد . گفتم هم الان است که زنمان سکته کند و باجناقمان را که یکهفته ای در داروخانه کار می کرده و مثل تنوره دیو خرناس می کشید بیدار کردیم که بیا ببین خواهر زنت چه اش شده اوهم افه دکتر ماندگار به خود گرفت و به ضرص قاطع خبر از حمله قلبی قریب الوقوع داد ناچار خشتک از پا نکنده دوباره مجهز شدیم و سر و ته عیال در ماشین باجناق انداختیم و اقا نعمت سرایدار را که از توده های زحمتکش طبقه کارگر است بورژوا وار بیدار کردیم و او هم که شک ندارم پای گشنی با مادر بچه ها بود شنگول و عصبی با رویی سرخ و لبخندی دروغین بر لب جفت پا از در بیرون پرید و در پارکینگ بر ما گشود آخر تنها او در خروجی دارد و پسر عم عیال به هیچ یک از ما اطمینان کامل ندارد .

خلاصه بعد از یکساعتی در ملارد چرخ زدن به درمانگاه رسیدیم و نیمساعت هم طول کشید تا دکتر که مثل سیبی بود که با پسرعمه زا نصفش کرده بودند بیدار شد و بر بالین مریض که نگارینای بنده باشد حاضر شد و علت مزاحمت را جویا شد و معاینه ای کرد و بعد نگاهی عاقل اندر الاغ به بنده کرد و دو لب کلفت و مردانه اش را جمع کرد و با باز کردن لب ها به چهار طرف سرم فریاد زد که : )) این خانم دستشون خواب رفته ، روی یه ور بدنشون خوابیدن دستشون خوب رفته قلبشون درد نمی کنه دستشون خواب رفته الانم خوبن دستشون خواب رفته )) ما هم که دیدیم اوضاع خراب است و این خواب رفته خواب رفته ها بنده را مجبور به همخوابگی با دکتر متشنج نکرده عیال را مثل نان بربری زیر بغل زدم و از مطب زدیم بیرون و ساعت حول و حوش 8 صبح بود و نزدیک باغ که احساس دردی شدید در گلوگاه معده من را روانه داروخانه کرد تا یک شیشه آلومینیوم ام اجی اس آلزایمر آور بخرم و دارو را هنوز نخریده نصف شیشه را از درد سر بکشم .سپس برگشتیم ساعت نه خواستیم که بخوابیم و قبل از خواب شیشه دارو را برنداز می کردم که دیدم تاریخ مصرف آن سال 2004 به پایان رسیده است همین که تاریخ مصرف را دیدم و خواندم احساس غلیانی در اسافل سفلایم مرا به خویش خواند که ادعونی فاستفرغلکم و ن هروله کنان به سمت دستشویی فرنگی دویدم و چشمتان روز بد نبیند که هر چه خاطره برایتان نوشته بودن را به صورت زنده اما بدبو در کاسه توالت دیدم اما برعکس به این صورت که اول کشک بادمجان ها آمدند و بعد چیپس ها و پفک ها و ماست ها و دست آخر هم چاقاله ها همه شان به همان ترتیب که رفته بودند به نوبت بر گشتند و چاه مستراح را سیر کردند .بعد از آن سر دردی سراغم آمد که بیا و ببین دو دستی سر را گرفتم و به تخت پناه بردم و هیچ در هوش ندارم تا ساعت سه بعد از ظهر فردا که چشم گشودم و دیدم همه مدعوین بالای سرم ایستاده اند و هریک نسخه ای می پیچد برای این دل صاحب مرده و از پانکراتین و دفونیکسیلات بگیر تا خر مهره و خارشتر همه چیز رویم تجویز شد و امت آماده می شدند که دسته تخت را به ماتحتم تنقیه کنند که گفتم حالم خوب شده و به استراحت نیاز دارم امت هم پی کار خویش رفتند و من نظاره گر لهو و لعبشان بودم دمی از خواب بلند میشدم ومی دیدم بچه ها درون استخر شنا می کنند بوی کبابی می آمد و من معده ای جهت بلع نداشتم و خنده هایی می شنیدم و دهانم سرویس تر از آن بود که همنوایی کنم، پس خواب بر من مستولی شد و کپه فوتم را گزارده بودم که به صدای فریاد از خواب بیدار شدم و از ترس به سقف الصاق شدم و بین زمین و هوا بودم که شصتم هوادار شد پدر زن پسر عم عیال که همیشه تمپویی به همراه دارد جرعاتی عرق سگی زده و دارد به همراه تنی چند از دوستان لا یعقل هماوایی مسرت بخشی می کند . چنان همهمه ای شده بود که اگر با سگ گرسنه گشنی می کردی کسی خبر نشدی و مدام آقای بیژن همین پدر زن پسر عم عیال می گفت اگر می خواهید صدایتان خوب شود ولش بدهید ولش بدهید و یکی نبود بگوید آن باد شکم است که ولش می دهند نه عربده چهار نفر آدم که روی هم 600 کیلو وزنشان می شود . درین بین صدای باجناق از همه رسا تر بود و آنجا که ترانه ستاره های سربی را با ضرب شش و هشت می خواند دیگر من کاملا رعشه گرفته بودنم و کف از کلیه سوراخهایم به تناوب بیرون می زد که فریاد زد من به دنبال روزبه می روم .و هنوز کلام از تن 200 کیلویی اش بیرون نرفته بود که تمپو نواز بالای سرم حاضر شد و با آن کله تیغ انداخته و انگشت های سالادی که بر پوست نحیف تمپو می زد مرا به یاد شب اول قبر و جناب آقای نکیر می انداخت و من سیاه و کبود روی تخت افتاده بودم و کف از خویش مستخرج می نمودم و به زور لبخندی به نکیر می زدم و او هم شش و هشت نوازان برایم وقتی میای صدای پات از هایده سلام الله را می خواند و داشتم کم کم با خود خانم هایده محشور می شدم که دستش را کرد زیر سرم تا بهتر صدایش را بشنوم که استفراغی بر من حادث شد دیدنی و ما بقی معده و شاید روده را روی کله طاس تیغ انداخته و انگشت های هنرمند و تمپو ریختم و حالم از اینرو به آن رو شد .باجناق یا همان نکیر هم فحشی داد و به سمت دستشویی رفت تا خود را به آب کر از نجاسات باجناقش مطهر کند . عیال هم که دید حال من بهتر شده لش من را انداخت توی ماشین و به سمت تهران روانه شدیم الان هم که این سطور را تایپ می کنم در تهران هستم و حالم تقریبا خوب است .باقی بقایتان .

دایی به باقالی ها پیوست

من از روز اول زندگی هیچ علاقه ای به ورزش و خصوصا فوتبال نداشته و چند باری بر اساس جوگرفتگی پی ورزشهایی مثل بکس و فولکنتاکت رفته ام و از آنجا که روحیه ای به مراتب سوسول تر از این حرف ها داشته ام زود بیخیال قضیه شده ام و درین بین فوتبال برایم از همه بی اهمیت تر بوده است و یادم نمی رود که بازی ایران و استرالیا را هم ندیدم و روشنک و مامان جلوی تلویزیون جیغ می زدند و من در اتاقم کتاب می خواندم با این توضیحات مشخص است که علقه ای بین من و فوتبال نیست .اما از روزی که افشین قطبی با آن شخصیت و کاراکتر خاص به ایران آمد به او علاقمند شدم و دوست داشتم که موفقیت هایش را بشنوم و ببینم و روزی که گفتند سرمربی تیم ملی شده خیلی خوشحال شدم و همان روز خبر تکذیب شد و گفتند علی دایی این پست را اشغال کرده است .

وقتی متوجه شدم دایی که جزو تحصیل کرده های میدانی است که عموما مردانش بضاعت ذهنی و فرهنگی چندانی ندارند برای تصدی این پست تسبیح دست می گیرد و به قم رفته و با آقای بهجت و دیگر اعاظم دیدار داشته و از آن طرف به نجف و کربلا رفته تا جادویی که گریبان تیمش را گرفته دفع کند و با باند های مافیای داخلی فوتبال همداستان شده است .از او بدم آمد و دوست داشتم که باختن و تحقیر شدنش را بینم .کسی که به دیگران و خصوصا خبرنگاران که جزو مظلومترین های این مملکت هستند توهین و فحاشی و در مواردی دست درازی می کند حقیقتا در حدی از شعور قرار ندارد که سکان تیم ملی فوتبالی که سال ها است در دریای متلاطم ملاحظات خاص و پارتی بازی و جنگ سیاست اسیر است به دست بگیرد .

دیشب از شنیدن صدای عزل علی دایی خوشحال شدم از شنیدن باخت ایران هم خوشحال شدم که چیزی به نام عرق ملی در من وجود ندارد و این تبعیت ایرانی که برای به دست آوردنش تلاشی نکرده ام برایم ارزشی ندارد و به مراتب دوست داشتم در سرزمینی آزاد با مردمی فهیم به دنیا می آمدم و از دیدن شعورو شعارهایشان رنج نمی بردم .

به نظر می رسد پرونده دایی هم بسته شده است و پی مربی جدید می گردند اما اسب کور و لنگ بعید است به مدد خر مهره رنگی دویدن بیاموزد

شیپور،نوستالژی و پس دادن هر روزه دیروز بر دیوار همیشه

بازی استقلال و پرسپولیس هنوز شروع نشده است .در اتوبان هستم و پسرکی که اقلا 10 سالی از من کوچکتر است پرچمی دور گلویش بسته و در شیپوری پلاستیکی می دمد . صدای شیپور من را می برد به قدیم به دور به محله ای خاکی و کوچه ای باریک و مردمانی فقیر و روزگاری که اسیرها آزاد می شدند و به خانه بر می گشتند .

هر شب با فریاد بچه ها که اسیر برگشته دمپایی را پوشیده نپوشیده ته کوچه می دویدم و بعد از این همه سال هنوز نفهمیدم چرا همه اسیرها که آزاد می شدند این ته کوچه ای ها بودند که زودتر خبر دار می شدند و ما سر کوچه ای ها بودیم که باید می دویدیم تا صحنه را از دست ندهیم ، همیشه هم کپه ای از جمعیت بود که دور مردی لاغر و تکیده که با لباس سربازی روی دوش مردم به سمت خانه اش می رفت گرد شده بودند و بچه ها از همین شیپورهای پلاستیکی می زدند .همین شیپورهایی که بابا هیچوقت برایم نخرید مثل مامان که برایم شکلات خمیر دندانی نخرید و مثل مادربزرگ که اجل مهلتش نداد تا همه دنیا را برایم بخرد .

صورت اسیر را به خوبی در ذهن دارم با ریشی تنک و سیب گلویی بر آمده و درشت که می ترسیدی این بار که آب گلویش را قورت بدهد بشکند ،حاج حسین را هم یادم هست رییس بسیج مسجد محل ولی یادم نیست آن شبها برای سلامتی امامش بود یا شادی روحش که از مردم می خواست صلوات بفرستند ، صلواتهایی که در برابر صدای شیپورها و همهمه مردم گم می شد ، مردمی که از برگشت اسرا شاد بودند روزگاری که جنگ تمام شده بود و دیگر ترس آژیر خطر و پتوهای تیره روی پنجره نبود

دیگر در دلت صلوات نمی فرستادی که کاش بمب بخورد توی سر یکی دیگر تا تو زنده بمانی و دیگر آرزو نمی کردی کاش یک بمب بزرگ بخورد به خانه احسان نوران که رقیب درسیت بود و نمره بهتری از تو گرفته است .

مرد روی دوش مردم می رفت و کودک 5 ساله اش او را نمی شناخت . بغل پدر نمی رفت و هر چه مادر بچه که زیر چادر سیاه تنها بینی اش را می شد ببینی تلاش می کرد بچه بیشتر گریه می کرد .زیر هیاهوی مردم به مرد خیره شده بودم و چقدر دلم می خواست من اسیر می شدم تا آزاد شوم و روی دوش مردم مرا به خانه ببرند ، آنروزها چقدر دوست داشتم به جای روزبه اسمم محمد جعفر بود که خانم شهبازی گفته بود تو را با این اسم به بهشت راه نمی دهند .

آنروزها همه اش صحبت آزادی اسرا بود و تلویزیون که دو کانال بیشتر نداشت مدام اسیر آزاد شده نشان می داد ، اسیرهای ایرانی که آزاد شده بودند می خندیدند ولی اسیرهای عراقی ناراحت بودند انگار اینجا بهشان بیشتر خوش می گذشت .ولی بابا مدام پای تلویزیون می نشست و فحش می داد به همه فحش می داد و مادربزگ استغفرالله می گفت و به من می گفت تو یاد نگیری ها سید است گناه دارد و دست می کرد و از پشکه اش به من پول می داد و همه آروزی من باز این بود که بزرگ شوم و بروم جنگ تا اسیر بشوم و آزاد که شدم روی دوش مردم به خانه برگردم و مهدی زیر درختی برایم شیپور بزند .

.

همسال من سل پل صلات جلوتو می گیرن

مردک چهل و اندی سن دارد با موهایی که هر روز سشوار می کشد و سبیلی که به دقت قیطانی شده است .خال بزرگ گوشتی قهوه ای با موهایی که روی آن درامده شکل احمقانه ای به مرد داده است . برای ما چای می آورد و خیلی حراف است و از هر ده کلمه سه چهار تایی را غلط ادا می کند که درباره آن پستی جداگانه خواهم نوشت .

 هفته قبل بعد از تعطیلات عشورا و تاسوعا ساعت ده با چشمهایی که از فرط گریه سرخ شده بود به محل کار آمد و با چشمانی خمار و حق به جانب چشم به من دوخت نفسش را که حکایت از نزدن مسواک صبح و کشیدن سیگار ناشتا بود رها کرد در صورتم و بی مقدمه گفت : ((مال شما هم قبول باشه)) لبخندی به او زدم و در دل به او گفتم کارهایی که من این چند روز کردم به زعم تو تنها با شفاعت خود امامت قابل بخشش است . سرش را پایین انداخت و در حالیکه سینه اش را با احتیاط می خواراند رفت تا برایم چای بیاورد.

  وقتی که رفت یادم به  یکی از دوستان بخش گزینش افتاد که می گفت چندین سال پیش فردی برای مصاحبه آمده بود واز او پرسیده بودند امام سوم کیست؟ جواب داده بوده ((ابولفضل )) و دیده بودند ظاهر ساده ای دارد و به او گفته بودند برو هفته دیگر بیا و کمی روی این مسایلت کار کن .هفته بعد که آمده بود دوباره از او درباره امام سوم پرسیده بودند و اینبار بادی به غبغب انداخته بود و با حالتی فاتحانه گفته بود : ((حضرت امام ابوالفضل العباس )) و البته دلشان برایش سوخته بود و استخدام شده بود من آنروز حرف این دوست را باور نکردم ، تا اینکه بر آن شدم این همکارمان را امتحانی بکنم .

  مردک سینی به دست آمد بالای میزم و چای را روی میز گذاشت به او گفتم بنشین کمی صحبت کنیم .با تعجب با همان چشم های کاسه خون نگاهی به من کرد و نشست ، به او گفتم این چند روز چه کار ها کردی .نگاهی به آسمان کرد و زیر لب چیزی مثل دعا خواند و گفت : (( جونم برات بگه که ما هیئت داریم  تو محل و این ده روز غلامی می کنم و دو روز آخر اینقدر گریه کردم و تو سر و سینه ام زدم…باور ندارید؟..اجازه بدید _شروع کرد دکمه های پیراهنش را باز کردن _ ایناها این هم جاش به جون غلامرضام دیشب مادر بچه ها سر و سینه من رو که دید کم مونده بود پس بیوفته ))

  نگاهی به او کردم و ازش سوال کردم :  (( اسم امام ها رو می دونی؟))

 لحظه ای مکث کرد و به طمانینه نگاهی به من کرد آب گلو را پایین داد و گفت : ((اول ….علی! دوم ….دوم ….دوم …نمی دونم بابا تو هم گیر دادی اصول دین می پرسی ؟ آها من یه کتاب دارم باید برم اون رو مطالعه کنم ))

  نگاهی بهش کردم و گفتم پس این چند روز برای کی تو سر و کله ات می زدی؟ میگه: ((من به این چیزا کار ندارم شما هم به جای این سوال فکر آخرتت باش آقا تو هیئت می گفت هر کی این روزا گریه کنه از هر قطره اشکش یه قصر تو یهشت براش می سازن .آها یادم اومد این چند روز هم برای امام حسین و برادرش امام ابوالفرض عباس عزاداری می کردم))

  نمی توانم جلوی خنده ام رو بگیرم ، با عصبانیت بلند میشود و میگوید : (( باشه بخند همسال من سل پل صلات جلوتو می گیرن))

 قهر می کند و از اتاق میرود بیرون .نگاهی به در که باز مانده می کنم و در کشف عمق حماقت آدمها خودم را ناتوان می بینم.حماقتی که سینه به سینه و نه مغز به مغز منتقل شده و هر کس به قدر تخیل و تفکرش چیزی به آن افزوده است .

شعار هفته :

اگر مدفوع ارزش مالی داشت ،فقرا سوراخ ک و ن نداشتند .

ژان لوک گدار

شروعی دوباره با وردپرس

فکرش را که می کنم یکسالی می شود دست به کیبرد نشده ام و علتش را هم خودم دقیق نمی دانم چون اینجا همیشه برایم جایی بوده آرام بخش و دنج که بنشینم و سیر هر چه از درونم بیرون می ریزد بنویسم .البته این آخری ها به دلایلی مثل لو رفتن وبلاگ نزد برخی همکاران و بعضی فامیل دچار یک خود سانسوری کثیف به قولی شده بودم تا ایتکه چند وقت پیش دیدم دیگر نمی شود و باید بلند شوم و از آنجاییکه وب قبلی با ام تی نوشته شده بود و من تغییراتی می خواستم که با وردپرس بهتر به دست می آمد رفتم سراغ نصب وردپرس و این قالب با زحمات علی و طراح اصلی آقای کامبیز خان شایسته به دست آمده است .اینبار می خواهم همه انواع نوشته هایم از عکس و مینیمال بگیر تا سینما و مطالب روزمره در یکجا قابل دیدن یاشد .

به این صورت که در صفحه اصلی تعدادی از اولین نوشته ها به صورت کوتاه آمده و با رفتن به داخل نوشته می توانید کل متن یا عکس ها را ببینید .

علت اصلی نوشتن من در وبلاگ تنهایی پرهیاهویی است که گرداگردم را گرفته است ار دوستان و آشنایان بگیر تا خانواده و همکاران همه و همه انگار جمع شده اند که هیچ چیزی از من را نفهمند و حرف هایم را به نوعی شعار و حرف هایی از سر دلخوشی برداشت کنند و وبلاگ لمحه ای است برای اینکه خودت باشی بدون دروغ و دورویی و کلاس گذاشتن های مرسوم جامعه و داشتن همچین جایی برای هر کسی مثل من می تواند یک اتاق فکر بزرگ باشد تا بتوانم خودم را در آن با صدای بلند صدا کنم و بتوانم خودم را بهتر و شفاف تر ببینم .